من و پالتاك

چريكهاى فدايى و سخن آخر

 

سربلند پنجم نوامبر 2005

 

چندى پيش  بدنبال انتشار كتاب " بذرهاى ماندگار( اشرف دهقانى)"  شاهد جدلى قلمى ميان منتقدين و مدافعين كتاب بوديم كه بسرعت از بحث اصلى ، يعنى بررسى كتاب فراتر رفته و به مقوله جنبش چريكى و فداييان خلق كشيده شد. در اين ميان مقالات  متعددى كه از زاوياى مختلفى به موضوع نگاه كرده بودند منتشر و در كنارش بحث هايى حاشيه اى را دامن زد. همان بحثهايى كه عموما محصول دورى از بستر واقعى مبارزه  و يا بهتر بگويم " بيمارى غربت" بود، همان بيمارى كه تفكرات  " دايى جان ناپلئونى" را جايگزين بررسى هاى  ديالكتيك مسايل كرده است.

 شكست هاى پى درپى جنبش در دو دهه گذشته سبب شد كه بجاى يافتن دلايل شكست و يا تحليل دقيق از گذشته  براى راهيابى به اينده اول از همه بدنبال " نيم كاسه" در زير كاسه اى باشيم. و چه بسا كه تحت اين تفكر غلط و مخرب ياران صادق بسيارى را از دست داديم و بى محابا ديگران را به انگ و اتهامهاى خود آلوديم.

 

اشرف دهقانى كتابى را منتشر كرد كه مثل هر كتاب ديگر مىتواند موافق و مخالف داشته باشد. بخصوص كتابى مانند بذرهاى ماندگار كه خاطرات نويسى از يك دوران مبارزاتى جنبش كمونيستى  ايران بود. مشابه اينگونه كتابها بارها نگاشته شده بود و آنها هم با خود مخالفين و موافقينى را همراه كرده بودند. اما حساسيت  بروى اين كتاب از آنجا ناشى مىشد كه نويسنده آن خود از رهبران فعلى بخشى از جنبش موجود فدايى بود. همين به تنهايى كافى بود كه نقد كتاب عملا منتقد را رودرروى هواداران آن جريان قرار دهد، چرا كه در كتابهاى مشابه ديگر نويسنده معمولا به سازمان سياسى خاصى وابستگى نداشت از همين رو شايد راحت تر مىشد آن را بررسى كرد. ولى ديديم كه در مورد كتاب بذرهاى ماندگار كمتر كسى به اصل موضوع انتقاد پرداخت و مدافعين عموما از زاويه دفاع از سازمان مطبوعشان وارد بحث شدند كه همين مسئله را پيچيده كرد و به جاهايى كشاند كه به هر حال اجتناب ناپذير بود، چرا كه بحث " جنبش چريكى" از دير باز در درون جنبش كمونيستى ايران وجود داشت و مقالات بيشمارى در رد و تاييد آن نگاشته شده بود. به همين خاطر قابل درك بود كه بحث هاى ارائه شده در نهايت به سئوال اصلى و اما تكرارى " جنبش چريكى آرى يا نه؟" كشيده شود. هرچند كه جنبش كمونيستى ايران بيش از سه دهه پيش به اين بحث پرداخته  و جمع بندى خود را ارائه داده بود. نتيجه آن جمعبندى هم در محو جريانى بنام " چريكهاى فدايى"  خود را نشان داد. بطوريكه اكثريت بزرگ جريانات سياسى چپ  جنبش چريكى را مقوله اى غير ماركسيستى، غير كارگرى و راهكارى غير توده اى دانسته  و از آن جدا شده بودند.  اين جمعبندى درست بود كمااينكه ديديم تنها جريان وفادار به نظريات احمدزاده  كه تحت نام " چريكهاى فدايى خلق ايران" به فعاليت خود ادامه داد در تمام دو دهه گذشته نه تنها نتوانست كوچكترين  اقدام عملى را در راستاى تحقق اهداف  تئورى هاى مورد نظرشان بردارند بلكه با تبديل شدن به جريانى حاشيه اى و روشنفكر در خارج از كشور عملا از تمامى جريانات سياسى چپ عقب افتادند. به هر حال درستى هيچ نظريه و تئورى را نمىتوان بضرب مقاله نوشتن اثبات كرد، بلكه هر تئورى سرانجام در عرصه پراتيك است كه خود را نشان مىدهد كه در ربع قرن گذشته ديديم كه تئورى فوق فاقد كمترين عنصر براى جذب توده ها و رهنمود كردنشان به سمت انقلابى پرولترى بود.

با تمام اين اوصاف از روى اينكه حتى مدافعين اين نظريه در هيچكدام از نامه هاى خود به ارائه تحليل دقيق در دفاع از آن برنيامدند و عمدتا تلاش داشتند با پرخاشگرى بحث خود را به پيش ببرند اين مجادله هم به بن بست رسيد . بن بستى  كه عدم آشنايى هوادران چريكها با آن چيزى كه ادعاى طرفدارى اش  را دارند و يا عدم شناخت پايه اى از متون ماركسيستى و بخصوص نقد هاى لنين از جنبش هاى چريكى ( ناردونيك ها)  سبب سازش شد.

 

در همين راستا مقاله اى از " رودا كيانى" كه در آن به " كبير " ناميدن اشرف دهقانى نقد داشت سبب شد باز هم اين جدل ادامه پيدا كند. ردا كيانى در دو مقاله تلاش كرد كه بگويد اشرف دهقانى در عين اينكه زنى كمونيست، مبارز و انقلابى بود اما صاحب نظريه و از پيشگامان جنبش كمونيستى در ايران نبود كه بتوانيم لقب " كبير" را برايش استفاده كنيم. او روى نكته ظريفى اشاره داشت كه همان استفاده درست از عباراتى بود كه هر كدام بار سياسى خاصى  را با خود حمل مىكند. به هر حال درست يا غلط صفت " كبير"  در جنبش كمونيستى معمولا به كسانى اطلاق مىشود كه صاحب نظريه و يا تئورى سياسى مطرحى باشند كه بواسطه آن موجى را درون جنبش سبب شده باشند. در حالى كه اشرف دهقانى در هيچ مرحله اى از زندگى سياسى خود داراى اين خصائص نبود. اشرف زنى مبارز و آزاده بود كه هرگز در مقابل ارتجاع سر خم نكرد و عضوى از رفقاى بزرگ حاضر در جنبش است كه رودا كيانى هم بر همين تاكيد داشت ، ولى متاسفانه ما هنوز ياد نگرفتيم كه پديده ها را در سر جاى خود قرار دهيم و به آنها نگاه كنيم كه اين عدم يادگيرى در جوابيه هايى كه به رودا كيانى داده شد خود را بنمايش مىگذاشت، جوابيه هاى سرشار از خشونت، پرخاشگرى و حالت هاى عصبى كه نه تنها هيچ جوهرى از بحثهاى يك ماركسيست را در خود نداشت بلكه در بسيارى جاها برخورد ها غير كمونيستى بود.

 

متاسفانه مجموعه مقالات منتشره توسط هواداران چريكها  به برخوردهاى غير سياسى الوده بود. آن رفقا در  برخورد به صاحب همين قلم از ياد برده بودند كه نگارنده  در همين سايت بارها و بارها به تجليل از چريكها و حتى شخص " پولاد" پرداخته بود. مقالات " تابستان 67 و چريكهاى فدايى" و يا " نگاهى به بحث رفيق پولاد در اتاق خانه كارگر آزاد" و يا نوشته " تشكر از رفيق پولاد" در همين سايت منتشر شده بود. اما گويا رفقاى هوادار نوشتن آن مقالات را وظيفه اينجانب مىدانستند و انتظار نداشتند كه همان شخص هم مىتواند در پاره اى از مسايل با آنها اختلاف نظر داشته و همانطوريكه دفاعياتش را منتشر كرد انتقاداتش را هم منتشر كند. متاسفانه رفقاى هوادار چريكها عملا نشان دادند كه انتقاد به سازمان مطبوعشان خط سرخى است كه مىتواند بكيباره صفت " رفيق" را از طرف مقابلشان قلم بزند و به او از زاويه برخورد به دشمن نگاه كنند.

 

در آخرين نوشته ام در اين مورد به بررسى سخنرانى اخير " پولاد" با عنوان " تابستان 67 جنايتى كه بى پاسخ نخواهد ماند" پرداخته بودم كه  با وجوديكه بعدها بارها به آن دوباره مراجعه داشتم كه اگر اشتباهى كردم رسما آن را اصلاح كنم اما براستى اشتباهى در آن نديدم. سخنرانى پولاد در آن شب يكى از بدترين و محافظه كار ترين بحثهايى بود كه تا بحال از او شنيده بودم. او مقولاتى را تلويحا رد كرد كه اساس نظرى تشكيلاتشان  بود. مجازات آمرين و قاتلين   آنقدر روشن و گويا است كه لازم نبود پولاد آنچنان خود را به هر طرفى بكوبد تا از زير بار توضيح " چگونگى  آن" شانه خالى كند. متاسفانه رفيق پولاد بشدت محافظه كارانه و تا حدى اپورتونيستى با كل آن بحث برخورد كرده بود. آن شب پولاد در نهايت ناچار شد كمى راديكالتر به موضوع بپردازد كه آنهم حاصل فشار  و اعتراض هواداران چريكها در اتاق بود كه با سئولات خود او را در منگنه قرار داده بودند.

بحث بر سر پرنسيبهاى سياسى است كه رفقاى چريك ارام آرام از آن فاصله مىگيرند. انها وظيفه دارند كه كوچكترين چرخشهاى ايدئولوژيكشان را علنى كنند كه هواداران و دنباله روهايشان بتوانند خود را با آن هماهنگ كنند. وگر نه چرا يكى از هواداران در نامه اى بايد بگويد كه " چريكهاى فدايى سالهاست كه با استالين و مائو مرزبندى كردند"!! . اين مرزبندى كجا بوده كه ما از آن بىخبريم؟! اين هوادار حتى از خودش سئوال نكرده كه چرا رهبرشان نام " پولاد" را برخود گذاشته؟ زيرا احتمالا حتى نمىداند پولاد همان ترجمه فارسى " استالين" است!!

اينگونه اشكالات عمدتا از اينجا ناشى مىشود كه جريان فوق  مسايل ايدئولوژيك خود و يا بازنگرى هايش را شفاف منتشر نمىكند. مثلا در جلسه آخر سخنرانى پولاد در مورد " اعدام" او خودش را كشت تا سر اخر نگويد اعدام آرى يا خير؟ ، او اگاهانه ، فرصت طلبانه و كاملا غير سياسى مدام تلاش مىكرد بحث مجازات چند مهره اصلى نظام كه عامل اصلى كشتار و به بندكشيدن يك ملت بودند را با مجازات قاچاقچى و دزد يكسان تعريف كند. او اين حركات را مىكرد تا مجبور نشود كه بر سر بحثى برود كه ظاهرا بايد از ديد هواداران دور بماند، چرا كه چريكهاى فدايى خلق ايران تا به امروز از جمله جريانات سياسى بودند كه شعار " لغو حكم اعدام" را قبول نكرده و در دستور كار سياسى خود نگنجانيده بودند. 

 

  

در پايان

جنبش فدايى با تمامى نقاط قوت و ضعفش بخشى از تاريخ مبارزاتى ماست. تمامى آنانى كه در اين جنبش جان باختند و يا در عرصه مبارزه حضور دارند بخشى از افتخارات كمونيستهاى ايرانى هستند.  ما بايد بياموزيم كه  حتى بتوانيم به عزيزترين رفقايمان هم نقادانه برخورد كنيم و تحمل پذيرش نقد را داشته باشيم. رفقاى پيشتاز فدايى در دوره خود توانستند يك قدم جنبش را به جلو ببرند ،اگر بتوانيم به همان " يك قدم" ارج بنهيم لازم نيست كه با بزرگنمايى هاى بىمورد سبب درهم ريختگى بيشتر ايدئولوژيكى در اين جنبش بشويم.

 

به هر رو ، از روى اينكه عملا چيزى بنام " مبارزات چريكى" در جنبش كمونيستى  امروز ايران وجود خارجى ندارد ادامه بحث در اين خصوص را بىمورد مىدانم.

 

 

 

برگشت