من و
پالتاك
در بحث با
دو تن از رفقا
سوسیالیسم
در خدمت انسان
یا
در خدمت انسان
طبقاتی؟!!!
یکی از
مقولاتی که
بیشتر مواقع
بحث جوانان و
دانشجویان
فعال متمایل
به تفکرات چپ
را به خود
مشغول می کند
و بخودی خود
سبب اختلافات
و گسست های ایدئولوژیک
ثانوی هم می
گردد بحث در
این باره است.
این که آیا
سوسیالیسم
ابزار رهایی
انسان و
ارزشهای
انسانی است و
آیا بطور کلی
فقط مشتمل بر
این است یا ...؟؟؟
بگذارید با
یک جمله از
مارکس آغاز
کنیم که بعدها
مورد تشبث و
آیه سازی
مارکسیست
اومانیست ها
قرار گرفت و اینجور
وانمود شد که
اصلا خود آقای
کارل مارکس هم
اساسا یک
هومانیست
بوده و نه
چیزی بیشتر!!!
مارکس می
گوید:
«رادیکال بودن
یعنی پرداختن
به ریشه
مسائل. حال
آنکه برای
انسان، ریشه
همانا خود
اوست.» تا
اینجا مارکس،
مارکسیستها
(یعنی ما)،
مارکسیست
اومانیستها و
اومانیست
هایی که اساسا
مارکس را هم
نمی پسندند
همه با هم
موافقیم. که
اولا
رادیکالیسم
یعنی ریشه ای برخورد
کردن با مسائل
چه در تئوری و چه
در پراتیک و
در مورد انسان
و جامعه بشری
ریشه را تنها
می توان در
خود انسان یافت.
یعنی کسی که
جوهره این
جامعه را
تشکیل می دهد.
آن را آرایش
می دهد و با پراتیک
خود ماهیت آن
را تعیین می
کند. مارکسیسم
علمی است که
با پدیده های
اجتماعی بر
اساس
رادیکالیسم
برخورد می
کند. یعنی
ریشه ها را می
جوید
بنابراین
تمام هم و غم این
علم بر شناخت
انسان و جامعه
انسانی و کار انسانی
و سازماندهی
انسانی
استوار است و
البته نتایج
حاصل از این
شناخت خود
مایه ی پراتیک
می گردد تا
آنکه مسئله اصلی
تاریخی یعنی
«تغییر جهان»
ممکن گردد.
هومانیست ها
از همینجاست
که خود را به مارکسیسم
و آموزه های
مارکس می
چسبانند. یعنی
در یک مطلق
گرایی
سوبژکتیستی مارکسیسم
را متعلق به
انسان به
مفهوم کلی
برمی شمارند و
با این تعبیر
و به عبارتی اقتباس
آثار مارکس
درکی مبتذل از
مارکس و مارکسیسم
ارائه می
دهند. یعنی
اینکه مقوله تضاد
در جامعه
انسانی و
ناموزونی
آرایش جامعه
بشری را که
خود حاصل از پراتیک
انسان است از
پیکره آموزه
های مارکسیسم
جدا می کنند و
ندا سر می
دهند: مارکسیسم
برای انسان!!!
آنها فراموش
می کنند که
«تاریخ بشر،
تاریخ مبارزات
طبقاتی است».
آنها فراموش
می کنند که
خود این
تاریخ، خود
این مبارزات
خونین، خود
این توفق طلبی
بشر و به
عبارت کلی خود
تقسیم طبقاتی
جامعه بشری
حاصل خود
پراتیک
انسانی می باشد.
مارکسیسم علم
مبارزه
انسانها و ضد
انسانها نیست.
این تعبیر از
مارکسیسم به شدت
غلط و انحرافی
است. نتیجه
این تعبیر که
خود در
دیالکتیک با
خاستگاه
طبقاتی معتقدین
بدان و
پیروانش است
مارکسیسم را
به یک نهاد بی
خطر، رسمی و
در چنگال قدرت
حاکم گرفتار
می کند. در تاریخ
نمونه های
پیروان این
مکتب فراوان
اند. نهادهایی
که عمیقا در
تخالف انقلاب
های اجتماعی و
جریان های غیر
انقلابی گام
برمی دارند،
آن انقلابها
را با انگهای
ضد انسانی و
فاجعه آمیز و ...
خطاب می کنند
و خود به
زائده و
دنبالچه نهاد
های سرمایه
داری جهانی،
سازمان مللی،
حقوق بشری و ...
بدل می گردند.
پایه های سیاه
ترین
دیکتاتوریها
و کثیف ترین
استبدادها را
تقویت می
کنند. و در
موضع گیری های
خود علیه وحشی
گریهای رژیم حاکم
با ارتجاعی
ترین پاره های
اپوزوسیون هم
صدا و متحد می
گردند. چون به
هر حال ملاک
آنها انسان
است و نه یک کلمه
کم یا زیاد.
اینها تنها
گوشه ای از
نتایج تعبیر
غلط و انحرافی
از مارکسیسم
است. همانطور
که گفته شد
این تعبیر نادرست،
پیوندی
دیالکتیکی با
خاستگاه طبقاتی
معتقدین بدان
دارد. قشر
روشنفکر، جوانان،
دانشجویان و
هنرمندان
بدلیل ضعیف بودن
ارتباط با
طبقه کارگر و توده
های محروم و
بی چیز و
ناتوانی در
درک موقعیت اجتماعی
و همینطور
تاریخی این
طبقه بطور ابژکتیو
از یک سو و از
سوی دیگر
آشنایی با مفاهیم
تئوریک
مارکسیسم در
محیط های
روشنفکری،
مارکسیسم را
بصورتی
انتزاعی یعنی بریده
و جدا از
پایگاه عینی
آن درک می
کنند. مارکسیسم
یک غریضه نیست
که انسانها با
بیرون آمدن از
رحم مادر بدان
ملتزم گردند.
مارکسیست
بودن یعنی
آگاهی و
ایدئولوژی طبقه
کارگر را
پذیرفتن و این
بدین معنی است
که فرد باید
در جمیع جوانب
یکسری پارامتر
را بصورت کیفی
احراز کند. از
جمله این
پارامتر ها
آموزش تئوریک
مارکسیسم از
خلال کتابها و
مقالات
کلاسیک است و
البته نه همه
آن. بدین
مفهوم که روشنفکر
با خواندن
آثار
مارکسیستی
کلاسیک (مارکس،
لنین، مائو،
لوگزامبورگ،
لوکاچ و ...) آن را
بدون توجه به
پایگاه
اجتماعی و
طبقاتی آن درک
می کند و
عملا به جای
منافع طبقه
کارگر منافع
طبقاتی خود را
جایگزین می
کند. نه اینکه
خود را متحد
طبقه کارگر که
جزئی از آن
می پندارد و
با این تشتت
در مرزهای
طبقاتی سرانجام
چنین تعبیر می
کند که
مارکسیسم علم انسان
برای رهایی
خویش است و به
طبقه کارگر هم
در این افاضات
سخاوتمندانه
ممکن است سهم
ناچیزی بدست
آورد. این
مارکسیسم چه
عواقب عملی
دارد چیزی است
که در بالا تا حدودی
به آن اشاره
شد. اما دقیقا
چرا چنین موضع
گیریهایی رخ
می دهد؟
همانطور که گفته
شد تشتت
مرزهای
طبقاتی دلیل
چنین استنتاجی
است بدین
اسلوب که از
طرفی مارکسیسم
که علم رهایی خود
انگاشته شده و
از سوی دیگر عدم
وجود تضادهای آنتاگونیستی
ابژکتیو
طبقاتی میان
این قشر(روشنفکران)
و نظام حاکم،
امپریالیسم جهانی
و نیروهای
ارتجاعی سیاه
حاضر در اپوزوسیون
این نیروها را
با رنگ و لعاب مارکسیستی
و حتی با کتاب
سرخ مائو و
کلاه کج چریکی
چه به سمت
اردوگاه
ارتجاع متمایل
می کند. برای
نمونه می توان
به شعاری مثل
اینکه «اساس سوسیالیسم
انسان است» که
از خلال کتب
منصور حکمت و
«حزب کمونیست
کارگری» بیرون
کشیده شده نیز
اشاره کرد که
در کنار هم
سودایی این
جریان با
نیروهای ارتجاعی
اپوزوسیون و
حتی طرفداری
از اسرائیل هم
می تواند
نشانه هایی از
این پدیده
یعنی عملکرد
اعتقاد به
«سوسیالیسم انسانی»
را نمایانگر
باشد.
دشمنی
سوسیالیسم
انسانی با
انقلابهای
کمونیستی:
چیزی که
امروز دیگر
مثل سابق مد
نیست این است که
روشنفکران طرفدار
سوسیالیسم
انسانی دیگر
خود را منتسب به
انقلابهای
قرن بیستم و
جریان های انقلابی
شکل گرفته در
این قرن
بکنند. زیرا
حالا دیگر با
مطالعه بیشتر
و انتقاد
از خود پی به
جنایت های
حادث در این فجایع
انسانی برده و
اساسا در
تئوری و عمل
با آن گسست
نموده اند!!!
اما حالا می خواهیم
بیشتر به این
بپردازیم که
چرا این قشر به
اصطلاح
مارکسیست
اینهمه با انقلاب
های اجتماعی،
با لنین، با
مائو و با ...
دشمن بوده و
اینک دشمنی
خود را مضاعف نموده
اند. بیشتر به
ریشه های این
دشمنی بپردازیم.
از
نقطه نظر مارکسیستی
در هر دشمنی
در جامعه
انسانی، منافع
طبقاتی نهفته
است. از همین
نقطه نظر دلیل
جن و بسم الله
شدن حکایت سوسیالیست
های انسان گرا
و بطور مشخص
مارکسیست اومانیست
ها با انقلاب
های اجتماعی و
در حقیقت
کمونیسم
رادیکال و
انقلابی که
طلایه دار
جریان های
انقلابی است
از یک تضاد
طبقاتی ناشی
می شود. این
تضاد هر چند
بخودی خود
آنتاگونیستی
نیست ولی با
قرار گرفتن در
کنار سایر عوامل
محیطی به چنین
مرحله ای نیز
می رسد.
مارکسیسم
انسان گرا
ایدئولوژی طبقه
کارگر نیست.
به عبارت دیگر
منافع طبقه
کارگر، ملاک و
معیار پراتیک
این برداشت از
مارکسیسم
نیست.
مارکسیستهای انسان
گرا معیارهای
مغشوشی از
منافع را نمایندگی
می کنند و
مدام از موضعی
به موضع دیگر
می پرند اما
در تحلیل
نهایی تا
آخرین دم در
جبهه
بورژوازی
باقی می مانند
و وضع موجود
را چه در نظر و
چه در عمل می
ستایند. برخاسته
از همین خط
سیاسی ایدئولوژیک
(اگر بتوان
براستی به آن
نام خط اطلاق
کرد) همواره
در باره هر
مبحث جریان
های اجتماعی
نقطه مقابل
نظرات
کمونیسم
انقلابی را
عنوان می
کنند. درباره قهر
انقلابی،
درباره
سازماندهی
انقلاب،
درباره مفهوم
حزب، درباره
دولت نوین سوسیالیستی،
درباره
ملیتهای تحت
ستم و حتی درباره
آرایش صفوف
انقلابی و ضد
انقلابی همواره
بر نظراتی
تکیه می کنند
که هیچ ربطی
به مارکسیسم
انقلابی و
مبارز در راه تغییر
وضع موجود
ندارد. انقلاب
اجتماعی که بقول
انگلس خود
«اتوریته ای
ترین چیزی است
که موجود است»(1) بنا به
این خصلت مورد
ظن و چشم غره
مارکسیست
هومانیستهاست.
چون به هر حال
و باز هم به
قول انگلس
«عملی است که
بوسیله آن
بخشی از مردم
بوسیله تفنگ،
سرنیزه و توپ – یعنی
بوسیله
اتوریته ای
ترین وسایل
قابل تصور – اراده
خود را بر بخش
دیگری از مردم
تحمیل می کنند
و حزبی که
پیروزی را
بدست آورده
است – اگر
بخواهد نتیجه
مبارزه اش به
هدر نرفته
باشد – باید
بوسیله هراسی
که سلاحهای او
در دل مرتجعین
افکنده است به
سلطه خود دوام
بخشد. – تاکیدها
از من است.»(2) انگلس
به صراحت در
برابر هر ناله
تظلم خواهان ظالمان
و جنایتکاران
موضع
مارکسیسم را
ارائه می دهد..
مارکسیسم
اومانیست ها
که امروز کسوت
وکیل مدافعان
بورژوازی را
بخود اختصاص
دادند- یا در
این کسوت ادای
سهم می کنند – حتی
در قالب بیان
تندترین و
رادیکال ترین
عبارات، در
مقام عمل و در
مقام برنامه
ریزی عمل خود
قهر انقلابی و
بدین واسطه
مقوله انقلاب
را کنار می
گذارند. آنها
حتی اگر به زبان
نیاورند
همواره نگران
خونهای «پاک»
دشمنان خلق
هستند که ممکن
است در یک
انقلاب یا یک
جنگ انقلابی
ریخته شود.
آنها بشدت
نگران آتیه
زور مداران و
ستمگران اند
که مبادا
فردای انقلاب
به دست
انقلابیون
میلیونی،
مجازات «غیر
انسانی» اعدام
گردند. آنها
نگران ساحت
انسانی
سرمایه داران
و صاحبان مکنت
و زورند در
عین حال که
روزانه نیز از
به تاراج رفتن
حیثیت انسان یا
به تعبیر بهتر
منافع قشری
خود داد سخن
بر می دارند.
دیگر چه می
شود کرد. آنها
حاضر نیستند ابدا
میان انسان ها
فرقی بگذارند.
هر چند این
تفاوت ها به
عینه در
اجتماع وجود
داشته باشد!!!
بحث
پیچیده ای است
و می توان
درباره آن قلم
ها راند و
کاغذها سیاه
کرد ولی در عین
حال یک چیز
واضح و سر
راست است.
مارکسیست های
انسان گرا
نگران تغییر
وضع موجود، به
صحنه آمدن
توده ها و به
همین روال
بدست گیری
قدرت با
آتوریته ای ترین
روشهای
انقلابی بدست
توده ها هستند.
نگرانی ای که
از یک سو از
جایگاه منافع
بورژوازی
آنها ناشی
گردیده و از سوی
دیگر آن ها را
در صف غیر
انقلابیون و
حتی ضد انقلابیون
جای می دهد.
خاتمه:
مارکسیسم
اومانیسم
طرفدار انسان
است اما با رویه
کلمات و جملات
مارکس. طرفدار
سعادت بشر
است. بشر را مطلقاً
نیک می
انگارد. از
جامعه بشری آرمان
شهر بلقوه و
بلاواسطه می
سازد. بشر را به
سعادت نوید می
دهد. به سوسیالیسم!!!
به زندگی
نوین! اما
دشمن را نمی
شناسد! نمی
داند دشمن
کیست! انسان
که نیست پس چه
جانوری است؟
اصلا ساکن
زمین است یا
از مریخ آمده.
علم و جایگاه
اجتماعی آن را
عوضی گرفته
است. قادر به
تعیین راه حل
عملی نیست چون
قانونمندی
های جامعه بشری
را به شکلی
انحرافی
تعبیر کرده
است. منافع
طبقاتی قشری
دیگر را بجای
مقام اجتماعی
و تاریخی طبقه
کارگر نشانده
است. تاریخ
بشر را
نخوانده است و
اگر خوانده آن
را هم اشتباه
برداشته است.
شاید به صفوف
اپوزوسیون
بپیوندد ولی
شکننده ترین
در برابر سیل
رخدادها و امواج
واقعی و
اجتماعی است.
از خود ابتکار
عمل ندارد و
ممکن است به
سمت هر خط
سیاسی
ایدئولوژیکی
کشیده شود ولی
در شرایط عادی
و مشخصا
امروزی ما به
راحتی به سمت
نیروهای
ارتجاعی و
حاکم متمایل
می گردد.
کارگزار
فرهنگی و ایدئولوژیکشان
می گردد و بر
ضد منافع
انقلاب و طبقه
کارگر (چه
بلند مدت و چه
کوتاه مدت)
موضع می گیرد.
در
برابر این مارکسیسم
نمایی قلابی،
مارکسیسم
انقلابی و رادیکال،
به بیان دیگر
مارکسیسم لنینیسم،
علم و
ایدئولوژی
مبارزه طبقه
کارگر برای
رهایی خود و
دنیا، به
تصدیق تاریخ
تنها جریانی
است که می
تواند در
برابر هر
مانعی
بایستد،
برزمد و پیروز
گردد. تنها
جریانی است که
می تواند دشمن
را بشناسد که
خود، انسان
است گرچه توده
های انسان
طبقات زیرین
از دست او به
رنج و عذاب
اند و از آن
مهمتر می
تواند جایگاه
طبقاتی آن را
بشناسد و آن
را آماج حملات
خود قرار دهد. این
است یک حرکت ریشه
ای و این است
مفهوم رسانی
مارکس از
رادیکالیسم.
چیزی که در
عمل در
انقلابهای اجتماعی
ظفرنمون در
روسیه، چین،
ویتنام، کوبا
هر کدام به
نوعی و تا
حدودی صورت گرفت
و برگهای کتاب
مبارزه
طبقاتی
تاریخی بشر را
افزون و افزون
تر کرد. تنها مارکسیسم
لنینیسم است
که ضروریات
تاریخی را به
جای منافع
قشری و حرکات
انحرافی و زیگزاگی
نیروهای مردد
و غیر انقلابی
جانشین می کند
و سلاح توده
های تحت ستم
به رهبری طبقه
کارگر می گردد
تا بر انسان های
حاکم بر جان و
شرفشان پیروز گردند
و لاشه های
گندیده آنان
را زیر چرخ
های ارابه
انقلاب خویش
متلاشی و
منکوب کنند.
1 و 2:
درباره
اتوریته فریدریش
انگلس
گورکن خرداد
1387
در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد