بعضی
وقتها یک حسی
یک
چیزی انسان را
وادار به
نوشتن میکند
قضیه از آن جا
شروع شد که یک
روز وقتی
ایمیلهایم
را نگاه میکردم،
سیروس کفائی
لینکی را
برایم میل
کرده و تاکید
کرده بود
بخوانم، که
حاوی متنی از
خانم " مهستی
شاهرخی" بود؛
در رابطه با
نمایش " یک
شاخه گل " که
در روز ۸ مارس
سال جاری
(۲۰۰۸) در
بروکسل بلژیک
اجرا شده بود.
بعد از
مطالعه اولین
عکسالعمل من
در مقابل آن (
آن نوشته و
سیروس کفائی) این
بود که ایمیل
را به ایشان
برگرداندم با
این خواهش:
سیروس جان با
توضیحی که
ایشان دادهاند
و تشریحی که
از نمایش کردهاند.
لطف کن برو
شهرداری یک قرار
دسته جمعی
بگذار تا
همراه بقیهی
بچهها همگی
برویم و از
همسرانمان
جدا شویم.
بعد شروع
کردم با خودم
کلنجار رفتن.
آخه مسئله که شوخی
نبود، نظر یک
کارشناس بود.
یک ژورنالیست،
دارای چند
دانه لیسانس و
در راه گرفتن
چند دانه
دکترا - البته
اینها را بعدن
از جوابیهی
محترمانهی
آن آقای بسیار
مودب به این
خانم فهمیدم
ولی شما فعلن نادیده
یا ناشنیده
بگیرید. -
القصه به خودم
میگفتم:
حالا چه کار
خواهی کرد؟
خوردی؟ از رو
میری! تا تو
باشی دیگه
آماتور وار
سرتو نندازی پائین
و بری هر غلطی
دلت میخواد
بکنی؛ میبینی
چه گندی زدی.
خب حالا اگه
اون اومد و یک
راست این مطلب
رو پیدا کرد و
خوند از خجالت
نمیمیری؟
آرزو نمیکنی
آب بشی و بری
زمین؟ آخه بد
بخت چرا فکر
نکردی؟ اون هم
در روز جهانی
زن، ۸ مارس،
هزار جور هم پزُ
دادی و فیگور
گرفتی، که
زنان و مردان
آزادی خواه
دوش به دوش هم
در پیکاری بیامان
ریشهی هر
گونه ستم
طبقاتی،
جنسی، نه نه
جنسی، طبقاتی
و و و را
برخواهند کند.
این دیگه دفعهی
قبل نیس باد
به غبغب
بندازی و صداش
بزنی: بیا اگه
دوس داری بخون
نقدیه از
نمایشی که
بازی کردیم.
ریشهات
کنده شد! در
فکر این باش
مسئلهی دیدن
و رفت و آمد
بچه رو چطوری
عادلانه تقسیم
و تنظیم کنی.
فکر کردی!
کدوم بچه؟
کدوم دیدار؟
با ارائهی
همین متن به
دادگاه به
سلامتی رد
صلاحیت شدی و
از وظیفهی
شریف پدری
محروم، مگه
کشکه؟ کیه که
این متن رو
بخونه و به فساد
اخلاقیی همهتون
رای نده، حیف
این بچههای
پاک و معصوم
نیست که
گیرچنین
پدرای لاابالی
ولاقیدی
افتادند. خوبه
که همهتون هم
بچه دارین تا
اونجام که من
خبر دارم دختر
دارین. ای خاک
عالم به
سرتون!
در عمرم پشت
کامپیوتر این
قدر خوار و
ذلیل نشده بودم،
عینهو موشی که
در مقابل
چشمان بیدار و
زبان سیاه و
دراز یک مار
کبرا افسون شده
باشد. نمیتونستم
جم بخورم.
گفتم:
تا اون
نیومده هر دو
کامپیوتر رو
خراب کن تا آب
از آسیابها
بیفته، اصلن
هم سعی کن تا مدتی
دیگه از روز ۸
مارس و نمایش
و این کوفت و زهر
مارها هیچ
بحثی نکنی.
فکر کردی در
همون عهد عتیق
زندگی میکنی؟
عصر ارتباطات
است بیچاره!
کامپیوتر سر کارش
رو چکار میکنی؟
تلفن رو چه
خواهی کرد،
باش تا از
فردا روزی
صدتا زن زنگ
بزنن با خانموتون
کار داشتم
هستن! و به تو
هم نه سلام بدهند
و نه خداحافظی
کنند، جرئت هم
داری بپرس کی
بود؟ چی میگفت؟
پاک گیج شده
بودم در زندگیام
اشتباه و خراب
کاری کم
نکردم، تهمت
کم نخوردم؛ میدانم
این هم آخریناش
نخواهد بود.
اما این فن
کار شناسی این
دفعه بد جوری
حالم را گرفته
بودم.
برای فرار از
این مخمصه
ذهنم رفت روی
ارتباطات، سریع
رفتم سراغ Google.com و
در قسمت جستجو
به فارسی
نوشتم: " مهستی
شاهرخی" تا
ببینم این شیر
پاک خوردهی
حلال زاده
کیه؟ چشمتان
روز بد نبیند!
یا قمر بنیهاشم!
کل صفحه مطلب به
اسم ایشان یا
در رابطه با
ایشان بود
تازه بیشتر از
۱۰ شماره هم
صفحههای
مرتبط.
بذارین اعتراف
کنم: سرم به
دوران افتاده
بود، فشار خونام
سریع رفت
پائین چشمم
دیگه چیزی رو
نمیدید. به
هر مصیبتی بود
خودمو رسوندم
آشپزخونه آب
قندی هولا هول
درست کردم و سر
کشیدم، نصفاش
ریخت تو یقهام،
اما یه کمی
حالم جا اومد.
باز نمیدونم
کی بود همون "
من دیگر" بود
یا هزار و یک
کس دیگه که
هنوز برا من
ناشناختهان.
گفت:
چیه!؟ داری پس
میافتی؟ مگه
به خودت شک
داری؟ مرد
حسابی مگه صد دفعه
نگفتی: الخائن
و خفیف، مگه نمیگفتی:
اگه آدم با
زبوناش و با
هزار استادی
هم دورغ بگه
چشاش حقیقتو میگن.
مگه اون تو رو
نمیشناسه؟
القصه به هر زحمتی
بود سینه خیز
باز خودم و
پشت کامپیوتر
رسانودم؛
سومین لینک
صفحهی گوگل
توجهام را
جلب کرد:
" مشکل
مهستی شاهرخی-
نقد را جدا مینویسند،
مشکل سوراخ را
جدا"
این هم
لینکاش: http://sardouzami.com/goonagoon/mahasti%20shahrokhi2.htm
هم چنین
لینک دو متن
دیگر خانوم
مهستی شاهرخی
که از آنها
یاد کردهام.
در سایت ایشان
قابل دسترسی
است.
باری، هی خوندم و
هی با خودم
گفتم عجب! عجب!
وقتی تموم شد انگار
دست کسی از
گلوم برداشته
شد، ولی کتفهام
را انگار هنوز
در اختیار
داشت، یواش
یواش دنبال
اعتماد به نفسام
گشتم. یک کمی
پیداش کردم؛
اینقد که جرئت
کردم به کل متن
شک کنم. تازه
یواش یواش به
خودم آومدم
شروع به مرور
حافظه و
دانستههام
کردم.
ئتوریهای
مختلفی را که
برای نگاه به
پدیدها
آموخته بودم
به یاد آوردم،
برجسته ترینشان
دخالت ناخودگاه
و ذخیرهی
ذهنی به نظرم
رسیدند. یادم
آمد هیچ چیز
مطلق نیست و
با هیچ موضوعی
نمیشود قطعی
برخورد کرد. و
آن مَثَل
معروف که " کافر
همه را به کیش
خود پندارد"
هم هی جلو چشمهایم
ظاهر و غایب
میشد. فهمیدم
با دخالت
ناخوداگاه و ذخیرهی
ذهنی از یک
پدیدهی واحد
میشود
برداشتهای
بسیار متفاوت
کرد. مخصوصن ذخیرهی
ذهنی
دربسیاری از
موارد نقش
مهمی ایفا میکند.
یادم آمد موقعای
که تاز شروع
به آموختن سه
تار کرده بودم
- قبل از آموختن
دف - میدانید
که سه تار
مظراب ندارد و
از ناخن بلند
شدهی انگشت
اشاره به جای
مظراب
استفاده میکنند.
یکی از دوستان
خیلی خوبم یک
روز اتفاقی آن
را دید و
پرسید: ناخون
بلند کردی؟ میتوانستم
راحت بگویم
کلاس سه تار
میروم،
نگفتم. به
دلیل کنجکاوی
و هزار و یک
دلیل دیگر که هنوز
برای من
ناشناختهاند؛
پرسیدم فکر میکنی
چرا؟ گفت: برا
خاروندن گوش و
دماغ پاک
کردن!! چندی
بعد و قتی به
کشور دیگری
مسافرت کرده
بودم، یکی
دیگر از
دوستانم پرسید:
فلونی سه تار
میزنی؟ با
حیرت پرسیدم
تو از کجا
فهمیدی؟
اشاره به
انگشت اشارهام
کرد. یادم آمد
در مورد نشانه
شناسی هم چیزهائی
خواندم و
شنیدم، در
مجموع این دو
نفر به یک
پدیدهی واحد
با توجه به
علم نشانه
شناسی و ذخیرههای
ذهنی خود دو برداشت
متفاوت
داشتند که یکی
واقعی بود و
دیگری نه، گر
چه آن دیگری
هم پُر بیراه نگفته
بود ای بسا
خود مرتب از
آن انگشت
نشانه بدین
گونه استفاده
میکرده یا میکند.
البته هر دو
نظر حتا میتوانست
ربطی به
واقعیت ضرورت
نواختن سه تار
با ناخن نداشته
باشد. یا یادم
آمد دود نشانهی
آتش است، ما
وقتی دود را
میبینیم
بدون دیدن آتش
وجود آن را
قبول میکنیم.
اما این که آن
چه آتشی است
هر کس با توجه
به ناخوداگاه خود
و ذخیرهی
ذهنیاش با آن
برخورد میکند.
یک هندو ممکن
است قبل از هر
چیز آتش زدن
جنازهی
انسانی در
نظرش تداعی
شود. یک ذغال
فروش بعید
نیست فکرکند
در دور دست دارند
ذغال فراهم میآورند
و و و .
و چقدر
بد است که هر
انسانی برای
اثبات برداشت
خودش از هر
پدیدهای
مطلق بیندیشد
و قطعی به آن
نگاه کند و از
همه بدتر دروغ
بگوید و به
اظهار نظر
دیگران متوصل
شود بدون این
که فهمیده
باشد در ذهن
آن شخص چه
برداشتی از آن
موضوع شده است.
پس با دقت و
دید دیگری که
از مطلب:
" مشکل
مهستی شاهرخی-
نقد را جدا مینویسند،
مشکل سوراخ را
جدا"
بار
دیگر متن
خانوم مهستی
شاهرخی را در
رابطه با نمایش
" یک شاخه گل"
مطالعه کردم.
نه به عنوان
کار شناس و
متخصص که
نیستم. بلکه
برای متوجه شدن
تفاوت نگاه و
نوع برخورد ایشان،
با کمال تاسف
متوجه شدم
ایشان برای اثبات
نظرش - حتا اگر
به عنوان
کارشناس تئاتر
که فکر میکنم
هستند نظرش
کاملن هم درست
باشد. - اما
دروغ گویی و
شیوههای ناپسند
و غیر اخلاقی
و غیر تکنیکیاش
به هیچ عنوان
برایم قابل
قبول و درک
نیستند.
ایشان
میتوانستند
مثلن همین
کاری را که من
کردم بکنند.
اگر بگویند
بلد نبودم یا
نیستم به تمام
لیسانسهایش
شک خواهم کرد؛
ژورنالیست
بودناش را که
اصلن حرفاش
را نزنید.
تسلط
بر کار با
کامپیوتر به
نظر من از نان
شب برای یک
ژورنالیست
واجبتر است.
میرفت توی گوگل
فارسی مینوشت:
سیروس کفائی
حالا فارسی هم
نه، هر زبان دیگر
اسم و شهرت که دیگر
ترجمه نمیخواهد.
آن وقت میدید
مثل من سرش
گیج میرود یا
نه، و این گاف
برزگ را نمیداد
که هر چی گشتم
از ایشان چیزی
ندیدم. امیدوارم
بعدن این کار
را بکنند.
ایشان
نوشتهاند: "
یکی زد زیر
آواز و بقیه و
سالن هم با او
هم آواز شدند."
آن من بودم که همان
سرودی را که
اصلن بر من
روشن نیست چرا
ایشان جادوئیاش
نامیدند (سر
اومد زمستون)
را شروع کردم.
آن هم درست
بعد از موقعی که
مرد شکنجه گر
به وسیلهی
زنان آزادی
خواه سرکوب و
از صحنه رانده
شده بود. دل ای
دل!! که
نخوانده بودم.
گر چه آن را هم
در جای خودش
میخوانم و میشنوم
و لذت هم میبرم.
درضمن به
عنوان یک نظر
غیر کار
شناسانه فکر
میکنم یکی از
نشانههای
موفقیت یک
نمایش -
صرفنظر از خوب
یا بد بودناش
- ایجاد
ارتباط با
مخاطبین و
همراه کردن آنان
با بازیگران
در سن میباشد.
بگذریم از این
که ایشان خیلی
خود خواهانه
تمام کسانی را
که در سالن
حضور داشتند. آدمهای
. . . نمیدانم
بگویم چه فرض
کردهاند.
خجالت میکشم.
چه لزومی
دارد آدم برای
اثبات برداشت خود
به قطار پر از
خالی "سهراب
سهپری"
آویزان شود؟
آن هم به
نیابت بقل
دستی؟! اگر
برداشت بقل
دستی با نقل
این قطعه: " من
قطاری دیدم که
سیاست میبرد
و چه خالی میرفت"
این بوده که
نمایش سیاسی
است و سیاست
هم پُر از
خالیه، این
برداشت چه
ربطی به
برداشت اورتیک
و سکسیی
خانوم مهستی
شاهرخی از نمایش
دارد؟! چرا
چنین ناشیانه
باید شریک و
هم نظر سازی
کرد. و از آن
همه موارد مشترک
در آن روز و آن
نمایش چشم
پوشید؟ همین جا
شاهد دو
برداشت و دو
نگاه بسیار متفاوت
هستیم، که
لازمهی هر یک
دخالت
بلاواسطهی
ناخود آگاه
آنان و ذخیرههای
ذهنیشان میباشد.
اگر بازیگران
به شنگجه گر
خود دروغ شاخ
دار میگویند
عین واقعیت
است. اگرهر
کسی هر چند کوتاه
و گذرا هم
گذرش به ساواک
و یا ساواما
افتاده باشد
میداند
صادقانه با
بازجو و شکنجه
گر برخورد
کردن چنانچه
عین حماقت نباشد
کاملن اشتباه
است. حال اگر
از نظر شگردهای
تئاتری بد
اجرا شده است
بحث دیگری است.
اما این چه
انتظاری است
که یک کار شناس
دارد. که اگر
در یک نمایش
کسی از کسی
نام پدر، مادر
یا آدرس میپرسد
طرف مقابل فیالمثل
دقیق بگوید:
پدر ،سیروس.
مادر، مهستی.
آدرس، بلوار
کشاورز پلاک
۱۸۳۲۱ . والا
چه میدانم
شاید مضحک
بودن این گونه
پاسخ دادن
قدری کمیک هم
باشد، و خانوم
مهستی شاهرخی
را بخنداند!!
چه لزومی
دارد یک
ژورنالیست
آدرس عوضی
بدهد و اذهان
را مخدوش کند.
ایشان گفتهاند:
رفقای مردش
صدایش زدند که
بروند هتل. آن
که صدایش زد
من بودم نه
برای رفتن هتل
و این که
دیگران در
آنجا
منتظرند!!. چون
که نه قبل و نه
بعد از برنامه
کل گروه نمایش
در هتل
نبودند. ما کل
گروه نمایش
همان روز صبح با
سه ماشین از
هلند راه
افتادیم؛ بسیار
صمیمانه هم
چون اعضای یک خانواده
و آخر شب هم به
همان طریق به
هلند برگشتیم برای
خاطر جمعی
خانوم مهستی
شاهرخی اضافه
کنم خود بنده
در ماشین آقای
سیروس کفائی بودم
وقتی هم به
هلند رسیدم تا
ساعت ٤ صبح
نشستیم و از
کم و کاست
برنامه و ضعف
و قوت آن صحبت
کردیم.
چه لزومی
دارد اگر
ایشان خودشان شب
قبل و بعد از
برنامه هم راه
کس یا کسان
دیگری در هتل
بودند فکر
کنند دیگری یا
دیگران هم،
همه همین کار
را کردهاند.
آخر دروغ به
این گندگی
چرا، آخر کدام
را باور کنیم
دم خروس را یا
قسم حضرت عباس
را؟!! کسی که
دروغ را حتا
در نمایش مزمت
میکند با
کدام منطق و
روش در مورد
دیگران چنان
غیر اخلاقی دورغ
میگوید. با
همهی این
احوال رفتن یا
نرفتن کسی یا
کسانی به هتل
چه ربطی به خانم
مهستی شاهرخی
و چه مناسبتی
با نقد یک نمایش
دارد.
رژیم
زن ستیز و ضد
مردمی جمهوری
اسلامی ۳۰ سال
با تمام توان
زور زده جامعه
را تقسیم
جنسی
بکند (زنانه،
مردانه)
خوشبختانه
هنوز که هنوز
است موفق نشده
است. شک ندارم
همه در جریان
اخبارش
هستید، بعد از
اتوبوس،
بیمارستان،
دکتر و بیمار
و و و نوبت به
دانشگاه و
پارکها هم
رسیده است.
اکنون تصور
کنید کسی که
شاید نیمی از
عمرش را به
عنوان معارض
یا اپوزسیون
آن سیستم در
پاریس سپری
کرده است با
عصبانیت
سئوال میکند:
اصلن
روز زن
مردها چکارهاند.
نمیدانم
عمدی در کار
است یا سهوی
صورت گرفته
است یا هزار و
یک دلیل دیگر
دارد که هنور
برای من
ناشناخته است.
این کوشش برای
زنانه مردانه
کردن حتا جشن
۸ مارس چه
سودی و دست
آوردی برای
خانوم مهستی
شاهرخی دارد.
حضور مردان، گرفتن
مسئولیت و
فعالیت کردن
مردان در کنار
زنان مبارز و
آزادی خواه چه
مزاحمتی برای
ایشان ایجاد
میکند. من
نمیدانم اگر
ایشان داوطلب
میشدند که در
این روز نمایشی
را روی صحنه
ببرند آیا کسی
مخالفت میکرد
و چرا اصولن
هیچ کاری
نکردهاند. در
ادامه و بعد
از آخرین متنی
که من از
ایشان در
رابطه با
تختئهای
کوشش فعالین کارزار
مطالعه کردم
بیشتر به این
موضوع خواهم
پرداخت.
سرتان
را درد نیاورم
اما هم چنان
علیرغم روشن
شدن بسیاری از
موضوعات هنوز
خود را کاملن رها
شده از آن شوک
اولیه احساس
نمیکردم؛ تا
این که باز
سیروس کفائی
ایمیل دیگری فرستاد-
اگر میخواهید
حاضرم دست
راستام را
بلند کنم و به
هر چه که
اعتقاد یا
دوست دارم
سوگند بخورم-
که این ایمیل
را هم سیروس فرستاد.
(متن خانوم
مهستی شاهرخی
در رابطه با
برنامهی
کارزار زنان.)
بعد از مطالعهی
آن افسوس
خوردم بر ساده
اندیشی و احساساتی
بودن خودم.
حالا " من
دیگر" از در
دیگری وارد
قضایا شد:
بیخود
و بیجهت اون
متنو را جدی
گرفتی. دیدی
حق با همون مرد
مهربون بود که
تو مودباش گفته
بودی؛ حالا
دیگه کاملن
برایت روشن شد
وسعت دید، نقد
و نظر کارشناسانهی
ایشان از حدود
ناف و زیر ناف
فراتر نمیره.
حالا
فهمیدی چرا
وقتی یه شیخ
گندیده دهن به
دو شاعر مبارز
و آزادی خواه
تهمت میخواره،
زنباره و وطن
فروش میزند؛
عارف قزوینی
در پاسخ او
چنین مینویسد
:
ای وحید
دستجردی ای
شیخ گندیده
دهن ای
زبانت در دهن
مانند گُه
اندرلگن
ای همه
حرفهای تو
مانند گوز
اندر هوا
خواهرت
عارف... مادرت
عشقی ...
والخ
و همین
طور چرا اکبر
سردوزامی به
خانوم مهستی شاهرخی
آن گونه پاسخ
میدهد؟ که
لینکاش زمیمه
است و نیازی
به باز نویسی
من نیست.
نمیدانم!
جدن خیلی بی
انصافی میخواهد.
کوشش یک ساله
و شبانه روزی
یک جمعی را با
آن همه موانع
و مشکلات کسی
بنشیند در
سطحی چنین
نازل و غیر
اخلاقی به
خیال خودش به
نقد بکشد.
راستش دیگر
موضوع برایم
از جدیت خارج
شده است یعنی
نویسنده آن دو
متن که یک هدف
را دنبال میکند،
برخوردش را
این قدر
غیرمسئولانه
میبینم که
دستام از
تایپ کردن
دارد کمکم
سست میشود.
سال ۲۰۰۷
هم نوعی دیگر
از
شارلاتانیزیم
ژورنالیستی
را دیده و
تجربه کرده
بودیم، آن هم از
طرف کسانی که
عمری خود را
تنها شکنندهی
شاخ غولهای
امپریالیستی
میدانستند
سطح خودشان را
در جنبش زنان
کمتر ازکلارا
زتکین نمیدانستند.
همه دیدیم
چگونه گزارش حرفهای
و موثقشان از
کارزار بزرگ و
با شکوه زنان
در روز ۸ مارس
سال ۲۰۰۷ هلند
را
در مقابل
سفارت دولت
خون آشام و
جنایت پیشهی
آمریکا و هم
چنین سفارت
رژیم آدمخوار جمهوری
اسلامی
خواست بهبود
شرایط و
قوانین پناهندگی
مطرح کردند.
امروز هم دیگر
بر احدی
پوشیده نیست
که به ریزه
خواران پروژههای
امپریالیستی
تبدیل شدهاند
و قصه گوی پیش
برد سیاستهای
کثیف آنان شدهاند.
راستی
خانوم مهستی
شاهرخی میداند
در یک قرن پیش
چه کسی و در چه
جمعی پیشنهاد
به رسمیت شناخته
شدن ۸ مارس را
بعنوان روز
جهانی زن مطرح
کرد؟ و در آن
جمع چه تعدادی
زن و چه تعداد
مرد با رای
خود آن را به
تصویب
رساندند و
رسمیت
بخشیدند. آیا
دانستن یک
چنین اطلاعاتی
برای یک
ژورنالیست زن
ضروری نیست؟ آیا
ایشان از
اندیشههای
کلارا زتکین پیشنهاد
کنندهی این
مهم تاریخی
هیچ خبری دارند؟
اگر ندارند که
چه بد! و اگر
دارند و چنین
مینویسد و
چنین عمل میکنند،
آن را به چه
حسابی
بگذاریم؟
آیا ایشان
میدانند در
این غرب
یورژوائی
حقیرترین و بیمایهترین
ژورنالیستهای
راست هم حتا
در موارد بزه
کاریهای
اجتماعی از
ملیت بزه کار
نام نمیبرند؟
و اگر چنین
کنند خطای یک
یا دو فرد را
به حساب یک
ملیت واریز کردهاند.
بگذریم
از این که به
غیر از ادارهی
خوب هنرمند با
ارزش و مبارز،
گیسو شاکری در
بخش هنری برنامه،
نکات مثبت
فراوان دیگری
هم وجود داشت
که خانوم
مهستی شاهرخی
به دلیل تنگ نظری
یا هزار و یک
دلیل دیگر که
هنوز برای من شناختهاند،
چشم میبندند
و سکوت میکنند.
ضمن این که با
همهی
چاپلوسیهایش
برای گیسو
شاکری، از آن
هم نمیگذرد
و از آهنگ
سرود
"کارزار"
ایشان هم
ایرادهائی میگیرند.
من نمیدانم
در رشته
موسیقی هم آیا
لیسانس، دانش و
آگاهی کافی
دارند؟ آیا میدانند
و میشناسند
سازندهی
موسیقی سرود
کارزار چه کسی
است و هیچ
اطلاعی از
دانش و
اطلاعات
موسیقی ایشان
دارند؟ یا این
که خانم مهستی
شاهرخی تصمیم
گرفتهاند به
هر چه که در
روز ۸ مارس
گذشت و به هر
کس که در این
تظاهرات و
راهپیمائی
شرکت کرده و
یا مسئولیتی
پذیرفته است
لگدی پرت کنند.