من و پالتاك

 

 

مقدمه:

اين مطلب سه سال پيش و در زماني كه اخبار گنجي در صدر نشريات بود نوشته و منتشر شده بود. هر چند كه امروزه توهمات بسياري در مورد گنجي ريخته شده اما از روي اينكه نوشتار زير كلا به مسئله " روشنفكران" ميپردازد شايد به خواندن دوباره اش بيارزد.  

 


روشنفكران و يا پيام آوران تاريكي و جهل؟

 

سربلند 20 جولاي 2005

 

مدتي است سلسله مقالات و نوشته هاي رضا علامه زاده را دنبال ميكنم. چرا او؟ به اين دليل كه هميشه دوستش داشتم. بخاطر حرفه اي بودنش، بخاطر دانش بي حد و حصرش از سينما و بخاطر قلم شيرين و شيوايش. قلمي كه روزي بدفاع از مردم بجان آمده مينوشت و امروز در دفاع از مسببين قتل و غارت همان مردم.

مدتهاست به اين ميانديشم كه اين دفاع لجوجانه علامه زاده از گنجي  براي چيست؟ او كه مدتها بود خود را از صحنه سياست كنار كشيده بود. سالها ميشد در كنج كتابخانه هاي دانشگاه هاي هلند در خلوت و سكوت در حال  تدوين فيلمها و نوشتن فيلمنامه هايش بود. مدتها ميشد كه علامه زاده به مسايل سياسي كشور اشاره اي نداشت و كار خودش را ميكرد . در تمام اين سالها كه كشتند و برند و غارت كردند او هيچ نگفته بود. صدها اعدام و تيرباران و تجاوز و سنگسار او را به نوشتن وادار نكرده بود و چرا بيكباره اينچنين فعال شد؟ و آن هم براي شخصي بنام گنجي؟ چرا براي زرافشان و باطبي و صدها كارگر و زحمتكش دربند قلمش نميچرخد و چرا فقط براي گنجي؟

 

اين سئوالات مدتهاست كه ذهن مرا بخود مشغول كرده. مگر گنجي چه دارد كه ديگران نداشتند؟ براي اينكه پاسخي براي سئوالاتم داشته باشم مروري كردم بر جنبشي كه به نام روشنفكران حك شده است. برگشتم به روزهاي  كانون نويسندگان ايران در دهه پنجاه . دوباره برگشتم به دوره اي كه روشنفكرانمان در صدد براه اندازي دوباره كانون در دهه شصت بودند. آن روزها را مرور كردم، حكايت تجمع آنها در خانه سفير المان در تهران ، نوشتن بيانيه 134 نفر با عنوان " ما نويسنده ايم" و واقعه توطئه فرستادن اتوبوس  نويسندگان عازم ارمنستان به ته دره.

آن دوران را مرور كردم تا شايد دليل اينگونه موضع گيريهاي " علامه زاده" ها را درك كنم كه كردم. جنبش روشنفكري ايران هميشه سكه اي دو رو بود. يك رويش را مردم عادي ميديدند و روي ديگرش را خودشان. كمتر پيش آمد كه روي دوم اين هنرمندان را ببينيم، رويي كه در آن نان به نرخ روز خوري، فرصت طلبي و خيانت به يكديگر و مردم از شاخص هايشان بود. چه بسيار نويسندگان و هنرمنداني بودند كه تنها به اميد اجازه چاپ يكي از اثاراشان و يا دريافت سهميه كاغذ از وزارت ارشاد هم قلمانشان را فروختند و در توطئه بر عليه دوستانشان شريك شدند.

 

اوايل دوره كانون نويسندگان بود. سالهاي 57 تا 60 . دوره اي كه بسياري از نويسندگاني كه بتهاي ما بودند در كسوت توده اي و اكثريتي به مسئولين جمهوري اسلامي نامه مينوشتند و ديگر اعضاي كانون را " ضد انقلاب" و " خرابكار" معرفي ميكردند. در همان دوران كه چهره اي شاخص كانون را منوچهر هزار خاني و سعيد سلطانپور ، خويي، پرهام و شاملو تشكيل ميدادند عده اي مانند " به آذين ، سياوش كسرايي ، فريدون تنكابني و اخوان ثالث" با انتشار مطالبيدر روزنامه هاي دولتي و نشريه " مردم"  كانون نويسندگان را به همكاري با ضدانقلاب و ضديت با انقلاب مردم متهم كرده و عملا راه را براي كشتار هاي اينده بسياري از نويسندگان باز كردند. هرچند كه بسياري از همانها سرانجام خود هم به همان سياهي مرگباري كشيده شدند كه آن زمان خود را از ان  در امان ميدانستند. امروز پس از گذشت ربع قرن كمتر كسي بياد ميآورد كه نسيم خاكسار خود از هواداران گروه به آذين بود و براي بياعتبار كردن كانون شعار " يا اخراج يا ابقا" را سر ميداد و تعليق كساني كه با نوشتن مقالات جان اعضا كانون را بخطر انداخته بودند مخالفت ميكرد. سالها از آن ايام گذشته و ديگر همگي از تبار قربانيان جمهوري اسلامي شده بودند. ديگر تفاوتي ميان خائن و مبارز نبود. همه به نوبت به پاي تخت شكنجه و تعزير جمهوري اسلامي كشيده شدند و مرزهايي كه امروز بيش از هر زمان ديگري ميتوانست بكارمان بياييد براي ربع قرن مخدوش شد و دراين سالها هيچ كسي از آن دوران نگفت تا مبادا ابي به اسياب جمهوري اسلامي بريزد. اما قافل از اين بوديم كه جمهوري اسلامي تغيير شكل خواهد داد و دوباره همانها پيدايشان خواهد شد ، اما اينبار در كسوت علامه زاده ها.

 

دهه شصت بود. اميدهايي در دل برخي از هنرمندان جوانه زد كه بار ديگر كانون را احيا كنند. جمع مشورتي تشكيل دادند و زير تيغ سياه اسلام دور هم جمع شدند. عده اي دور هم جمع شدند كه هر كدام منافع متفاوتي را داشتند. براي بسياري از آنها دفاع از آزادي قلم و بيان تنها به معني چاپ و انتشار كتابشان بود. براي خيلي از آن نويسندگان مهم نبود كه نوشته هاي چه كسي سانسور ميشود و تنها به اين ميانديشيدند كه كتابها و نوشته هاي خود را از زير تيغ سانسور بدر برند. به همين خاطر در حالي در كنار هم جمع بودند كه بر عليه يكديگر توطئه هم ميكردند. عده اي با گرايشي صادق و چپ مانند پوينده، كوشان، مختاري و درويشيان و ميرعلايي در مقابل گروه نان به نرخ روز خوري قرار گرفته بودند كه در دل خيلي هم بدشان نميامد كه كتاب فلان همكارشان از محاق سانسور خارج نشود كه بر همان اساس دست به اعمالي زدند كه خلاف پرنسيبهاي اجتماعي بود.

 

جمع مشورتي با افت و خيز فراوان بكار خود ادامه داد  و مدارك آن  از طريق دستهاي مرموزي  كه جدا از همان كانونيان نبودند به راديوهاي خارجي درز كرد و سر از سفارتخانه المان درآورد. رژيم به تكاپو افتاده بود و سناريو قتلهاي فجيح را نوشت.سناريو توسط كسي نوشته شده بود( هاشمي و امامي) كه بسياري از اين كانونيان آنها را ميشناختند و بارها در بازجويي ها و گفتگوهاي ديگر ديده بودنشان.

رژيم ميدانست كه در درون روشنفكران چه خبر است. او ميدانست كه سهميه كاغذ و مجوز موقت نشريه اي دهان خيلي از آنها را خواهد بست. با چماق و شيريني بميدان آمد. شيريني داد و كشت. " سعيدي سيرجاني" را اولين هدفش قرار داد كه رابطه اي با كانون نداشت. رژيم تصور ميكرد كه هيچ كدام از اعضاي كانون حاضر به حمايت و يا اعتراض به قتل سيرجاني نخواهند بود و او را هدف قرار داد اما همان قتل منجر به نوشته بيانيه " ما نويسنده ايم" شد. بيانيه اي كه در آن هنرمندان حق و حقوق خود را خواهان بودند و به فشار برويشان اعتراض داشتند اما ديري  نگذشت كه امضاها يكي يكي پس گرفته شد. چه بسياري از نويسندگان با نوشتن فحشنامه اي مللو از اتهام به همكاران خود در روزنامه هاي دولتي امضا خود را پس گرفتند. در حالي بيانيه " 134 نفر" در هيچ جايي منتشر نميشد كه مقالات تهديد آميز بر عليه نويسندگان آن بيانيه با تمام قدرت در روزنامه هاي دولتي و حتي نشريه هايي مانند " دنياي سخن" و " گردون" كه از ياران همان نويسندگان بودند منتشر شد.

شهلا لاهيجي و عباس زرياب خويي و سپانلو با انتشار مقالاتي در روزنامه اطلاعات امضاهاي خود را پس گرفتند . شمس لنگرودي با ارائه صدها اتهام و افترا به كانون امضا خود را پس گرفت.  امير حسن آرايانپور و جولايي و هوشنگ حسامي در مصاحبه با اطلاعات  نويسندگان متن را مزدوران امپرياليسم و ضدانقلاب معرفي كردند و امضاي خود را پس گرفتند. تمامي اين اسامي هيچگاه عوامل رژيم نبودند اما منافعشان آنقدر حقير بود كه براحتي پاي بر هر اصولي ميگذاشتند و همآواز سركوبگران و جنايتكاران شدند.

بحث بر سر اين است كه بسياري از اين هنرمندان شايد در آثارشان نشانه هايي از دفاع از آزادي بچشم بخورد اما آزادي براي بسياري از اين قلم بدستان تعاريف خاص خود را دارد. آنها تا جايي به آزادي احترام ميگذارند كه در آن منافع داشته باشند. آنها مدافع آزادي بيان هستند تا بتوانند آثاراشان را منتشر كنند اما اگر در اين ميان هزار هزار كمونيست بخاطر دفاع از آزادي كارگران و زحمتكشان تكه تكه شوند برايشان در حد دهان دره اي بيش نخواهد بود.

 

حاصل بياينه 134 نفر دوره سياهي از وحشت  و مرگ بر سر بسياري از نويسندگان متعهد داشت، نويسندگاني مانند مختاري ها و ميرعلايي ها كه بتدريج كشته شدند و از بين رفتند. اما در همان دوران بسياري از نويسندگان و چهره هاي مطرح هنر و ادبيات كشورمان در لاكهاي خود خزيده بودند و بكار خود ميپرداختند. بسياري آزادانه به خارج از كشور مسافرت ميكردند و داستانهايشان را ميخواندند و برميگشتند.  آنها  به " گنجي و حجاريان" كه مسئول امنيتي روشنفكري وزارت اطلاعات بودند قول دادند كه سياسي نباشند.

 

ماجراي توطئه قتل نويسندگان در سقوط اتوبوس به دره هم خود حكايت مفصلي است كه حرفهاي زيادي دارد.  چه نويسندگاني كه از قبل از آن توطئه باخبر بودند و در اخرين لحظات سفر خود را لغو كرده بودند. كساني مانند " سازگارا" كه هر عضو كوچكي از كانون نويسندگان بخوبي ميداند كه او و " اكبر گنجي و حجاريان" از هفته ها پيش از آن توطئه باخبر بودند.

تويسركاني و بهارلو در پاي سوار شدن به اتوبوس بيكباره منصرف ميشوند و ميگويند همسر تويسركاني تصادف كرده و بايد به بيمارستان بروند. هرچند بعدها ميفهمند كه تصادفي در كار نبوده اما ديگر كسي به موضوع اهميتي نميدهد تا ده سال ديگر همانها را اينبار در كسوت نويسنده و خبرنگاران دگر انديش و اصلاح طلب زيارت كنيم!. ويا " عباس  عبدي" كه از سوي روزنامه سلام خود را در ليست گنجانده بود  بودن هيچ توضيحي غيبش زده  و به سفر نيامد. آنها خود شركاي جلاد بودند و ميدانستند مقصد اتوبوس ته دره است و نه ارمنستان. ولي چه بايد كرد وقتي امروز اينان قهرمانان روشنفكر ملتي جا زده شده اند؟!

 اتوبوس به دره سقوط نكرد و كار به زندان وزرات اطلاعات شمال كشيد و تراژدي غم انگير نويسندگاني كه براي خلاصي از از دست " هاشمي" فرم هاي اطلاعاتي وزارت را با دقت كامل مينوشتند و پر ميكردند. حتي بسيار زيادتر از سئولاتي كه از آنها شده بود!. براي آنها مهم نبود كه چه بر سر همكارانشان ميايد ، بلكه فقط اين مهم بود كه هر چه زودتر خود را از آن مخمصه رها كنند.

 

اينها گوشه هايي بسيار كوچك  از وضعيت جنبش روشنفكري ماست. هنرمندان متعهد و مردمي كه امروز ميدانستند چگونه در مقابل اين موج كثيف اصلاح طلبي و " گنجي گنجي" كردنها بايستند همگي زير خروارها خاك خفته اند. آنچه كه مانده قوم ترحم انگيزي است كه بنام فيلمساز و نويسنده و شاعر كه  مانند ارئيه اي كهنه و ترك خورده و بيارزش بر ما تحميل شده اند، نه ميتوان با افتخار بروي تاقچه گذاردشان و نه ميتوان با خيالت راحت در زباله داني انداختشان " چرا كه ارثيه اي هستند كه ناخواسته ، با ارثيه چه ميتوان كرد؟

 

دولت ابادي از خدمات هاشمي و خاتمي ميگويد، بهبهاني از اصلاح طلبان ميگويد و " دوباره ميسازمت وطن "ش را با اميد دستهاي حجاريان ميسرايد. فيلمسازان بنام كشورمان بنوبت پشت در توبه و دريوزگي  و حمايت از رفسنجاني و احمدي نژاد بصف ميشوند.  بزرگترين مترجم قرن حاضر، نجف دريابندري از اين ميگويد كه خاتمي بزرگترين خدمت را به هنرمندان كرده و از او قدرداني ميكند. منوچهر آتشي كه ناچاريم به عنوان شاعري بزرگ از او ياد كنيم چنان در مقابل رفسنجاني دلا ميشود كه نگران پاره شدن زير بغلش خواهيم بود.

 اينها قوم روشنفكر ما هستند. قوم غير قابل اعتماد. راديكالترينشان سكوت ميكنند و نظاره گرند. كار بجايي رسيده كه از روشنفكران انتظار موضع گيري درست و انقلابي نداريم بلكه از آنها ميخواهيم فقط از جنايتكاران دفاع نكنند. اما اين قبيله فرصت طلب هرجا كه لازم است خود را نويسنده و غير سياسي معرفي ميكنند و هرجا هم كه لازم است در دفاع از فلان عضو رژيم با تمام قدرت خود را به سياست ميكشانند. اينها در اوج درماندگي و حقارت ميگويند " ما نويسنده ايم و از ما نخواهيد بيانيه سياسي صادر كنيم" اما وقتي پاي منافع حقير و زليلشان در ميان باشد بيانيه كه سهل است بلكه بزرگترين اعلاميه هاي سياسي را در دفاع از حجاريانها و گنجي ها صادر ميكنند.

 

و حالا ايا از رضا علامه زاده انتظاري بيش از اين ميرفت كه اينگونه دلمرده و غمگين شويم؟ چه كسي از علامه زاده انتظار داشت كه در ميان اينهمه نوشته هايش كه " يك كمي و يا دو كمي گنجي شويم" را دستور ميدهد دو خط در مورد سنگسار و اعدام كبري بنويسد و يا يك مقاله در مورد كارگران و زحمتكشاني بنويسد كه از خجالت دست خاليشان سم  در غذاي دختر كوچكشان ميريزند.

اما نه، علامه زاده بسيار باهوش تر از اين است كه چنين اشتباهي را بكند. او بهتر از همه ما ميداند كه هيچ اتفاقي براي گنجي نخواهد افتاد. او بهتر از ما ميداند كه بيمارستانهاي مجهز بموقع بداد گنجي خواهند رسيد و اين درحالي است كه هر زنداني سياسي ديگري بعد از يكهفته اعتصاب غذا از بين ميرفت. علامه زاده اهل سينماست و بهتر از همه ما ميفهمد كه هيچ زنداني سياسي در سلولهاي انفرادي اوين نميتواند عكس درحال اعتصاب غذاي خود را براي جهانيان منتشر كند!. در طول تاريخ زندان و شكنجه و مقاوت همچين چيزي سابقه نداشته كه عكس زنداني در سلول انفرادي آنهم در چند زاويه به تمام دنيا مخابره شود. و تمام اينها را علامه زاده بهتر از من و شما ميداند.

علامه زاده همانگونه كه چندي پيش در مقاله اي در سايت گويا مدعي شده بود كه هيچ چيزي از " تلويزيون ماهوارهاي گويا" در هلند نميداند و پس از چند ماه معلوم شد كه خودش از بنيانگذاران و طراحان اصلي آن بود اينبار هم خوب ميداند چه ميكند. او ميداند كه چهار سال ديگر در چنين روزهايي شاهد كاندياتوري اكبر گنجي براي رياست جمهوري خواهيم شد. قهرماني كه ميايد تا  با مانيفست جمهوري خواهيش ملتي را براي چند قرن مستعمره آمريكا و اروپا كند. علامه زاده كه دو ماه پيش كتابش بدون هيچ سانسوري در ايران منتشر شد بخوبي ميداند كه  قدم در چه راهي گذاشته. راهي كه چيزي جز استثمار بيش از بيش كارگران و زحمتكشان نخواهد داشت.

 

درود بر تمامي نويسندگان جانباخته در راه آزادي خلق. سعيد سلطانپو، سيرجاني، ميرعلايي، توفنده، مختاري، شريف ، زالزاده و همه آناني كه قلم خود را به خيانت نفروختند

 

 منبع اصلي مورد استفاده در مورد وقايع:

كتاب " حديث تشنه و اب " از منصور كوشان

 

 

بعد التحرير:

از روي اينكه اكثر  نشريات  اينترنتي مقالات در افشاي گنجي و سياستهايش را سانسور ميكنند خواهشمندم اين مقاله را از طريق اي ميل براي دوستانتان ارسال كنيد.

 

در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد

نظر دهيد

 

 

 

برگشت