من و
پالتاك

چگونه
ميتوانم زبان
به تحسين
بگشايم
حال كه
زيبائىات
رخ در خاك
كشيده
چگونه گرمى
دستانت را
بياد بياورم
حال
كه لرزشش
خاك را بارور
ميكند
در هياهوى
اضطراب
آن زمان كه
روح از كژراه
هاى بيمار زندگى
آرام
ميگذرد
تنها تو را
بياد مىآورم
تو كه تجسم
عشق بودى و زلال
رود
كه
در مقابل هر
سنگ پاره اى
خروشى
از خشم
برمىآوردى
تو ميدانى
دلتنگم
تو خوب
ميدانى اين
پنجره سرد
مرا به وجد
نمىآرد
تو خوب
ميدانى دلم
گرفته است
شباهنگام كه
مرواريد هاى
حسرت و دريغ
درچشمانم
ولوله ميكنند
تو مىآيى
با
لبخندت
با
چال حك شده
روى گونه هايت
كه نشان از
عمق لاله هاى
واژگون بود
ديريست
كه
چال گونه
هايت را خاك
پوشانده
اى كاش ميشد
اشكانم
را از ميان
سنگ سرد حائل
امان ميگذراندم
تا عشق مرا
در جاودانگى
ريشه لاله واژگون
روئيده در
كنارت
زمزمه كند
اى كاش ميشد
سربلند،
تابستان
82