من و پالتاك

نسل ديروز، نسل امروز

سربلند 15 جون 2006

چرا نسل ما به " چپ و كمونيسم" رو كرد و نسلهاي بعد از ما خير؟ چه كسي قادر است به اين سئوال پاسخ دهد؟

ميگويند دليلش سركوب و كشتار وسيع كمونيستها در ايران بوده. ميگويند قدرت حاكم اجازه نداد كه چپها خودشان را به جامعه و توده ها بشناسانند. ميگويند كمونيستها هرگز نتوانستند در يك آزادي نسبي به ترويج نظرات خود بپردازند و ميگويند .......

اما ايا اين پاسخ ها صحيح است؟ آيا سركوب كمونيستها در دوران شاه صورت نميگرفت؟ ايا چپ ها در دوره قبل از جمهوري اسلامي در ارائه و ترويج نظراتشان آزاد بودند؟ پس چرا ما به كمونيسم رو آورديم و نسل امروز كه ديگر همه مانع هاي ارتباطي را از پيش پا برداشته روز به روز از چپ ها روگردان ميشوند؟ اين وسط چه چيزي تغيير كرده؟ تفاوت نسل ما با نسل امروز در چيست؟

براي پاسخ به اين سئوال به خودم برميگردم. به آن زمان كه كودكي بيش نبودم. كودكي كه همه چيز را زير ذره بين نگاه كنجكاوش قرار ميداد. در همان زمان حضور چند جوان در زندگي مان سرنوشت من و خانواده ام را براي هميشه عوض كرد. جواناني بيست و چند ساله كه عشق به توده ها در نگاهشان موج ميزد. جواناني كه نه شعار ميدادند و نه بدنبال باند هاي مافيايي سياسي بودند. آنها خود عشق بودند. آنها از همه چيز خود براي مبارزه گذشته بودند و ما اينها را با چشم ميديديم و با تمام ذرات وجودمان حس ميكرديم.

كودكي بودم كه به همراه آنان به كوه ميرفتم. بياد ميآورم در نقاط پرت افتاده كوهستان عده ديگري بما ملحق ميشدند، دستي به موهايم ميكشيدند و مينشستند و ساعتها با حرارت با يكديگر بحث ميكردند و من سوار بر بال فرشته كودكي  ، بدون اينكه بفهمم آنها از چه چيزي حرف ميزنند محو جويبار و درختان ميشدم.

يواش يواش زمزمه هاي تازه اي در خانواده شروع شد. حرفهايي كه با صداي ارام ادا ميشد. رفت و آمدها غير عادي شده بود و همه خانواده فهميده بودند كه اسراري دارند كه نبايد اشكار شود. حالا ديگر پدر و مادر و ديگر اقوام هم به آن اركستر سكوت و هيجان پيوسته بودند و رهبران اركستر هم جواناني بودند كه جان خود را در دستانشان گرفته بودند. جواناني كه از همه نيازهاي شخصي خود گذشته، دانشگاه و درس را ول كرده و به مبارزه گرويده بودند. عشق انها، صادقت و عملشان همه ما را تحت تاثير قرار داده بود.

ما بدون اينكه بدانيم كمونيست شده بوديم. كمونيستهايي كه نه ماركس را ميشناختند و نه لنين، بلكه تمام آمال و ارزوهايشان كه چيزي جز برابري و آزادي نبود در چشمان پر محبت چند جوان خلاصه ميشد. خانواده با همان درك ناقصش ا ز ماركسيسم به ترويج آن ميپرداخت. در چاپخانه اي كه مادر كار ميكرد و در محل هاي كار ساختماني كه  جايگاه پدر بود.  آنها همه چيزهايي كه شب قبل آموخته بودند را در سينه شان ميريختند و با كارگران تقسيم ميكردند. در حقيقت آنها عشق را بميان توده ها ميبردند.

ما فقر را با تمام وجودمان حس ميكرديم، ما فاصله طبقاتي و اجحافتش را در لحظه به لحظه زندگيمان تجربه ميكرديم اما همينها به تنهايي سبب نميشد راه نجات را بيابيم. راه نجات را پيشگاماني بما آموختند كه نه شعار ميدادند و نه ادعاهاي گنده گنده. بلكه در كنار ما، در كنار همان فقر، در كنار همان بدبختي با ما بودند. دست بر همان سفره اي ميبردند كه ما ميبرديم ، به همان چيزهايي ميخنديد كه ما ميخنديديم و براي همان چيزهايي اشك ميريختند كه ما ميريختيم.

نسل ما بواسطه تجربه اش به چپ و كمونيسم رو كرد. نسل ما با كساني روبرو شد كه با تمام وجود عاشق بودند. آنها اداي عشق را در نمياوردند، آنها خود زندگي، خود مبارزه بودند. ما از ديدن رنج هايشان تاسف ميخورديم كه چرا كار بيشتري از دستمان بر نميآيد. آن بچه ها با هر كسي كه برخورد ميكردند آنها را شيفته صداقت و زلاليت شان ميكردند.

وقتي ساواك براي جمع آوري اسناد و مداركشان به خانه ما حمله كرد ما هيچ نگفتيم. پدر و مادر كه تا چند سال قبل از هر چيزي بوحشت ميافتادند اما اينبار با غرور چشم در چشم پليس دوخته بودند و از آنها دفاع ميكردند. پدر و مادر نه از چپ و كمونيسم، بلكه از آنها كه اگر به هر چيزي اعتقاد داشتند بي شك درست بود دفاع ميكردند. و اين دفاع در رگ و ريشه ما بواسطه حضور و لمسشان نهادينه شد.

اما نسل امروز چه؟

نسل امروز به كدامين تجربه اش به كمونيستها اعتماد كند؟ وقتي كه آنان هيچ كسي را در كنار رنج و محنتشان نميبينند، وقتي كه آنها چپ و كمونيسم در چند باند مافيايي و فراماسونري خارج از كشور ميبينند چگونه ميتوانند آن عشقي كه روزي بر جان ما ريخت را تجربه كنند؟ مگر ميتوان نسلي را به ضرب شعار و عكس تهيج كرد؟ مگر ميتوان تا ابد  قاب عكس چند جانباخته را بديوار چسباند و با انتشار خاطراتشان از نسل امروز انتظار داشت كه راه آنها را بروند؟  بي شك جوانان اول از همه خواهند پرسيد كه ما چه كرديم؟ ما در سه دهه گذشته چه كرديم؟ كدام مبارزه اي را سامان داديم، كجا دخالتگر بوديم، چه وقت جان بركف به قلب دشمن كوبيديم؟

نسل امروز حق دارد كه در زندگي روزمره اش همان تجربياتي را داشته باشد كه ما داشتيم. در ميان ما بي هيچ شك و ترديدي كسي نيست كه از رفيق ديگري الهام نگرفته باشد. نسل ما سرشار از خاطره رشادتها و قهرماني هاست، اما اينها چه ربطي به امروز دارد؟ ما بچشم خود ديديم و عاشق شديم و چرا بايدوقتي كه هيچ چيزي به نسل امروز نداديم از آنها انتظار داشته باشيم كه ما را بفهمند؟ چرا بايد از آنها انتظار داشته باشيم كه همان احساساتي كه امروز ما نسبت سرودها و عكسهايمان داريم را داشته باشند؟

واژه چپ و كمونيست براي نسل جوان امروز نه تنها معني عدالت و برابري را نميدهد، بلكه برعكس معناي توطئه، سركوب، جزم گرايي، سكتاريسم و خفقان را ميدهد. چرا كه آنها با چشماني باز ما را نظاره ميكنند. ميبينند كه چگونه هر روز صف بندي هاي باندهايمان عوض ميشود. آنها ميبينند كه بحثهاي ما هيچ ارتباطي با مسايلشان ندارند. آنها ميبينند كه چگونه براي بهترين دوستانمان تنها به صرف انتقاد و اختلاف عقيده  توطئه، آكسيون و هزاران ترفند ضد انساني تدارك ميبينيم. آنها ميبينند كه ما تبديل شديم به چند فرقه با رهبري هاي دائم المعر . و آنها از رهبري بيزارند.، از ولايت فقيه متنفرند ،از اينكه سرنوشتشان را بدست چند نام بسپارند متنفرند، و ما تمام اين تنفرها را يكجا برايشان هديه كرديم!

نسل ما با كساني  روبرو بود كه از همه امكانات خود ميگذشتند ، از خارج به داخل ميآمدند  و مبارزه ميكردند. آنها بحث  و عمل ميكردند. اما امروز چه؟  مبارزه ما خلاصه شده در چند اتاق پالتاكي و چند اعلاميه تكراري و مبتذل. سازمانهاي ما بجاي اينكه به كار اصلي خود بپردازند تبديل شدند به خبرگزاري ، آنهم از نوع دست چندمش چرا كه حتي نميتوانند خبري از خود تهيه كنند. اما مردم اين ها را از ما نميخواهند.  اينكه براي كسي مراسم يادبود برگزار ميكنيم هيچ ارتباطي به نسل امروز ندارد چرا كه اين كار را براي خودمان ميكنيم، براي همان صد نفري كه همه جا كله به كله هم ميخورند. براي اينكه بگوييم هستيم، براي اينكه بتوانيم خودمان را براي چند سال ديگر گول بزنيم. براي اينكه بتوانيم براي رقباي سياسي كه آنها هم چيزي بيشتر از ما نيستند گردن كشي كنيم. و همه اينها تنها يك " شو" است كه از نگاه نسل امروز پنهان نخواهد بود.

 ما تا زماني كه خود را اصلاح نكنيم در به همين پاشنه خواهد چرخيد. تا زماني كه بجاي عناصر سياسي و آگاه اما نقش " بادي گارد" اين و آن را بازي كنيم وضع به همين منوال خواهد بود. چپ ايران از يك بدنه صادق و يك لايه نازك رهبري ناكارآمد و پراشتباه رنج ميبرد. هرچند بسياري از رهبران امروز خود از همان جوانان فداكار نسل ما بودند اما امروز ديگر نيستند و حق ندارند به خاطر گذشته سياسي شان ، تا زماني كه زنده هستند با ايجاد باندهاي مافيايي اطراف خود از ما باج خواهي كنند. آنها بايد پاسخ بدهند، پاسخ اينكه چه كردند؟ اشتباهاتشان چه بوده و تا به كي ميخواهند آن اشتباهات را تكرار كنند؟  آنها بايد راه را براي نسل امروز، صداي هاي تازه و نفس گرم جوانان امروز باز كنند. در  حالي كه  اينان  بر برجهاي عاج خود نشسته و تا زماني كه مطمئن نباشند شخصي تا حد يك " بسيجي" خدمتگزاراشان نيست راه را برايش باز نخواهند كرد.

. ببينيد چقدر راحت هر مخالفي را به مزدوري جمهوري اسلامي مفتخر ميكنند. آنها كار را بجايي رساندند كه حتي تحمل نظرات مخالف ميان رفقايي كه تمام عمرشان را با آنها گذراندند را ندارند تا چه برسد به كساني كه از خانواده شان نيستند. تقريبا هيچ گروه و سازمان و حزبي وجود ندارد كه از اين قائده مستثني باشد و شهادتش هم وجود هزاران " منفرد سياسي" است كه در گوشه وكنار دنيا پراكنده هستند كه  يا در گمنامي ميميرند و يا خودكشي ميكنند.

نسل ما در كنار كساني رشد كرد كه بواقع انسانهايي كمونيست بودند. ما در زندگي روزمره خود آنها و حضورشان را لمس ميكرديم. با چشم خود ميديديم كه هيچ " منيت"ي نداشتند.  هيچ چيز براي آنان شخصي نبود. آنان ستاره هايي بودند كه زندگي ما را روشن كردند.

اما نسل امرز چه در مقابل خود دارد؟ الگويش چه بايد باشد؟ چند عكس و خاطره؟ ايا من و شما هم از عكس و خاطره تاثير گرفتيم؟

مسئله اينجاست كه ما نميتوانيم شب و روز از جنگ مسلحانه حرف بزنيم و در كنارش سر چند يورو پول قطار و جاي خواب با يكديگر دعوا كنيم. مردم احمق نيستند، اينها را ميبينند. ما نميتوانيم در خانه هاي گرم و نرممان بنشينيم و از ترس از دست دادن امكاناتمان حتي جرات نداشته باشيم اعتقادمان را علني كنيم و در كنارش براي ملتي اطلاعيه و رهنمود صادر كنيم. مردم شعور دارند، ميبينند كه مسئله سركوب در دوران شاه بمراتب شديد تر از امروز بود. آنها ميدانند كه امروز ميشود از هزار طريق با آنها پيوند خورد. انها ميبينند كه هر ماه و هر هفته اعتراضي در كشور جريان دارد و در ميانشان حتي يك كمونيست هم نيست. آنها ميبينند ؛ فكر ميكنند و در نهايت از  مقابل ما با خميازه اي ميگذرند و يا در پالتاك ميكرفن را ميقاپند و فحشمان ميدهند.

رفقا  و دوستان.  نسل امروز را نميتوان بضرب سرود و عكس به مبارزه كشاند. آن سرودها و عكس ها براي ما خاطره داشته و تداعي كننده دوراني است. نسل امروز هم بايد همان تجربه را داشته باشد. بايد با چشم كمونيستهايش را در كنار خود ببيند. خنده ها و گريه هاشان را ببيند، فقر و نداري و فداكاري و عشقشان را ببيند تا همگامشان شود.

ميدانم تلخ مينويسم. خيلي تلخ. اما چاره اي نمانده. بلاخره يك نفر بايد اينها را بگويد. من اين تلخي را از شما گرفتم. قصدم بدرد آوردن شما نيست، چرا كه خودم بيش از شما بدرد ميايم. سالها با لحني ملايم نوشتم. در غالب طنز و تفريح نوشتم. به گوشه و كنايه گفتم. اما ....... راه ديگري برايمان باقي نگذاشتيد. صادقانه ارزو دارم   بسرعت خود را بازسازي كنيد. اجازه بدهيد صداهاي تازه در ميانتان حضور داشته باشد و در نهايت با گذشتن از خود و منيت هاي خورده بورژوايي تان  راه را براي كمونيسم خلاق ، رزمنده و با نشاط باز كنيد. در غير اينصورت اين زمزمه ها روزي به خروش سيل  تبديل خواهد شد. سيلي كه شايد اينبار بناحق از روي خيلي ها بگذرد.

 

 

در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد

نظر دهيد

 

 

برگشت