من و
پالتاك
ميگويند
دليلش سركوب و
كشتار وسيع
كمونيستها در
ايران بوده. ميگويند
قدرت حاكم
اجازه نداد كه
چپها خودشان را
به جامعه و
توده ها
بشناسانند. ميگويند
كمونيستها
هرگز
نتوانستند در
يك آزادي نسبي
به ترويج
نظرات خود
بپردازند و ميگويند
.......
اما
ايا اين پاسخ
ها صحيح است؟
آيا سركوب
كمونيستها در
دوران شاه
صورت نميگرفت؟
ايا چپ ها در
دوره قبل از
جمهوري اسلامي
در ارائه و
ترويج نظراتشان
آزاد بودند؟
پس چرا ما به
كمونيسم رو
آورديم و نسل
امروز كه ديگر
همه مانع هاي
ارتباطي را از
پيش پا
برداشته روز
به روز از چپ
ها روگردان ميشوند؟
اين وسط چه
چيزي تغيير
كرده؟ تفاوت
نسل ما با نسل
امروز در چيست؟
كودكي
بودم كه به
همراه آنان به
كوه ميرفتم.
بياد ميآورم
در نقاط پرت
افتاده
كوهستان عده
ديگري بما
ملحق ميشدند،
دستي به
موهايم ميكشيدند
و مينشستند و
ساعتها با
حرارت با
يكديگر بحث ميكردند
و من سوار بر
بال فرشته
كودكي ، بدون
اينكه بفهمم
آنها از چه
چيزي حرف ميزنند
محو جويبار و
درختان ميشدم.
يواش
يواش زمزمه هاي
تازه اي در
خانواده شروع
شد. حرفهايي
كه با صداي
ارام ادا ميشد.
رفت و آمدها
غير عادي شده
بود و همه
خانواده
فهميده بودند
كه اسراري
دارند كه
نبايد اشكار
شود. حالا
ديگر پدر و مادر
و ديگر اقوام
هم به آن
اركستر سكوت و
هيجان پيوسته
بودند و
رهبران
اركستر هم
جواناني
بودند كه جان
خود را در
دستانشان
گرفته بودند.
جواناني كه از
همه نيازهاي
شخصي خود
گذشته،
دانشگاه و درس
را ول كرده و
به مبارزه
گرويده بودند.
عشق انها،
صادقت و
عملشان همه ما
را تحت تاثير
قرار داده
بود.
ما فقر
را با تمام
وجودمان حس ميكرديم،
ما فاصله
طبقاتي و
اجحافتش را در
لحظه به لحظه
زندگيمان
تجربه ميكرديم
اما همينها به
تنهايي سبب نميشد
راه نجات را
بيابيم. راه
نجات را
پيشگاماني
بما آموختند
كه نه شعار ميدادند
و نه ادعاهاي
گنده گنده.
بلكه در كنار
ما، در كنار
همان فقر، در
كنار همان
بدبختي با ما
بودند. دست بر
همان سفره اي
ميبردند كه ما
ميبرديم ، به
همان چيزهايي
ميخنديد كه ما
ميخنديديم و
براي همان
چيزهايي اشك ميريختند
كه ما ميريختيم.
وقتي
ساواك براي
جمع آوري
اسناد و
مداركشان به
خانه ما حمله
كرد ما هيچ نگفتيم.
پدر و مادر كه
تا چند سال
قبل از هر چيزي
بوحشت ميافتادند
اما اينبار با
غرور چشم در
چشم پليس
دوخته بودند و
از آنها دفاع
ميكردند. پدر
و مادر نه از
چپ و كمونيسم،
بلكه از آنها
كه اگر به هر
چيزي اعتقاد
داشتند بي شك
درست بود دفاع
ميكردند. و
اين دفاع در
رگ و ريشه ما
بواسطه حضور و
لمسشان
نهادينه شد.
نسل
امروز به كدامين
تجربه اش به
كمونيستها
اعتماد كند؟
وقتي كه آنان
هيچ كسي را در
كنار رنج و
محنتشان نميبينند،
وقتي كه آنها
چپ و كمونيسم
در چند باند
مافيايي و
فراماسونري
خارج از كشور
ميبينند
چگونه ميتوانند
آن عشقي كه
روزي بر جان
ما ريخت را
تجربه كنند؟
مگر ميتوان
نسلي را به ضرب
شعار و عكس
تهيج كرد؟ مگر
ميتوان تا
ابد قاب عكس
چند جانباخته
را بديوار چسباند
و با انتشار
خاطراتشان از
نسل امروز انتظار
داشت كه راه
آنها را
بروند؟ بي شك
جوانان اول از
همه خواهند
پرسيد كه ما
چه كرديم؟ ما
در سه دهه
گذشته چه
كرديم؟ كدام
مبارزه اي را
سامان داديم،
كجا دخالتگر
بوديم، چه وقت
جان بركف به
قلب دشمن
كوبيديم؟
نسل
امروز حق دارد
كه در زندگي
روزمره اش
همان تجربياتي
را داشته باشد
كه ما داشتيم.
در ميان ما بي
هيچ شك و
ترديدي كسي
نيست كه از
رفيق ديگري
الهام نگرفته
باشد. نسل ما
سرشار از
خاطره رشادتها
و قهرماني
هاست، اما
اينها چه ربطي
به امروز
دارد؟ ما بچشم
خود ديديم و
عاشق شديم و
چرا بايدوقتي
كه هيچ چيزي
به نسل امروز
نداديم از
آنها انتظار
داشته باشيم
كه ما را
بفهمند؟ چرا
بايد از آنها
انتظار داشته
باشيم كه همان
احساساتي كه
امروز ما نسبت
سرودها و
عكسهايمان داريم
را داشته
باشند؟
.
ببينيد چقدر
راحت هر مخالفي
را به مزدوري
جمهوري اسلامي
مفتخر ميكنند.
آنها كار را
بجايي
رساندند كه حتي
تحمل نظرات
مخالف ميان
رفقايي كه
تمام عمرشان
را با آنها
گذراندند را
ندارند تا چه
برسد به كساني
كه از خانواده
شان نيستند.
تقريبا هيچ
گروه و سازمان
و حزبي وجود
ندارد كه از
اين قائده
مستثني باشد و
شهادتش هم
وجود هزاران "
منفرد سياسي"
است كه در
گوشه وكنار
دنيا پراكنده
هستند كه يا
در گمنامي ميميرند
و يا خودكشي ميكنند.
اما
نسل امرز چه
در مقابل خود
دارد؟ الگويش
چه بايد باشد؟
چند عكس و
خاطره؟ ايا من
و شما هم از
عكس و خاطره
تاثير گرفتيم؟
مسئله
اينجاست كه ما
نميتوانيم شب
و روز از جنگ
مسلحانه حرف
بزنيم و در
كنارش سر چند
يورو پول قطار
و جاي خواب با
يكديگر دعوا
كنيم. مردم
احمق نيستند،
اينها را ميبينند.
ما نميتوانيم
در خانه هاي
گرم و نرممان
بنشينيم و از
ترس از دست
دادن امكاناتمان
حتي جرات
نداشته باشيم
اعتقادمان را
علني كنيم و
در كنارش براي
ملتي اطلاعيه
و رهنمود صادر
كنيم. مردم
شعور دارند، ميبينند
كه مسئله
سركوب در
دوران شاه
بمراتب شديد
تر از امروز
بود. آنها ميدانند
كه امروز ميشود
از هزار طريق
با آنها پيوند
خورد. انها ميبينند
كه هر ماه و هر
هفته اعتراضي
در كشور جريان
دارد و در
ميانشان حتي
يك كمونيست هم
نيست. آنها ميبينند
؛ فكر ميكنند
و در نهايت از
مقابل ما با
خميازه اي ميگذرند
و يا در
پالتاك
ميكرفن را ميقاپند
و فحشمان ميدهند.
در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد