من و پالتاك

گام هايى بلند، براى قدم هايى كوتاه

 

سربلند اول جولاى 2008

امروز دوستي پيام داد و بما گفت " شما جادوگريد"!!. پرسيدم چرا؟  گفت" هر پيش بينى كرديد به حقيقت پيوست"..... اما بحث جادوگرى و رمالى نيست. داستان چيزى نيست جز درست ديدن امروز ، مرور كردن تجربيات تاريخى و حدس و گمان زدن براى آنچه كه فردا پيش خواهد آمد. قرار هم نيست هر آنچه كه آدم پيش بينى ميكند درست از اب درايد. اما وقتى ميانگينى از آنها موجود باشد ميتواند نتيجه درستى را از آن استخراج كرد.

هميشه گفتم كه  مهمترين آفتى كه اپوزسيون ايران ( منظور من از اپوزسيون هميشه چپ هاست)‌تا سر حد نابودى كشانده ، " دنباله روى" از تحولات است. اين دنباله روى هاى كور نه تنها ذهن آدم را كند ميكند، بلكه عملا موجب  كوتاه شدن افق ديد آدمها خواهد شد. آدمهايى كه عادت ميكنند فقط " هوار كش و دنباله رو " باشند  بيشتر از هر چيزى بخودشان و اصالت فكرى شان ضربه ميزنند.

 

اينكه ما ماه پيش گفتيم كه " احمد باطبى" را در آمريكا و تلويزيون آن خواهيد ديد و درست از اب درآمد. مسئله پيچيده و مهمى نبود و نيست. حدس و گمانش شايد راحت تر از هر چيز ديگرى بود. كمااينكه امروز هم ميگوييم" اين راه در اينده رهروان بسيارى را بخود خواهد ديد " گزاف نگفته و در اينده خواهيد ديد كه اين هم متحقق ميشود. همانگونه كه دو سال پيش گفتيم روند جنبش دانشجويى به اين شكل و منوال  هيچ چيزى جز نابودى و زمينگير شدن براى يك دوره طولانى نيست ، كه همينطور هم شد ( بدون در نظر گرفتن جنبشهاى خودجوش و مقطعى كه هميشه بوده و در اينده هم خواهد بود) دو سال پيش گفتيم كه مطرح ترين جريان فعال در ميان دانشجويان " رهروان حكمت " هستند و گفته بوديم در اينده اى نه چندان دور همه چيز را نابود خواهند كرد...درستى اينكه گفتيم جنبش كارگرى ايران با اينهمه شو و شعبده هاى اينترنتى اما از روى اينكه از يك ناآگاهى عميق سياسى و طبقاتى در رنج است فرجامش هيچ چيزى جز شكست دردناك نخواهد بود را هم قبلا ديديد، امروز هم ميبينيد و فردا هم خواهيم ديد. ( به آنهايى كه مدام دلخوش چند اعتراض موقتى و چند روزه هستند كارى ندارم). گفتيم كه " چپ ايران به سمت محو و نابودى حركت ميكند" كه در سالى كه گذشت هم در ايران و هم در خارج از كشور ديديد و در اينده به شدت بيشترى خواهيد ديد ( منظور صحنه عمل است و نه وبسايتها). در مورد تك تك تشكلات و تجمع ها و سازمانها بحث كرديم و سرنوشت بسيارى از اين اكسيونهاى خارج از كشورى را پيش بينى كرديم كه همه درست از اب درامدند ( كارزار زنان، سمينار زندانيان و .... ) فقط كافى است ديدن اينكه " مينا زرين و جابر كليبى " امروز پرچمدار سمينار زندانيان سياسى شدند كافى است كه تا ته ماجرا را خواند. يكى  در سال گذشته تمام مشكل و اختلافش اين بود كه " با وجوديكه از همه بيشتر زحمت كشيده اما ديده نشده و در حاشيه مانده!" و ديگرى سال گذشته اصلا بروى خودش نياورد كه سمينارى در كار است و امسال بدون هيچ جمعبندى بيكباره رهبرى اش را در دست ميگيرد!!  همه هم هاج و واج ميمانند كه اصلا " چه شد؟" اختلا ف سر چى بود و امروز چه چيزى عوض شده؟!! حالا شما فكر ميكنيد نتيجه اين داستان چه خواهد بود؟ يك ليست امضاى اينترنتى و چند جلسه ده نفره در اينطرف و انطرف و اما البته گزارشات مبسوط در سايت هاى اينترنتى و شهروند كانادا كه در همه آنها همين چند نام شاخص آن خواهد بود و خداحافظ تا سال ديگر و پروازهاى بعدى!! در حالى كه شش سال است داريم ميگوييم و اگر عمرى باشد شش سال ديگر هم خواهيم گفت كه " اگر ميخواهيد نام آن بزرگان را زنده نگه داريد راهشان را ادامه دهيد" از اين بازى هاى اينترنتى و خودنمايى هاى ارزان دست برداريد. آنها كه رفتند ايدئولوژى داشتند، صاحب نظر و انديشه اي بودند كه جانشان را به پايش گذاشتند. اگر جرات داريد و حتى به اندازه ارزنى شهامت و صداقت داريد از راهشان بگوييد. از اين بگوييد كه آنها بخاطر مبارزه رودرو و مسلحانه با دشمن جان باختند. بگوييد كه آنها هيچ منيتى نداشتند و اهل هيچ چهره سازى نبودند. براى آنها نه پاسپورت مهم بود و نه ماشين و خانه در كانادا و المان. آنها خود عشق بودند.... اما اينها را كه نميگويند. خانم زرين چهار تا دستمال قلاب دوزى شده كه از فرط نمايش پاره و پوره شده است را باز دوباره به اين ور و آنور خواهد كشاند و " اشك خواهد گرفت" .اين مدافعان جانباختگان دهه شصت بيشتر بدرد مراسم تعزيه و عزا ميخورند تا اينكه نشاط و رزم و استقامت و مبارزه را ترويج دهند. بگذريم .... ديگر شك ندارم كه  حتى گفتنش هم بيفايده است.

 

از پيش بينى ها ميگفتم كه همه اينها نه شعبده بود و نه جادوگرى. فقط بحث " شناخت " است . شناخت ادمهاى فعال در اين ماجراها ، ايدئولوژى و جهان بينى شان و منافعى كه ميبرند" اگر هر كسي اينها را درست ببيند همه چيز را پيش بينى خواهد كرد". اگر همين امروز يك سازمان اعلام موجوديت كند بنده فقط با يك نگاه كوتاه به اسامى تشكيل دهنده اش به شما خواهم گفت دقيقا تا چند هفته عمر خواهد كرد!!! چون بلاخره بسيارى از اين ادمها در طول اين ساليان حرف ها زدند و عملكردها داشتند كه امروز آدم بايد خيلى كودن باشد اگر نتواند بر همان اساس نتيجه اش را پيش بينى كند. پيش بينى هايى كه هر چه ميگذرد غم انگيز تر از گذشته ميشود. در حالى كه ميشد همه اينها را برهم ريخت و نتيجه ديگرى از آن گرفت.

 

تجسم كنيد اگر سازمان اقليت فقط يكبار حاضر ميشود در مورد " كمكهاى مالى امپرياليستى به اپوزسيون " نظر مشخصش را اعلام كند، امروز همه چيز رنگ ديگرى داشت. هزار تا شهرزاد نيوز هم قادر نميشدند اينچنين بلايى بر سر يك سازمان بياورند. اما نكردند. به خاطر منافع حقيرشان، بخاطر رابطه هاى فاميلى و خان خانى شان ، بخاطر عشق هاى قبيله اى شان نكردند و نتيجه اش پايان غم انگيز يك سازمان با 40 سال سابقه مبارزاتى شد. سازمانى كه روزى در اروپا اكسيونهاى چند صد نفرى برپا ميكرد، پيشتاز اتحاد عملها و اعتراضات بود.نامش با احترام برده ميشد. ده ها مراسم در سال داشت. اما حالا هيچ كس از آنها نيست. تمام داروندارشان شده يكى دو تا وبلاگ و يك گروه ايميلى كه يك ادم دلسوز با چنگ و دندان دارد حفظش ميكند و خودش هم ميداند آخرش هيچ چيزى نيست. واقعا ارزشش را داشت؟

 

اگر چهار سال پيش " چريكها" منتقدينشان را دعوت به گفتگو ميكردند. به جاى باند بازى و بستن بولتن داخلى و ترويج تفكر " شبان رمگى" اما دست بسوى ديگران كه دلسوزشان بودند دراز ميكردند. و نميگفتند " هر كه رفته خودش هم بايد برگردد"!! و يك سازمان سياسى را ملك شخصى و باغ و خانه شان  تصور نميكردند، حتما امروز وضع ما رنگ ديگرى داشت.

 

اگر سربداران آنزمان كه سروكله دسيسه گرانى مثل برهان عظيمى پيدا شد، اما با منتقدين جدل ميكردند. سر موضوع شيرين عبادى فرمان " خفه شدن " را صادر نميكردند." آذر درخشان " را بانوى اول نميكردند. آنزمان كه انتقاد ميشد " حضور يك خانم افغانى در المان و يكى هم در كانادا كه دارند زندگيشان را ميكنند به منزله ايجاد هشت مارس ايرانى و افغانى نيست" گوش ميكردند و بحث ميكردند. وقتى گفته ميشد راه انقلاب ميانبر ندارد. پاشنه آشيل جمهورى اسلامى " ستم جنسيتى" نيست بلكه تضاد كار و سرمايه است رگ گردن باد نميكردند. آن زمان كه انتقاد ميشد دليل درست بودن حزب و اعتقاد به آن به اين معنى نيست كه هر تشكلى خودش را حزب طبقه كارگر بداند خون در چشمهايشان نميدواندند. آنزمان كه گفته ميشد هزار تا نشريه دانشجويى و زنان و كارگران و كودكان در خارج از كشور هيچ چيزى جز اتلاف وقت و به هرز دادن نيروها نيست عصبانى نميشدند و خودشان پيشقدم گفتگو و مبارزه ميشدند امروز اين وضع را نداشتند تا مجبور شوند به نام اين و آن شهر و دانشجويانش تشكل و  وبلاگ جعل كرده و مقالات حقيقت را در آنجا درج كنند كه سرانجام اين راه هم هيچ چيزى جز بى فرجامى نخواهد بود. ديگر دوران " دروغ و حيله و نيرنگ " بسر آمده. امروز فقط صداقت و راستى است كه جواب ميدهد. وگرنه تا دنيا دنياست چاره اى جز دويدن دنبال چهار وب سايت مضحك مانند من و پالتاك، پيك ايران، سلام دمكرات نيست. نميفهمند اگر همه اينها با هم مقاله اى از حقيقت درج كنند باز بيشتر از قبل خوانده نميشود چون خواننده همه يكي است و همان چند صد نفر محدود كه سالهاست دربدر اين وب سايت و آن وب سايتند.......

 

ميبيند چقدر راحت ميشد همه اين پيش بينى ها را برهم زد؟ ميشد امروز رنگهاى تازه اى را تجربه كرد. ميشد امروز همه چيز را به غير از آنچيزى كه وجود دارد ديد . خيلى كارها ميشد كرد اما نشد. فرصت ها آنقدر بسرعت و وحشتناك از دست رفت كه ديگر نميتوان آن را ترميم كرد. اختلافات از حد نظر و ديدگاه گذشته و تبديل به كينه و نفرت شده. ديگر هيچ نقطه مشتركى وجود ندارد و همه چيز از دست رفت. حالا فكر ميكنيد با اين وضع ، وضعيت چپ در ايران چه خواهد شد؟ جوابش سخت نيست . به اطرافتان نگاه كنيد. خوب نگاه كنيد. بيينيد چپ كجاست و ديگران كجايند. ببينيد امروز براى حضور در صداى آمريكا مسابقه است. ببينيد كه نيروهاى پروامپرياليست چه قدرتى را در ميان مردم بدست آوردند و ما احمقانه دلخوش اين هستيم كه مردم ما از آمريكا نفرت دارند و بر اساس همين ماليخوليا اين و ان سازمان را به وابستگى به امپرياليسم معرفى ميكنيم و تصور ميكنيم مردم باشنيدن اينها از آنان رو برميگردانند!!! در حالى كه كاملا برعكس است . اصلا براى مردم مهم نيست چه كسي از كجا پول ميگيرد. اگر به آنها بگوييد فلانى به آمريكا وابسته است يا شما را از جمهورى اسلامى ميشناسند و يا در بهترين حالتش خواهند گفت كه " خب بگيرد"!! براى مردم اصلا مهم نيست كه شهرام همايون سلطنت طلب بوده يا نبوده. اصلا متر و معيار آنها اين چيزهايى نيست كه ما در اين وبسايتها در حال قرقره كردن هستيم. آنها بدنبال نيروى عمل هستند. آنكسى مورد حمايتشان است كه عمل كند. از حراف ها منتفرند. براى هيچ پرچمى چه سرخ و چه ابى تره اى خرد نميكنند. اصلا داستانشان چيز ديگريست. مردم ايران فقط در يك صورت در مقابل آمريكا موضع خواهند گرفت و آنهم " جنگ  و تجاوز " است ( كه در عمر من و شما بوقوع نخواهد پيوست) اما در مقابل انقلاب مخملى كه هر خرى رهبرى آن را در دست داشته باشد سمپاتى دارند و در كنارش خواهند بود.

 

ولى همه اينها چگونه در آن جامعه جارى شد؟ فقط سرخوردگى و ديدن حرف هاى بى عمل. مسافرى كه به خارج ميايد اصلا هيچ انگيزه اى براى خواندن اين نشريات و وب سايتها ندارد. اصلا آن را نميفهمند چون مسئله آنها نيست. زبان آنها نيست. درد آنها نيست. . اينجا هم بدنبال اين هستند كه " اعتماد ملى " چه نوشته. اصلاحطلبان كجاى كارند و خاتمى و كروبى ديروز چه گفتند. ميهمانى داشتم كه به او برخى از وبسايتها و افشاگرى هاى جنايات و سركوب رژيم را به او نشان ميدادم. خنده اى كرد و تلفنش را روشن كرد و نشانم داد. صدها بلوتوث در آن بود مملو از جوك و فيلم سركوب و طنز از احمدى نژاد و غيره.... خنديد و گفت " اينها را كه ما هر روز داريم در زندگى روزمره ميبينيم"!! يك نشريه تئوريك را به بهانه اى جلويش انداختم كه نگاهى بياندازد. حالت تهوع را در صورتش ديدم و خودم هم خجالت كشيدم. تازه او از نسل روشنفكر و تحصيل كرده و فعال آن جامعه بود. ميدانستم حجب و حياى ميهمان بودنش باعث شد كه به من نگويد " جمع ش كن بابا ، درد ما چيه و شما دنبال چه حرف هايي هستيد".

 

اين ما بوديم كه آنها را سرخورده كرديم. همين خارج از كشور را ببينيد. چند نفر را ميشناسيد كه پاسپورت ايراني نداشته باشد؟ چند نفر را ميشناسيد كه در تظاهرات ها شركت كنند؟ چرا اينطور شدند؟ مقصرش ما هستيم و نه هيچ كس ديگرى. ما وقتى نتوانسيتم همين هموطنان خارجز از كشور كه به هر حال رانده شده هاى آن حكومت هستند را بخود جذب كنيم ديگر چه كسي را خواهيم توانست؟ ما مردم داخل و خارج را از هر چه چپ و كمونيست بيزار كرديم. روزى يكى از همين بچه هاى ايران با تمام صداقت تيرخلاص را بمن زد و گفت " سه سال طلايى را داشتيم كه هيچ كس متوجه اش نشد. آن سه سال با دوم خرداد، باز شدن نسبى فضا، نبود اينترنت شروع شد و اينكه مليونها آدم در ايران بيكباره چشمشان باز شد و تشنه دانستن شدند. آنزمان هر كسي حضور مادى داشت امروز كل ايران را در اختيار داشت " و ما آنروز سرمان با ته ما بازى ميكرد و بدنبال چت روم ها و وبسايت ها افتاديم. تازه يادمان افتاد كه ببينيم " چهل سال پيش احمدزاده درست ميگفت يا جزنى؟"!! و تا درگير اين بحث هاى ابدوغ خيارى شديم چند سال گذشت و بقيه آمدند  و زدند و بردند.در اين چند سال خودمان و بقيه را گول زديم كه " اينترنت يك وسيله ارتباطى خوب است و بايد از آن استفاده كرد"‌اما همه ما خوب ميدانستيم كه اينترنت فقط يك وسيله نبود. همه زندگى ما شد. مهمترين دليل بودنمان شد. تمام هدفمان شد. پيران و سالخوردگان پشت اين مونيتورها احساس جوانى كردند. عاشق شدند. طلاق گرفتند. سياسى و چريك و مبارز شدند. پشت اين ميكرفن ها صدا نازك كردند و دوست دختر و دوست پسر گرفتند. رهبر جنبش كارگرى و زنان و دانشجويان شدند. آنها همه آنچيزهايي كه همه عمر ارزويش را داشتند شدند. فقط با فشار چند دكمه . فقط با حضور در پالتاك و گرفتن ميكرفن. بيژامه هايشان را هرگز از تن درنياوردند و با همان بيژامه شدند " چه گوارا". شدند لنين و ماركس و رزا لوكزامبورگ. راهى كه روزى براي رسيدن به آن بايد همه زندگي را بپايش هزينه ميكردند آنقدر سهل و ساده شد كه ديگر كسى توان دل كندن از آن را ندارد.

 

قبل از اينكه شما مثل گذشت اين سئوال تكرارى را بپرسيد كه " خود تو مگر چه ميكنى؟ " جواب بدهم كه منهم بخشى از اين بازى شدم و جدا از آن نيستم. تنها تفاوتم با بسيارى در اين است كه ميدانم در چه منجلابى گير كردم و اينكه هيچوقت " جو گير " نشدم و سعى كردم از نظر فكرى استقلال داشته باشم. اعتراف ميكنم كه سعى كردم گامهايى بلند بردارم، اما قدمهايم كوتاه ماند.

 

پراكنده نوشتم و بى سروته. ميدانم!

باور ميكنيد كه اين نوشته را به بهانه پرداختن به مصاحبه احمد باطبى با صداى آمريكا شروع كردم و قصد داشتم حرفهايش را بررسى كنم؟!! اما كجا رفتم! ..... زدم به صحراى كربلا.... باور كنيد دلم آنقدر پر است كه مجال نميدهد به چيزهاي ديگر بپردازم. راستش باطبى ها هيچوقت مسئله من نبودند. كمااينكه ميدانستم آخرشان بكجا خواهد كشيد. مسئله من " كمونيسم در ايران و جهان " است و مهمترين حساسيت زندگيم به اين مقوله ارتباط پيدا ميكند. فكر ميكنم در اين داستان هم به پايان راه نزديك ميشوم. نگرانم. اما مقاومت ميكنم. مقاومتى كه نميدانم چند ماه ديگر طول خواهد كشيد.

 

در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد

نظر دهيد

 

 

برگشت