من و پالتاك

 

 

ايران امروز ما

اين بخش: روياى آمريكايى

سربلند،  دوم مه 2008

حكايت ما شده حكايت آن تيم فوتبالى كه بعد از هر شكست وعده پيروزى در بازى بعديش را ميدهد اما در بازى بعدى گل هاى بيشترى ميخورد. بعد كه مصاحبه گران به سراغ مسئولين تيم ميروند و علت اينهمه شكست هاى عجيب و سنگين را جويا ميشوند ، مربى پرت و پلاهايى از اين دست  ميگويد. ما حملات زيادى روى دروازه حريف داشتيم. موقعيت گل هاى زيادى داشتيم. بازى در دست ما بود. اما بازيكنان در اندازه هاى خودشان ظاهر نشدند. ويا دروازه را كج ديدند. و يا توپ به پايشان نچسبيد. و يا شوت هاى ما چيزى از زيبايى يك گل كم نداشت!!!! همينطور ميبافند و ميروند جلو اما هرگز نخواهيد شنيد كه يك مربى شكست پى در پى تيمش را به عدم توانايي رهبرى خودش ربط دهد. چرا كه ما ايرانيها يك شاخص بزرگ و مهم داريم كه ما را نسبت به ديگر ملل متمايز ميكند. اينكه هميشه طلبكاريم. اينكه هميشه اشكال در ديگران است و نه ما. اينكه اصلا نميفهميم نقد و مواخذه يعنى چى. اينكه به هر نقادى فقط بچشم يك دشمن نگاه ميكنيم. اينكه ما ايرانيها پرحرف ترين، پر مدعا ترين ، خودخواه ترين ملل جهانيم. فرق هم نميكنيد كه من ايرانى رئيس جمهور آنجا باشم يا رييس مجلس خبرگان و يا رهبر سنديكاى كارگرى و يا رهبر يك سازمان كمونيستى و حتى دارنده يك وبلاگ و وبسايت اينترنتى. بلكه دقيقا همين ريشه هاى فكرى ديدگاهى و فرهنگى ماست كه سبب ميشود شهروندان كشورى باشيم كه تاريخش هيچ چيزى جز رژه فاسد ترين پادشاهان ديكتاتور و ارتجاعى ترين نوع مذهبيونش نباشد. كه اينها را نه فقط توطئه هاى رنگارنگ دشمن، و نه ماشين هاى فضايى از كره مريخ وارد كردند. بلكه بخشى از جامعه اى هستند كه با ما رشد كردند و بزرگ شدند.

 

اول ماه مه امسال هم آمد و رفت بى هيچ حديث و داستانى. كمفروغ تر از هميشه . كمفروغ تر از همه سالهايى كه گذرانديم. اوضاع آنقدر بيريخت بود كه توان هر گونه شو و بازى اينترنتى را هم از ما سلب كرد. ديگر نميشد يك اعتراض ده نفره را بروى كاغذ به هزاران نفره تبديل كرد كه همان ده نفر هم نبودند. بلاخره بايد چيزى باشد كه بتوان آن را چند صد برابر كرد. اما نبود. تنها چيزى كه بود همين صدها وبلاگى بودند كه هركدام ادعاى نمايندگى از يك داستان خاص را در ايران دارند. اينجاست كه ميتوان ديد همين وبلاگ ها و ادعاهايشان مبنى بر نمايندگى فلان چيز و بيسار چيز دروغى محض است. ميبنيم كه نه سنديكايي وجود داشت و نه اتحاديه خبازان و آجرپزانى.ديديم كه طبقه كارگر وجود دارد اما از وجود ما بيخبر است!! و روحش هم خبر ندارد كه برايش چه آرمهاى سرخ و زردى ساخته و در اين چند روز بهوا داديم. آنها اصلا خبر ندارند كه چه ويدئوهايي برايشان در يوتوب ساختيم و چقدر سرپا ايستاديم و برايشان انترناسيونال را خوانديم. در بيخبرى محض و مطلق تا باورمان شود اينهمه سايت اينرنتى هيچ است و هيچ. تا باور كنيم كه اين سايتها را ميگردانيم براي چند صد نفر خارج نشين تا غذايى براى نشخوارهاى شبانه شان مهيا كرده باشيم. و يا سايت داران ايران نشين كه صفحاتشان مملو از خاطره سياهكل است و تبليغ قهر و خشونت انقلابى اما صاحبانشان  با همان اسم و رسمشان در صف شير ماست مى ايستند و روزى سه باز سگ محبوبشان را براى شاشيدن به چرا ميبرند و كسى يك تلنگر به آنها نميزند ،تا بما بفهمانند كه جمهورى اسلامى آنقدر دمكرات شده كه نيازي براي سرنگونى اش نيست. چرا بايد دولتى را سرنگون كرد كه نظاره گر چاپ ده ها نشريه داس و چكش در دانشگاه باشد، فعالين كمونيست را بگيرد و وقتى حسابى نامشان در اينترنت بر سر زبانها افتاد در هيبت يك " قهرمان و ليدر" ازادشان كند. و ما چقدر خنگ و كودن هستيم كه همه اينها را به پاى " عقب نشينى" رژيم ميگذاريم. معلوم نيست چرا بايد رژيم عقب نشينى كند؟ قدرت توده ها افزون شده يا قدرت سلاح او كم؟ هيچ كدام.تنها رژيم باهوش تر از هر زمان ديگرش شده و بازى را شروع كرده كه از همان ابتدا خودش پيروزش است . جز اينكه معجزه اى بازيش را برهم ريزد . و ما هم ظاهرا نه تنها به معجزه اعتقاد نداريم بلكه آنقدر از مرحله پرت و درب و داغان هستيم كه توان برهم زدن هيچ بازى را نخواهيم داشت.

 

جمهورى اسلامى كه در همه اين سالها و ماه هاى " مه " اى كه آمد و رفت، ما " ميخ آخر " را بر تابوتش كوبيديم امروز قوى تر از هر زمان ديگرى برجايش ايستاده. چه در عرصه داخلى و چه در عرصه خارجى و بين المللى. احمدى نژاد امروز چهره محبوب مبارزه ضدامپرياليستى در آمريكاى لاتين است. جمهورى اسلامى على رغم همه تهديدات و تحريم ها به كارش ادامه داده و هم سلاح هسته اى و هر كوفت و زهرمار ديگرش را دنبال ميكند. اما در عرصه داخلى فوق العاده عمل كرده. رژيم در عرصه داخلى آنگونه عمل كرد كه ميتواند سرمشق بسيارى از حكومتهاى ديكتاتور جهان باشد كه بتوانند خيزش هاى توده اى را در كشورشان مهار كنند.

 

با اين مقدمه آشفته قصد دارم كمى از فضاى امروز ايران بنويسم. آن روزى كه اميدم را بطور كامل از هر چه اپوزسيون چپ و راست و ميانه اش در خارج از كشور قطع كردم تازه نگاهم متوجه آنجا شد. همانجايي كه در آن بدنيا آمدم، بزرگ شدم و هزار كوف و زهرمار در آنجا دارم كه هميشه وابسته اش باشم. ديگر از دست آن بحث هاى صد من يك غاز خانوادگى و فرقه اى رها شده بودم. و وقتم را صرف شناختن دوباره جايي كردم كه سالها پيش از آن متوارى شدم. ميدانستم كه شناختن ايران از راه اين سايت هاى خارج از كشورى محال است كه اينها همان روى دوم سكه نشريات دولتى داخل ايران هستند. با همان نوع نگرش، و با هم ديدگاه اما هر كدام از يك سو. كشف واقعيتهاي يك جامعه پرتناقض مانند ايران از اين طريق غير ممكن بود.  پس بايد با تعداد بيشتري صحبت كرد. آدمهاى سياسى را در يك سبد گذاشت و رويشان دستمالى كشيد در گوشه گذاشت. و رو به آدمهاي عادى داشت كه از هيچ طرف منافعى ندارند. بدين شكل قادرى خودت باشى. با تمام اشكالات و ضعف هايت اما خودت خواهى بود كه آنها تو را نه به چشم يك انقلابى و چه گوارا، بلكه بچشم آدمى مثل خودشان نگاه ميكنند و ميپذيرند. آنوقت خجالت نميكشى اگر در مورد يكى از همين سريالهاى مبتذل تلويزيونى حرف بزنى و باهاشون بخندى و قه قهه سردهى و در عين حال محكوم به حمايت از رژيم نشوى! چون تو هم آنها را بجرم رفتن به ايران جاسوس و مزدور نميشناسى. چقدر مسخره است كه هواپيماها فقط در اروپا  روزانه بيش از هشت هزار مزدور را به ايران ميبرند و بازميگردانند!! بحدى كه از الان تا پنج ماه ديگر محال است بتوان جاى خالى يافت كه مزدوران و جاسوسان رژيم در خارج از كشور كه سر از مليونها ميزنند همه پروازها را رزور كردند!!

 

امن ترين جا آغوش توده ها و مردم عاديست. اما بشرطى كه آنها بشناسى و همانگونه كه هستند آنها را بپذيرى.  در سالها پيش بچه هايى را ميشناختم كه براى كار ميان توده ها به داخل ايران رفتند. هر كدام صدها ارزو و آمال داشتند. ميخواستند بروند هسته هاى مقاومت را سازمان دهند. همه آنهايي كه ميشناختم به تدريج برگشتند و برخى براى هميشه فعاليت سياسى را كنار گذاشتند و برخى هم بكل " ضد توده" شدند. ميگفتند " اى آقا اصلا نميشه در آن جامعه كارى كرد. اصلا كسي حرف ما را نميفهمه ، هر كس بفكر خودشه و ...... " آنها همگى درست ميگفتند اما اشتباه بزرگشان در اين بود كه جامعه را نشناختند. مردم را نشناختند و تكيه عمده آنها به همان مزخرفاتى بود كه در سايتهاى خارج از كشورى و نشريات سازمانى ميخواندند. وقتى در نشريه دو صفحه از مبارزات پولادين كارگر فلان كارخانه ميخوانند و آن زمان كه با همان كارگران پولادين روبرو ميشوند ميبييند همه آنها در ارزوى مشرف شدن به كربلا و نجف هستند و مبارزاتشان چيزى جز همان اعتراض هميشگى به دستمزد و وضعيت اقتصادى نيست سرخورده ميشدند. چرا كه آنها خوانده بودند كه با يك طبقه كارگر منسجم و آگاه روبرو هستند كه هر ماه يك اطلاعيه سرخ در اينترنت صادر ميكنند. قافل از اينكه اين اطلاعيه نويسان هيچ ربطى به آنها نداشتند و كارگران روحشان هم از اين اطلاعيه ها باخبر نبود! مجموعه اينها سبب سرخوردگى ميشد و در نهايت افتادن از آن طرف بام. يعنى " ضد توده " شدن.

 

براى شناخت درست جامعه امروز ايران دو راه بيشتر متصور نيست. يكى رفتن به همان كشور . اگر كسى توان و امكان اينگونه سفر ها را ندارد همان برخورد و نشستن پاى صحبتهاى آنانى كه سفر ميكنند و گفتگو با اقوام و دوستان دور و نزديكى كه در ايران دارند. اين دوراه اصلى هستند و راه هاى ديگرش هم خواندن مداوم نشريات داخل كشور، وبلاگهاى جوانان عادى و غير سياسى، ديدن فيلم هاى روز و ..... طبيعتا نميتوان انتظار داشت از اين طريق به پاسخ هاى كاملى رسيد. اما وقتى كه اين گفتگوها زياد و اين ارتباط گسترده تر شود خودبخود زوايدش حذف شده و به واقعيتهاي ملموس تري ميتوان رسيد..... تمام اين جنگولك بازى ها براى رسيدن به حقيقت است و گرفتن آن از كسانى كه كمترين منافع را در دروغ گفتن دارند. چرا كه او يك قهرمان اينترنتى نيست كه ناچار باشد هر آنچه كه ميگويد به يك شعار و مرگ بر فلانى ختمش كند و از ترس آتو ندادن دست دشمنانش هر حرفى را آنقدر مزه مزه كند تا سرآخر هيچ مزه اى از آن باقى نماند!!! بلكه او حرفش را ميگويد. وقتى تعريف ميكند ميگويد اين چيز خيلي خوب شده و آن چيز فاجعه شده. به همين راحتى.  

 

يك چيزى كه ذهن مرا در اين سالها بخود مشغول كرده همان كشف راز ماندگارى اين رژيم است. چون ميدانيم كه بحث فقط " زور " نيست كه هيچ جكومتى در جهان قادر نيست سي سال فقط بضرب زور حكومت كند. بلكه بايد از ابزارهاي ديگرى هم استفاده كند كه بردش از زور بيشتر است. گلوله مردم به جان آمده را به خشم ميكشاند اما اگر راهى باشد كه همين " خشم " در كانال هاى  از پيش تعيين شده اى قرار گرفته و تخليه شود ميتواند نتيجه اى بمراتب ماندگارتر از قدرت زور بدست آورد. اما اين كانالها چيستند و چگونه كار ميكنند؟

 

جمهورى اسلامى در حالى همه چيز را از زندگى مردم دزديد كه يك چيز مهم را به آنها داد و آن هم " رويا و ارزوست" . يعنى دقيقا همان چيزى كه به نام " روياى آمريكايى"  ميشناسيم. مردم آمريكا درحالى در مخوف ترين بحرانهاى اقتصادى دست و پا ميزنند كه نه به فكر انقلاب كردن ميافتند و نه حتى تغيير رژيم. چون آنها با ارزو زنده هستند. ارزوى پولدار شدن و رسيدن به خوشبختى هاى يك شبه. و دولت همه موانع بر سر اين آرزو را برداشته. كه اين همانچيزى است كه در ايران امروز شاهدشيم. مردم ديگر نه به فكر سرنگونى بلكه بر اين ارزو زنده هستند كه فلان مغازه و فلان ماشين را بخرند. شما در ايران بر سر هر سفره اى كه بنشينيد فقط حرف " پول " را ميشنويد. پول ، پول و پول. همانگونه كه در آمريكا رسم و معمول است. همه بدنبال راهى هستند كه خودشان را نجات دهند و يكشبه به همه چيز برسند. چون مردم آمريكا و ايران در كشورهايى زندگى ميكنند كه واقعا ميشود يكشبه به همه چيز رسيد. در ايران حتى ممكن تر از آمريكاست . در كشورى كه با پرداخت سه هزار تومان دسته چكى را دريافت ميكنيد كه ميتوانيد هرقدر كه دلتان خواست در آن صفر بگذاريد يعنى اينكه همه چيز شدنى است. صبح از خواب بلند ميشويد انواع و اقسام آخرين مدلهاى اتوموبيل در جلويتان ويراژ ميروند. هر روز برج تازه اى را در آسمان دود گرفته تهران مشاهده ميكنيد. هر روز يك پاساژ و مركز خريد تازه كه نمونه برخى از آنها در پيشرفته ترين كشورهاى اروپايى هم نيست ساخته ميشود. وارد مترويى ميشويد كه از پيشرفته ترين و زيباترين متروهاى جهان است. و در كنارش چشمتان بروى مليونها آگهى تبليغاتى ميماسد كه هر كدام وعده تازه اى را برايتان دارند. حالا كمى آنطرف تر . پايين شهر. جنوب شهر. فقر و نكبت و مريضى را خواهيد ديد و خانواده هايي كه مادرشان از راه فحشا شكم بچه ها حتى شوهر بيكارش را سير ميكند. حلبى اباد هايى كه تمامى ندارند و مردمى زير سقف حلبى كه حتى قادر نيستند فارسى صحبت كنند. اما آنها هم با ديدن نقاط ديگر شهر اميد دارند كه روزى خود را به آن مرحله برسانند. و اين راز ماندگارى كشورهايى مانند آمريكا و ايران است.

 

 بيست سال پيش در ايران همه يكجور بودند. حتى آن حاجى بازارى و نماينده مفت خور مجلس هم جرات نميكرد از نظر ظاهرى خودش را با بقيه متفاوت كند. بسيارى از آنها حتى حاضر نبودند از محله هاى فقير نشين بيرون بياييند و حفظ ظاهر برايشان اهميت داشت. اما امروز ديگر اينطور نيست. آنها اشكارا زيباترين برجهاى شهر را تصرف كردند و با پيراهن هاى يقه بسته خود پشت فرمان ماشين هاى يكميليارد تومانى مينشينند. اما تفاوت امروز با بيست سال پيش در اين است كه اگر آنزمان اينكار را ميكردند خطر براندازى شان بود. اما امروز مردم با ديدن آنها هرچند هرچه فحش و ناسزا است نثارشان ميكنند ولى در عمل تلاش دارند خود را به همان جايگاه برسانند . و متاسفانه اصلا فرقى نميكند از چه راهى و به چه شيوه اى. بلكه يك مسابقه بزرگ پولدار شدن در ايران در جريان است كه همه را با خود ميكشد. دقيقا مانند آمريكا. هفتصد هزار ايرانى ساكن كاليفرنيا هيچ چيزى جز " پول ساختن" براى گفتن ندارند. آنها فقط به يك چيز ميانديشند . چطور پولدار شوند. در آمريكا نه امروز ، نه فردا و نه هزار سال ديگر انقلاب رخ نخواهد داد چون فرهنگش عوض شده. كارى كه جمهورى اسلامى در سالهاى اخير با بازار ازاد و خصوصى سازى شروع به ساختنش در ايران كرد.او فرهنگى را ساخت كه هر چه كهنه تر ميشود ، محكم تر و قوى تر هم ميشود. نشانه هايش هم همين فروكش كردن اعتراضات قهر آميز جدى در ده سال گذشته و يا جاى دور نرويم ، همين اول ماه مه هايى كه هر سال آب رفته تر از سال پيش برگزار ميشوند. و يا مراسم روز زن. خبرداريد امسال مراسم هشتم مارس در ايرانى كه هزار وبلاگ كمونيستى دارد چگونه برگزار شد؟ هيچ . دقيقا هيچ !!

 

فرهنگ هر جامعه ممزوجى از زيربنا و روبناى آن است. به شكلى كاملا غير قابل تفكيك. پس رژيم در كنار اصلاحات اقتصادى بايد به اصلاحات سياسى هم دست ميزد تا پايه هاى حكومتش را مستحكم كند. اصلاحات سياسى يعنى شل گرفتن بسيارى از مباحثى كه تا چند سال پيش از خطوط ممنوعه و قرمز حكومت بشمار ميرفت. جمهورى اسلامى براى خودش يك چهارچوب ساده اما كارآمد سياسى تعيين كرد. همه چيز و هر حرفى مجاز است به جز تلاش براى عملى كردن آن!. شما امروز ميتوانيد در ايران به هر كس و هر چيزي كه دوست داريد فحش دهيد. هر چيزى را مسخره كنيد و هر چيزى را افشا كنيد تا ارام بگيريدو فشار خونتان بياييد پايين. اما قرار نيست آن را عملى كنيد. اينجاست كه حكومت وارد عمل ميشود و بدون توجه به هيچ تظاهرات اينترنتى و اعلاميه اعتراضى عفو بين الملل سر شما را بزير آب خواهد برد.( واقعا مسخره نيست كه جمهورى اسلامى به اعلاميه هاى شوراى امنيت كه ميتواند به يك حمله جدى نظامى ختم شود پشيزى ارزش قايل نيست ولى از ترس  چهار ليست امضاى ما يك زندانى سياسى را ازاد ميكند؟! باور كنيد براى اثبات احمق بودن هيچ كار عجيبى نبايد كرد ! )  اما اگر سراينده آن حرف و اعتراضات جلوى چشمش باشد. آدرس و عكستان را داشته باشد. و بداند با چه كسى رفت و آمد داريد، در يك چهارچوب مشخص  آزاديد هر آنچه كه ميخواهيد بگوييد و بنويسيد. شما اگر اين قائده را مراعات كنيد اجازه داريد سايت داشته باشيد كه صد تا كله لنين و ماركس در آن بدرخشد. اگر هم به اين دليل دستگير شديد مطمئن باشيد مدت زيادى طول نخواهد كشيد تا در هيبت يك " قهرمان مبارز" از زندان خارج شده و فوران عكسهاييان با دو انگشت از هم باز شده اينترنت را بتركاند. كليد طلايى رژيم در اينمورد فقط همين است كه بداند شما چگونه مى انديشيد چه ميكنيد و چه ميخواهيد بكنيد. تا زمانى كه اين اطلاعات را داشته باشد همه راه ها برايتان باز است. حتى خودش اين امكان را در اختيارتان ميگذارد. مثلا ايجاد و تشكيل چندين نوع سيستم وبلاگ نويسى كه تمامي سروهاى پرقدرتشان در ايران وجود دارد.

 

رژيم از هر كس بترسد اما از نويسنده و روشنفكرش نخواهد ترسيد كه ديگر احمق ترين آدمها هم فهميده اند كه اين قشر آنقدر مفت و راحت معامله ميشوند كه كمترين خطرى براى هيچ كس نخواهد داشت. پس ميماند آن قشر و طبقه اى كه دولت از آنها واهمه دارد كه كسى نيستند جز همان قشر دردمند جامعه كه در حاشيه هاى شهر سكنا داده شده اند. چون آنها مانند خرمن هاى خشكى هستند كه كمترين جرقه اى ميتواند آتش مهيبى را در ميانشان بپا كند.

 

اگر زنده بودم و حال و حوصله اى. اين مطلب ادامه خواهد داشت

در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد

نظر دهيد

 

 

برگشت