من و
پالتاك
سربلند
هيچ حكومتي
قادر نخواهد
بود بشكل
ديكتاتوري تا
مادام العمر
بر توده ها
حكومت كند و
بنابرا ميزان
قدرتش از سويي
و ميزان آگاهي
توده ها از سوي
ديگر دير يا
زود عمرش بسر
آمده و در حيات
سياسي خود به
بن بستي مواجه
ميشوند كه براي
خلاصي از آن
در تلاش تعديل
برخي از اعمال
سركوبگرانه
شان كه مردم
از آنها بجان
آمده اند
خواهند شد.
اما مسئله
اساسي
اينجاست كه
اين تعديلها
هر چه هم كه
شكل راديكالي
بخود بگيرد
اما عمدتا از
سوي همان
دستگاه هدايت
و برنامه ريزي
ميشود و از
همين روست كه
آنها در جهت
تغييرات پايه
اي عمل
نخواهند كرد و
تنها براي مدتي
صوت مسئله را
تغيير ميدهند.
روزي مسئله
آزادي
مطبوعات، روزي
ديگر حجاب و
روابط ميان
مردم و زماني
هم مسئله
دستمزدها. ولي
پرداختن به هر
كدام از اين
مقولات از سوي
دستگاه حاكم
همواره از
زاويه حفظ
قدرت دنبال ميگردد.
هرچند كه گاهي
فشار هاي توده
اي از پايين
اين تغييرات
را شتابان ميكند
اما در نهايت
اين طبقه حاكم
است كه برنده اين
مسابقه بيرون
خواهد آمد.
در
همينجاست كه
بسياري از
جريانات سياسي
فريب اوضاع را
خورده و
ناخواسته
تبديل به مجريان
سياستهاي
هيئت حاكمه ميگردند.
زيرا آنان در
عوض اينكه
مناسبات دقيق
جامعه را
تحليل كرده و
كليدي ترين
مطالبات مردم
را نشانه
بگيرند عملا
دنباله رو اين
و يا آن جريان
هيئت حاكمه
شده و در همان
مسيري گام بر
ميدارند كه
قدرت سياسي
مسلط نقشه اش
را چيده است.
دفاع از
مبارزات توده
ها در عرصه
گوناگون
كاملا درست و
بجا است اما
يك عنصر آگاه
و دخالتگر به
همين بسنده
نكرده و دقيقا
مانند طبقه
حاكمه او هم
نقشه مند حركت
ميكند و براي
حمايتهايش هم
برنامه اي از
پيش طراحي شده
دارد. عنصر
سياسي هيچگاه
بيجهت از توده
ها دنباله روي
نميكند و
حمايتهايش
هميشه در جهت
رشد آگاهي
سياسي آنهاست.
لنين در
كتاب چه بايد
كرد اينچنين ميگويد:
آگاهي
سياسي و
فعاليت
انقلابي توده
ها را با هيچ
چيز نميتوان
تربيت نمود
مگر بوسيله
همين افشاگريها...
آگاهي طبقه
كارگر
نميتواند
آگاهي حقيقتاً
سياسي باشد
مگر اينكه
كارگران طوري تربيت
شده باشند كه
بدون استثناء
به همه موارد
خودسري و ظلم،
اعمال زور و
سوء استفاده،
اعم از اينكه
اين موارد
مربوط به هر
طبقه اي باشد،
پاسخ بدهند.
آنهم پاسخي
فقط از موضع
كمونيستي و نه
غير آن. آگاهي توده
هاي كارگر
نميتواند
آگاهي
حقيقتاً طبقاتي
باشد مگر
اينكه
كارگران در
وقايع و حوادث
مشخص سياسي و
آنهم حتماً
روزمره (جاري) ياد
بگيرند هر يك
از طبقات ديگر
جامعه را در تمام
مظاهر حيات
فكري، اخلاقي
و سياسي مورد
مشاهده قرار
دهند، و مگر
اينكه
كارگران ياد
بگيرند تجزيه
و تحليل
ماترياليستي
و ارزيابي ماترياليستي
را عملا در
تمام جوانب
فعاليت و حيات
تمام طبقات و
اقشار و
دستجات اهالي
بكار برند. (چه
بايد كرد؟
صفحه 86 ـ 85)
اما آيا ما
اينگونه عمل
كرديم؟
افشاگري هاي
ما تا بحال
عموما در سطح
افشاي يك يا
چند چهره نظام
جمهوري اسلامي
محدود بوده و
مسايلي را
افشا كرديم كه
خود مردم بهتر
از ما آن را ميدانستند.
اينكه جمهوري
اسلامي
جنايتكار است
و بر پايه
وجود سيستمي
فاسد بر سر
كار مانده
مسايل تازه اي
نيست كه گفته
باشيم. فقط
كافي است كه
چند بار
همينها را براي
مردم تكرار
كنيد تا با
دهان دره اي
از كنارتان
بگذرند. زيرا
كه انها بهتر
از ما به اين
مسايل اشراف
دارند اما
آنچيزي كه
آنها نميدانند
نقش سرمايه در
بقاي اينگونه
رژيمهاست.
آنها نميدانند
سرمايه داري
جهاني چگونه و
با چه سيستمي
رژيمهاي
اينچنيني را
بطور دايم در
اشكال مختلف
بازتوليد ميكند.
توده ها اينها
را نميدانند و
در نهايت
همواره
دنباله رو
بخشهاي مختلف
همان هيئت
حاكمه و يا
گروه هايي
خارج از رژيم
كه عملا در
صدد تثبيت
همان مناسباتند
تبديل ميشوند.
موضوع اين
بحث بسيار
طولاني است و
در اين نوشتار
تنها به مسئله
كارگران و شعارهايي
كه اين روزها
از سوي مدعيان
چپ تكرار ميشود
ميپردازم.
مبارزه
طبقاتي در
ايران شتاب
گرفته و از سوي
ديگر جرياناني
كه در دوره
سكون و آرامش
قادر بودند از
خود چهره هايي
انقلابي و
كمونيستي
ترسيم كنند
بسرعت چهره هاي
واقعي خود را
نمايان ميكنند.
امروزه
شاهديم كه چه
گروه هايي در
تلاش گرفتن
قيوميت
جنبشهاي
كارگري هستند
و شعارهايشان
چيست. آنها
عملا در تلاش پايين
آوردن افق
مطالبات
كارگران
هستند. راديكالترينشان
شعار " از
اعتصاب تا
قيام" را طرح ميكنند
و با نگاهي "
نوستالژيك"
به تجربه قيام
57 ، در بهترين
حالتش در صدد
تكرار همان
تجربه شكست
خورده هستند.
ولي اگر ازشان
بپرسيد قيام 57
چه اشكالي
داشت كه شكست
خورد در عين
اينكه
مليونها ساعت
برايتان از در
و ديوار حرف ميزنند
اما به اين
سئوال مشخص
جواب نداده و
يا پاسخي ناقص
ميدهند.
شكست قيام
57 و تسلط
ارتجاع بر آن
ناشي از در
نظر نگرفتن يه
بحث مهم در
جنبش هاي
اينچنيني بود
كه آن چيزي
نبود جز " عدم
آگاهي توده ها
بر ايدئولوژي
رهايي بخش و
عدم مسلح بودن
به علم انقلابي
كه لنين طراحي
اش كرده بود".
كارگران
در آن سالها
اعتصاب كردند
تا رژيم پهلوي
را ساقط كردند
اما نميدانستند
بعد از آن چه
بايد كنند
زيرا كه آموزشش
را نديده
بودند. در حالي
كه لنين در
مبارزه با
اكونوميستها
و رفرميستها
هميشه فرياد
زده بود كه وظيفه
كمونيستها "...
مبارزه عليه
خودروئي،
منحرف كردن
جنبش طبقه
كارگر از اين
تلاش خودجوش و
تريديونيونيستي
كه بزير بال و
پر بورژوازي
مي خزد، و
كشاندن آن
بزير بال و پر
سوسيال
دمكراسي
انقلابي (چه بايد
كرد؟ صفحه 49)
ولي چپهاي
مدعي مدافع
جنبش كارگري
عملا در تلاش
تقويت جنبشهاي
خودجوش در
ميان طبقه
كارگرند. آنها
از هر چيزي كه
بويي از "
پيشاهنگ "
بدهد بيزارند
و بطور مرتب
تجربه
ساختمان چين و
شوروي را در
مقابل
كارگران ميگذارند
و آنها را از
قولي بنام حزب
ميترساندد كه
اين دقيقا
همان كاري است
سرمايه داري
كرده و ميكند.
آنها به توده
ها نميگويند
چگونه بايد به
اگاهي
كمونيستي و
انقلابي دست
پيدا كنند و
همواره مشوق
آنها هستند كه
" هرچه ميكنيد
همان صحيح
است". از همين
رو نه تنها
جنبشهاي آنان
را به ركود ميكشانند
بلكه از سويي
ديگر شانس
مسلح شدن به
علم رهايي بخش
ماركسيسم را
هم از آنها
سلب ميكنند.
در حالي كه
مبارزات
خودجوش و بدون
نقشه توده ها
ممكن است
بتواند به
سيستم ضرباتي
را وارد كند
اما در نهايت
چون فاقد آگاهي
هاي لازم است
در يك سطحي
باقي مانده و
يا خود سبب
بازسازي
مناسبات
استثماري
جديدي ميشود.
در سال 57 طبقه
كارگر در
اتحادي با
ديگر اقشار
جامعه توانست
حكومتي را
سرنگون كند
اما چندي بعد
بسياري از
همان كارگران
به پيشاني خود
" الله اكبر"
نوشتند و راهي
جبه هاي جنگ
شدند و پايه
هاي رژيم را
تثبيت كردند.
اينجاست كه ميبينيم
يك چيزي در آن
بين اشكال
داشت. ما نميتوانيم
بگوييم كه هر
كسي در مقابل
نيروهاي مترقي
و كمونيستها
ايستاد عوامل
رژيم و كساني
بودند كه در
آن سيستم
منافع داشتند.
بلكه بسياري
از همان مردمي
كه پهلوي را
سرنگون كرده
بودند جمهوري
اسلامي را
حمايت كردند.
ميتوانيم مدعي
باشيم آمار 98
درصدي راي "
جمهوري اسلامي
اري" دروغ بود
اما با اين
ادعا تنها
خودمان را گول
زديم. درحالي
كه بسياري از
آنان همان
كارگران و
رنجبراني
بودند كه
بواسطه عدم
اگاهي به
جمهوري اسلامي
لبيك گفتند.
پس چرا بايد
دوباره همان
تجربه را
تكرار كنيم؟
چرا اعتراضات
كارگران و
اقشار مختلف
مردم را با يك
اگاهي انقلابي
و كمونيستي
ممزوج نكنيم؟
اعتصاب به خودي
خود هيچ چيزي
را تغيير
نخواهد داد.
بقول لنين "
حكومت خود بخود
سرنگون نميشود
بلكه بايد آن
را سرنگون
كرد" و با
اعتصاب نميتوان
حكومتي را
سرنگون كرد كه
هيچ حتي در
اثر بيدقتي و
عدم توجه به
مانورهاي
ناگهاني
بورژوازي
قادر خواهد
بود عمر
اينگونه
رژيمها را
بيشتر كند.
اعتصابهايي
كه اينروزها
در كشور از سوي
كارگران برپا
ميشود در حيطه
چك و چانه زدن
بر سر فروش
نيروي كارشان
است نه چيزي
بيشتر. شايد
همين بتواند
نقطه شروعي
براي راديكال
كردن
اعتراضات
خفته باشد
اما ايا كسي
از اين نقطه
شروع استفاده
درستي برده؟
كارگران بايد
بدانند كه حتي
اگر حقوقشان
را دو برابر
هم كنند چيزي
عوض نخواهد شد
و ظرف مدتي
كوتاه دوباره
ميبينند فقط
اسكناسهاي
بيشتري
دريافت كردند
و فقر و
مكنتشان دست
نخورده. پس تنها
راه رسيدن به
زندگي كه
شايسته اشان
است تنها و
تنها انقلابي
آگاهانه به
قصد كسب قدرت
سياسي است كه
اين ممكن نيست
جز مسلح بودن
به علم انقلاب.
تفاوت
عمده اي كه
ميان
ايدئولوژي
لينيني با
نظرات چپ ديگر
كه خود را
عمدتا "
سوسياليست"! معرفي
ميكنند در اين
بود كه لنين
هر چه كه بر
زبان ميآورد
را از دريچه
ديالكتيكي
ديده و آن را
به شكلي كه
بتوان به عملش
دراورد ترجمه
ميكرد. اما
گرايشاتي كه
امروزه با
وحشت از نام
بردن
لنينيسم، خود
را سوسياليست
معرفي ميكنند هميشه
در رويا و
خيال بوده و
هيچكدام از
نظريات و حتي
رهنودهاي
مبارزاتيشان تا
به امروز زمينه
عملي مشخصي
نداشت. سناريو
هميشگي اينان
اينگونه پيش
ميرود كه بايد
اعتصاب كرد ،
صندوق اعتصاب
را درست كرد،
كارگران را به
مديريت
كارخانه
گماشت و با
رسيدن به
پيروزي سود
حاصله از نيروي
كار كارگران
را بطور
عادلانه در
ميانشان تقسيم
نمود!! گويي
بورژوازي با
آن يد و
بيضايش " بوق"
است كه اجازه
بدهد بدون
اينكه خوني از
دماغ كسي
بريزد
كارگران
اينچنين او را
خلع يد كنند.
در حالي كه
سرمايه داران
هم درست مانند
كارگران خواهند
جنگيد. در نظر
داشته باشيم
كه وقتي از
مبارزه طبقاتي
صحبت ميكنيم
منظور مبارزه
اي تمام عيار
و كامل ميان
دو ايدئولوژي
سرمايه داري و
پرولتري است.
هر دو طرف براي
رسيدن به
خواسته هاي
خود خواهند
جنگيد. اما در
سناريوهاي
نوشته شده
توسط صدها
تشكل كارگري
ايران هميشه
يك چيزي بشدت
غايب است كه
آن چيزي نيست
جز همان عنصر "
قهر". با تحليل
سطحي اينان فقط كافي
است كه
كارگران
اعتصاب كنند،
شيرهاي نفت را
ببندند و بدين
سان سرمايه
داران دمشان
را روي كولشان
خواهند گذاشت
و فرار ميكنند!
تمام اين
نوشتار به معني
مردود شمردن
هرگونه " اعتصاب"
در ميان
كارگران نيست.
بلكه هدف
تمركز روي اين
نقطه است كه
با اعتصاب نميتوان
به انقلاب
رسيد. شايد
بتوان دولتي
را ساقط كرد
اما انقلاب
خير. تنها راه
انقلاب كسب
قدرت سياسي
طبقه كارگر از
طريق ايجاد
جنگي اگاهانه
و نقشه مند با
بورژوازي است.
اعتصابها
بايد در جهت
ايجاد تشكلهاي
زيرزميني و
مخفي كه
انقلابيون
حرفه اي در
خود تربيت كند
حركت كنند نه براي
تعيين نرخ
استثمار و يا
نامه نگاري
براي فلان و
بهمان سنديكاهاي
اروپايي و
آمريكايي كه
بزگترين نقش
را در سركوب
اعتراضات
طبقه كارگر در
قرن اخير عهده
دار بودند.
جرياناتي
كه امروز سنگ
دفاع از
اعتراضات
كارگري را
بسينه ميزنند
جرياناتي
فاقد برنامه
انقلابي بوده
و برخي از
آنها مروج
انحرافي ترين
خط سياسي در
درون جنبش
نوين كمونيستي
هستند. آنها
نه توان
راديكال كردن
مبارزات كارگران
را دارند و نه
خواسته اش را.
قصد و نيت آنان
پايين نگه
داشتن سطح
مطالبات
كارگران و جانشين
كردن رفرميسم
و اكونوميسم
بجاي
ايدئولوژي با
نشاط و رزمنده
لنينيسم است.
آنها ده ها
اعلاميه در
مورد اعتصاب
فلان كارخانه
و فلان كارگاه
منتشر ميكنند
اما در
هيچكدام
اشاره اي به
اساسي ترين
وظيفه طبقه
كارگر كه همان
" كسب قدرت
سياسي است" نميكنند.
آنها به اينكه
طبقه كارگر
بايد پيشتاز و
خط اولش را
بسازد اشاره اي
نميكنند و حتي
در صدد
انحرافش برميايند.
آنها روزي
بدنبال فلان
تشكيلات خارجي
و يا داخلي ميافتند
و اصرار دارند
كه از آنها
چهره اي مستقل
ترسيم كنند.
بحث " ان جي او
" ها را مطرح ميكنند
ماه ها بر سرش
به به و چه چه ميزنند.
روزي بدنبال "
اي ال او" ميافتند
و ماهها جنبش
را سرگرم آن ميكنند
و در اين بين
بشدت مخالف
تشكلات
راديكال كارگران
و بخصوص حزب
انقلابيش
هستند. درست مانند
روزگاراني نه
چندان دور كه
همه شيفته
اعتصابات سن
پطرز بورگ
بودند اما
لنين برخلاف
جريان رفت و فرياد
ميكشيد كه " اعتصاب
تاكى؟ رژيم
خودش
نميفتند،
بلكه بايد آن
را سرنگون كرد
" و
آنها در مقابل
رزمندگي و
روحيه انقلابي
گري لنين
ايستاده و به
او لقب
آوانتار و هرج
و مرج طلب ميدادند.
در مورد مطلب بالا نظر دهيد و نظرات ديگران را بخوانيد