من و
پالتاك
سربلند 18
مه 2008
هنوز
نميدانم ايا
به فوتبال
علاقه داشتم
يا نه؟. از يك
طرف سعى
ميكردم
مسابقات خوب و
مهم را تماشا
كنم و از سوى
ديگر هيچوقت
برايم مهم نبود
كه كدام تيم
ميبرد و كدام
ميبازد.
يكجورهايى
مانند خيلى از
مردم دنيا گاه
گدارى پاى
تماشايش
مينشستم كه شايد
وسطش خوابم
ميبرد و يا
حوصله ام سر
ميرفت و بكار
ديگرى مشغول
ميشدم . اما
اين اولين بار
بود. اولين
بار بود كه از
روز قبل ساعت
شمارى شروع
اين بازى را
ميكردم، با
همه وجودم به
صفحه
تلويزيون
خيره شدم و
زمانى كه در دقيقه
نود شش
پرسپوليس گل
پيروزى اش را
به تور چسبانيد
يكمتر از جايم
پريدم، دوستى
كه براى ديدن
فيلم ميهمانم
بود را بغل
كردم و چند
دقيقه مثل
ديوانه ها
نعره كشيده و
پا بر زمين
ميكوبيدم!
حالا كه
بيست و چهار
ساعت از ان
لحظه ميگذرد با
خودم فكر
ميكنم كه چه
شد آنطوري
شدم؟! من كه
حتى فينال جام
جهانى را هم
از لاي پلك
هاى سنگين و
نصفه نيمه
تماشا ميكردم
چه شد كه
اينطوري شدم؟
پرسپوليس
ديگر كه بود؟
استقلال
چيست؟ سپاهان
ديگر كيست؟
اصلا چرا بايد
اينهمه ذوق
كنم و بپرم
هوا و چشمام
پر اشك شود؟ ....
ظاهرا
همانطوريكه
آن توپ طلايى
معجزه وار
بدرون دروازه
خزيده بود، يك
معجزه اي هم
در من وقوع
پيدا كرده
بود. معجزه
خلاصى و پرواز
و خود بودن.....
حالا فكر
ميكنم كه من
نه براي هيچ
تيمى ، بلكه
براي آن مرد
متشخص بنام "
افشين قطبى"
خوشحال شده
بودم. مردى كه
ظرف چند ماه
قلب مليونها
ايرانى را تسخير
كرده بود. همو
كه درحالى
توانست مرز
ميان " آبى و
قرمز" را چنان
در هم بريزد و
مليونها آدم
را شيفته خود
كند كه از هيچ
يك از مولفه
هاى رايج
محبوبيت
استفاده
نكرده بود. نه
" روضه اى "
خواند. نه
مجيز گوى
پيامبر و
امامي شده
بود. نه به
استانبوسى
رهبرى رفت و
نه هيچ حرف
قلمبه و سلمبه
اى از دهانش
خارج شد. او نه
اداى
انديشمندان
را در آورد و
نه اداى فيلسوفان
همه چيز دان.....
راز
محبوبيت قطبى
فقط در اين
بود كه " خودش
بود" . او در
اين دنياى
سرشار از دروغ
و ريا و چاپلوسى
اما فقط " خودش
" بود كه اين "
خود " بودن را
در تمامى
حركاتش
بنمايش
ميگذاشت.
مانند پسربچه
اى شاد و
شنگول از
صندلى اش بلند
ميشد و يكمتر
بهوا ميپريد و
هر آنكس كه
جلويش مى امد
را ميبوسيد.وقتى
ناراحت بود
بغض ميكرد و
به حريفش بابت
پيروزى تبريك
ميگفت. وقتى
با لپ تاب
شكسته شده اش
در رختكن
مواجه ميشد نه
فحش ميداد و
نه تهديد و نه
حواله كردن
فرد خاطى به جوابگويى
به آخرت و آن
دنيا. بلكه با
چشمان اشك
الود خيره
ميشد و ميگفت "
چه بگويم،
ميبخشم". راز
موفقيت قطبى
در اين بود كه
اداى هيچ كسي
را در
نميآورد. او
كه پشتوانه اى
سراشار از
تجربه در مطرح
ترين و باكلاس
ترين فوتبال
جهان را با
خود بهمراه
داشت اما هرگز
نه به آنها
اشاره كرد و
نه به واسطه
آن تلاش در
مرعوب كردن
كسى را داشت. و
اين در كشورى
مانند ايران
كه هر كسى خود
را علامه دهر
ميداند و خود
را بهتر از هر
كسى ميداند
بچشم ميآمد.
قطبى آبى و
قرمز را در هم
آميخت. چه
بسيار طرفداران
استقلال
بودند كه بخشى
از درياى صدهزار
نفر حاضرين در
استاديوم را
تشكيل داده بودند
و يكصدا به
تشويق
پرسپوليس
پرداختند كه برايشان
پرسپوليس
ديگر نه "
قرمز" بلكه
دفاع از سادگى
و علم و
شجاعتى داشت
كه قطبى آن را
ساخته بود.
من هم مثل
خيلى هاى ديگر
از " قطبى"
ممنونم نه
براى پيروز
كردن يك تيم .
بلكه براى
اينكه تجربه
اى از " خود "
بودن و سادگى
را جلوى
چشمانمان
قرار داد و
سبب شد پس از
سالها از ديدن
يك بازى
فوتبال لذت
ببرم و همراه
مليونها
هموطنم اشك
شادي بريزم
اميدوارم
روزى برسد كه
منهم يكى از
صدهزار نفرى
باشم كه در
استاديوم
كشورى آزاد،
اباد ، بدون
فقر و مذهب و
سرمايه و در
ميان مردمى كه
همه با هم برابريم
به تماشاى
بازى فوتبال
بنشينم.
در
مورد مطلب
بالا نظر دهيد
و نظرات
ديگران را
بخوانيد