من و
پالتاك
تلفنى
نابهنگام در
صبحى زود از
طرف دوستى براى
احوال پرسى،
منو از ميان
خواب ايرج پرت
كرد روى تخت
خوابى كه
سالهاست
شريكه
روياهامه، خواب
آلود فقط جواب
دادم " دارم
تموم ميشم" .
تلفن قطع شد و
هر دو رفتيم
به ياد ايرج.
وقتى بعد از
آنهمه سال
ديدمش نمى
دونستم چه بايد
بگم ، اول
نشناختمش اما
او منو زود
شناخت و تازه
فهميدم اين
مرد با موهاى
جوگندمى و
صورتى كه سختى
هاى زندگى رد
پاهاى نحسش را
روش جاگذاشته
بود ، همون
ايرجه ، همون
جوان پُرشورى
كه تموم ميدان
فوزيه رو با
بساط كتابهاش
و روزنامه هاش
به قُرق خودش
در مى آورد.
همون جوانى كه
از بس توى اون
پياده رو كتك
خورده بود به
قول خودش براى
هميشه ترسش از
كتك خوردن
ريخته بود، چه
جُنب و جوشى
داشت، يه دستش
روزنامه و
كتاب بود و يه
دستش هم
عكسهايى از
قهرمانانش، و
با چشماش
مراقب
پلاكاردى كه
به ديوار زده
بود... و حالا
اون جوان
روبروم بود ،
با پشتى خميده
و نگاهى كه
ابرى از غم
روى آن را
پوشانده بود.
سال 60
هركدوممون به
يه طرفى در
رفته بوديم و
ديگه نديدمش،
سالها بعد در
خيابان چراغ
برق دوباره
ديدمش ، خورد
و شكسته در
پياده رو پُشت
بساطش
ايستاده بود و
اينبار به جاى
كتاب و
اعلاميه روى
بساطش كمك
فنرهاى دست
دوم ريخته بود
چشمهاش نه به
پلاكارد بلكه
در جستجوى مامورين
شهردارى بود
تا بتونه به
سرعت فرار كنه،
باز هم او اول
منو شناخت ،
بوسه اى به
گونه هم و
سينه هايمان
فشرده از غم
از اين بلايى
كه به سرمان
آمده. گفت
زندان بوده و
آزاد شده ، با
خنده ميگفت
شانس آورده ...
گپى پاى بساط و
نگاه كردن به
چشمهايى كه
هنوز ذره اى
نور آشنا
توشون سوسو
ميزد. ازدواج
كرده بود و
بچه اى داشت و
به هردرى ميزد
براى پيدا
كردن لقمه نانى
. باز هم زمان
جدامان كرد و
عكسى شديم در
حافظه
يكديگر.... تا
اينكه آن روز
سرد زمستانى
در پيش كمپ
پناهندگى
همديگه رو ديديم...ديگه
هيچ اثرى از
آن ايرج كه من
ميشناختم درش
نبود و هر چه
گشتم اثرى از
سوسوى آن نورى
كه از چشمهاش
يادم بود پيدا
نكردم.
بهش گفتم 2
هفته هست كه
اينجام و او
هم گفت 4 ساله
اينجاست ،
ناچار شده بود
كه كه پناهندگيش
را از اول
شروع كنه ، به
قول خودش
تجديد دوره
شده . سراغ
خانواده اش را
گرفتم و جوابم
چشمه اى بود
كه تلاش داشت
از چشمهاش
فوران بزنه ...
4سال
بلاتكليفى
آنها را از
ايرج گرفته
بود و ديگه
كسى نبود كه
ايرج
منتظرشون باشه.
يكى دوماه
گذشت و به
كابوس ها و
غمهاش نزديك شدم
و شاهد پرسه
زدن شبانه اش
در اطراف
سيمهاى خاردار
بودم و صداى
هق هق گريه
هاش پُشت
درختها ....
در يكى از
ظهرهايى كه
گرماش فقط
اسمش بود ، ايرج
آمد با كاغذى
در دست ، قبول
شده بود و
ديگه پناهنده
شناخته ميشد .
همديگه را بغل
كرديم و اجازه
داديم كه بدون
خجالت
بباريم،
اشكهامون
شانه هاى
يكديگر را خيس
كرده بود ...
گفتم " ديگه
تموم شد رفيق"
و او هم در ميان
گريه هاش گفت "
خودم هم تموم
شدم" ...ايرج اون
شب تمام پولش
را شيرينى و
ميوه خريد ،
گفت و خنديد ،
ولى در چشمهاش
چيزى بود كه
منو
ميترسوند،
جرات نگاه
كردن بهش رو نداشتم....
نيمه هاى شب
ايرج پاشد و
رفت ، مثل
هرشب ، و من
دلم ميخواست
جاى يكى از
اون درختها
باشم.
صبح...... يك طناب
بلند بسته به
يك پُل روى
هوا معلق بود
و ما نگاهمون
خيره به حلقه
خالى ... كنار
پُل زير پارچه
سفيدى يك نسل
خوابيده
بود...نسل
سوخته ... كنار
تخت تكه كاغذى
افتاده بود كه
روش يه جمله
نقش بسته بود
، " ديگه تموم
شد "