وقتی که به دنیا آمدم خودم نیز یک کودک جنگ بودم و بس .

بمباران و اتفاقات وحشتناک تهران سال 60 تا 68 را هر آنچه که کودک بودم اما هنوز به خاطر دارم و همیشه در سفرهایم  با دیدن این کودکان خاطراتم برایم یادآوری می شود خاطراتی همراه با موزیکی که هم اکنون می شنوید نشانه آژیر قرمز بوده  و اعلام خطر است ، سریعا به پناهگاه ها رفته و ..........

.پدر و مادرم که اکنون بازنشسته ای بیش نیستند ، هر دو معلم بودند و پدرم با این که  مدرک لیسانس روانشناسی داشت  هیچ گاه وضع مالی خوبی نخواست که داشته باشد و قناعت را به من هم آموخت ، به یاد دارم که همیشه عصر ها در مدرسه ای در مولوی تهران به بزرگسالان درس می داد و مرا با موتور خود به آنجا می برد  و همیشه من باز هم در کودکی همبازی کودکانی بودم که در زندگی با فقر در جنگ بودند و آموختم که هیچگاه از پدرم هیچ چیز طلب نکنم در بازی با آنها آموخته بودم که شب آن موقع که پدر به خانه می آید هیچگاه به دستانش نگاه نکن ، شاید خالی باشد .

هر چه بود جنگ ایران با همسایه اش  تمام شد و من آثار آن را هر آنچه که باز هم نوجوان بودم مانند همه دیدم بلکه نگاه کردم و بر اساس حس کنجکاوی خود ، با همان دوربین یاشیکایی که مادربزرگ برای داماد خود یعنی پدر بنده به سوغات از عربستان  آورده بود و جایگزین دوربین پلاروید شده بود  در اولین سفرم یعنی در 14 سالگی عکاسی از کودکان یا همان همسنان  جنگ زده خود را  آغاز کردم و نگاه کردن از پشت ویزور را آموختم .

زمان به سرعت می گذرد وهمچنان خداوند  به خلق موجودات خود ادامه می دهد و انرژی های آسمانی خود را به روح این مخلوقات می دمد . اما من و تو   بر سر خورده زمینی که نه تعلق به من دارد و نه به تو ، در جنگیم و دائما جنگیدیم و می جنگیم و باز هم خواهیم جنگید و اگر هم جنگی  موجود نباشد برای خورده تکه های طلایی همان زمین باز در جنگ خواهیم بود  و یا اگر آن تکه های طلایی را نیابیم آنقدر سمبه به زمین خواهیم زد تا به طلای سیاه برسیم و برسر آن بجنگیم .

 کودکان اند که باز برده های ما هستند ، باز زمین را برای ما می درند و با دستان کوچکشان قطعات طلا و بشکه های نفت و زمینمان را به ما ارمغان می دهند و باز ماییم که آنها را برده می کنیم .و به آنها گلوله و مین و مرگ زود رس را هدیه می کنیم و بدن بی جانشان را بی دست و پا آزادانه به دشت می سپاریم ویا بابت تکه ای نان کتاب را به آرامی از مابین انگشتان معصومشان می رباییم و اسلحه را در دستانشان می گذاریم و آنها را کوهی مقاوم در برابر خود می کنیم  و یا عکسهای آنان را در مجلات می بینیم که از گرسنگی در حال جان دادن هستند و ما قهوه را در زیر سایه درخت می نوشیم ، ای کاش کسی می آمد و می پرسید آیا رابطه این قهوه و این کودک نیمه جان افریقایی را با  خودت  می دانی ؟

برای من عکاس کودکان جنگ فقط همین مهم است که حداقل نیمی از انرژی های موجود در چهره این کودکان را به تو بیننده منتقل کنم ، فقط همین .

 اصلا مهم نیست این کودکان  چه دینی دارند ، چه رنگی هستند ، چه ملیتی دارند و .......مهم این است که آنها همگی فرشته های خداوند هستند و برای آزمایش من و تو آمده اند .همین

( بخشی از صحبتهای  عابدین در نمایشگاه نقاشی کودکان افغانستان در تهران  )

 

 

 

برگشت