
امیر کبیر
و ایران
( 11 )
تاریخ ما پر
است از شواهدی که قدرت به فساد و جنون رسید و گاه نابود گشت ، در جهت
متقابل باز تاریخ گواهی می دهد که چون قدرت سالم ، درست و به حد
لازم بکار نیفتاد خود را بسوخت و خاکستر شد ، و جای آن را قدرتی
گرفت که تبه کار بود و نابکار . مرد سیاسی که خود را نماینده
اراده و خواسته های ملی می داند و هاتف اصلاح و ترقی و پیکار
علیه استعمار می شمارد ، و یا مقام پطر را در شخصیت تاریخی
خود مجسم می بیند - می بایستی در برانداختن ویرانگران
فتنه انگیز داخلی ، چاره ای اندیشیده باشد . اما امیر
چنان اختیار و اقتداری نداشت .
چون اختیار
مطلق سلطنت برجای ماند و سلطان رزانت رای نداشت ، و مخالفان اصلاح و
ترقی منکوب نگشتند ، و اخلاق سیاسی اعیان و دربار در حفظ
نفع طبقاتی خود ، مثل همیشه در نهایت پستی و فرومایگی
بود - سرنوشت امیر و حکومتش محتوم بود . به گفته خودش : خواستند او را
" بالمره خراب ، و هم جمیع کارهای پخته را خام " گردانند . و چنین کردند .
شاه و امیر
در اول رجب هزار و دویست و شصت و هفت
، رهسپار اصفهان گردیدند . و در هشتم ذیحجه به پایتخت
باز گشتند . امیر به کارهای قم و اصفهان و کاشان و بروجرد سرکشی
کرد . واقعه های سیاسی مهمی در این چهار ماه رخ داد
مانند حمله ترکمنان به جزیره آشوراده ، عزل مهدیقلی میرزا
از حکومت مازندران ، و بستن قرارداد منع برده فروشی با انگلیس . و برای
دولت امیر هم سفری بد شگون بود .
از هشتم ذیحجه
هزار و دویست و شصت و هفت ، که شاه و رجال دولت از سفر اصفهان بازگشتند تا
شب نوزدهم محرم هزار و دویست و شصت و هشت ،
که پیام شاه مبنی بر عزل میرزا تقی خان از صدارت
به او ابلاغ گردید ، چهل روز فاصله افتاد . در این مدت برای
برکنار ساختن امیر از حکومت زمینه چینی می گردید
. از دوره چهل روزه آخر زمامداری میرزا تقی خان ، سه نامه مهم
تاریخی که به شاه نوشته ، حکایت از تغییر رابطه شاه
و وزیر می کند .
فرمان شاه بر عزل
امیر صادر شد .
نخست از صدارت و پیشکاری
شاه برکنار گشت ، ولی مقام امارت نظام همچنان در دست او ماند . پیام شاه در سیزدهم نوامبر هزار
و هشتصد و پنجاه و یک ، شب هنگام به
میرزا تقی خان ابلاغ گردید . و دستخط عزل فردا صبح به امیر
رسید .
علاوه بر مهد علیا
و میرزا آقا خان نوری که ارکان توطئه عزل امیر را می
ساختند - در صدر التواریخ نام میرزا یوسف مستوفی الممالک
نیز برده شده است . امیر از وزارت کنار رفت ولی صدر اعظم تازه
تا چهار روز بعد منصوب نگشت . در این فاصله هر روز یکی دو نامه
بین شاه و امیر نظام رد و بدل شده که حقایق مهمی از آنها
بدست می آید . شاه اظهار تاسف کرده ، در ابراز عواطف قلبی خود چیزی
فرو نگذاشته ، و نمی توان پنداشت هر چه گفته ریاکارانه بوده است . حتی
وزیر مختار انگلیس آگاهی یافته بود که شاه می
خواسته امیر را از نو به صدارت برگزیند .
با انتصاب میرزا
آقا خان نوری به مقام صدارت ، کار امیر به مرحله تازه ای افتاد ، یک قدم به سقوط
نزدیکتر شد ، اما احتمال بازگشت امیر به زمامداری منتفی
نبود . شاه به یاد وزیرش می گریست و چون از دیدارش شرمنده می گشت ،
از او پرهیز می جست . به او می گوید : " قلب من آرزوی
شما را می کند " ، تا روزی که هستم و هستی دوستت دارم ،
اگر کسی بد شما را بگوید " پدر سوخته ام اگر او را جلوی
توپ نگذارم " بیا " من و
شما یکی باشیم و با هم کار کنیم " !
... ادامه دارد