از كتاب شاخه گلى براى رويا، نشر خورشيد ، هلند ، تابستان 1999

 

با تشكر از استاد " على اشرف درويشيان" براى باز خوانى و اصلاح اين داستان

 

اسب سياه

 

 _بابا جون يادت نره ها ، قول دادى

_ باشه عزيزم ، چشم ، يادمه ، ميخرم ، همونى كه خواستى ....

_ رنگش سياه باشه ها، سرش رو هم صاف نگه داشته باشه ، مثل اينكه داره آسمونو نگاه ميكنه . بابا، راستى پولت ميرسه؟

_ آره پسر گلم ، پولم ميرسه ، امروز حتما ميخرمش و با خودم ميارم

_ كى ميرسى بابا؟

_ شب

_ يعنى وقتى هوا تاريك شد؟

_ نه خيلى تاريك ، يه كمى كه تاريك بشه ميام ....

 

آهاى حاجى هواست كجاست؟ مثل اينكه شكمت سيره ، يه ساعته كه ايستادم منتظرت

چشمان خيره اش را از روشنايى چراغ پريموس روى چرخ دستى اش برداشت و با حواس پرتى به صورت مشترى نگاهى انداخت و در حالى كه با يكدستش كلاه پشمى روى سرش را جابجا ميكرد پرسيد :

_ ببخشيد داداش ، چقدر ميخواستيد؟

_ دو سير بده ، از اون پلاسيده هاش نريز

_ همه اش ترو تازه هست ، توشون پلاسيده نداره

پاكت كوچك را بدست مشترى داد . ابر زرد رنگ را بداخل سطل آب آويزان به چرخ دستى اش فرو كرد و آبى را كه جذب ابر شده بود را با فشار انگشتانش به بيرون آورد و مثل باران روى چاقاله هاى سبز روى سينى وسط چرخ دستى اش ريخت

نوبره بهاره چاقاله ، قند عسله چاقاله ، نوبر شب عيد چاقاله ، بدو كه تموم شد ......

 

شب عيد بود، شب سال نو ، همه با عجله در رفت و آمد . آدمها با چهره هايى گاه شاد و گاهى عبوس كه بسته هاى سنگينى از دو دستشان رو به پايين آويزان بود همانند سيلابى خروشان در پياده روها روان بودند و با برخورد به هر مانعى در يكديگر موج بر ميداشتند.

او هر از گاه به جمعيت جارى نگاهى مىانداخت و همانطور كه دور چرخ دستى اش ميگشت به ميزان باقى مانده چاقاله بادامها خيره ميشد و تلاش داشت تخمين بزند كه آيا خواهد توانست همه آنها را همان شب بفروشد يا خير.

 

نور سفيد پريموس كه به زردى زد او را بر آن داشت كه تلمبه كوچك چراغ را به حركت درآورد.

_ بابا، چرا چراغ رو باد ميكنى؟

اين سئوال لبخندى را روى لبهاى ترك خورده اش نشاند و با سرخوشى جواب داد:

_ باد نميكنم پسرم، اين كارو ميكنم كه نور چراغ زياد بشه و تورىاش نسوزه

 با ملاقه كوچكى شيره هاى قرمز رنگ داخل سينى را بروى لبوهايى كه بمانند دانه هاى تسبيح كشيده شده بودند ميريخت و از پشت بخارى كه از آنها متصاعد ميشد به دستهاى كبود و قرمز پسرك نگاه كرد

_ سردت نيست پسرم؟ اگه سردته يه كم برو توى مغازه جگركى بشين تا گرم بشى، يه كم لبو مونده ، شايد تا يه ساعت ديگه تموم بشه و بعد ميريم خونه ، دلت ميخواد كمى بخورى؟

_ نه بابا ، نميخوام ، ميرم توى مغازه على آقا

اين را گفت و بطرف مغازه آنطرف خيابان براه افتاد. او خوب ميفهميد كه چرا پسر راضى به خوردن لبو نميشد و هر زمان ياد سئوال هميشگى پسر مىافتاد كه ميگفت " بابا امشب خوب فروختى؟" چيزى قلبش را ميفشرد و به سينه اش چنگ مىانداخت.

از گوشه چشم پسر را برانداز كرد كه روى صندلى چوبى نشسته بود و با نگرانى از پشت شيشه هاى عرق كرده مراقب او بود.

 

پريموس كه حسابى نورگرفت دستى به سر و روى چاقاله ها كشيد و ادمه داد :

بيا ببر كه تموم شد ، نوبره چاقاله ، چاقاله سبزه چاقاله.

براى چندمين بار داخل كشوى چوبى چرخ را نگاه كرد و سعى كرد با چشمانش پولهاى موجود را بشمارد

 

_ بابا يادته نره ها، قول دادى، قول مردونه

_ باشه من قول دادم ولى يادت باشه تو هم قول مردونه دادى كه داروهات را بخورى، قرصها و شربتها، هر وقت هم كه گرسنه ات شد غذايى رو كه گوشه اتاق گذاشتم بردار و بخور

نگاهى به صورت رنگ پريده و موهاى خرمايى پسرك كه از شدت تب خيس شده بودند انداخت و كنارش زانو زد. لحاف را تا زير گردنش بالا كشيد و در حالى كه با انگشتان زمختش موهاى لطيف او را از روى پيشانى به اطراف صورتش پخش ميكرد با صدايى لرزان و گرفته ادامه داد:

_ داروهات رو حتما بخور، هركار ديگه اى هم  داشتى به شهين خانم بگو ، مياد و به تو سر ميزنه. هر وقت هم كه سرفه ات گرفت اين دستمالهاى تميز رو جلوى دهانت بگير ....

 

حاجى يه سير چاقاله بده ، نمك هم بپاش.

كف گير كوچك پر از چاقاله را درون پاكت روى ترازو برد، هنوز شاهين ترازو كاملا همديگر را نبوسيده بودند كه پاكت را در دستان زن گذاشت. دختر پچه بىتاب همراه زن چشم به چاقاله ها دوخته بود ، مادرش در تقلاى درآوردن پول از داخل كيف دستى اش بود كه دخترك اولين چاقاله را در ميان دندانهاى سپيدش متلاشى كرد

مرد با چشمانى بارانى دور شدن مادر و دختر را تعقيب كرد

 

_ بابا، راسته كه مامانها بچه ها رو كتك ميزنند؟

_ نه پسرم ، كى همچين چيزى گفته؟ مامانها بچه هاشونو دوست دارند.....

_پس چرا مامان محمود اونو زد؟زير چشمش كبود شده بود ، خودش گفت كه مامانش اونو زده

_ خب، حتما كار بدى كرده...

_راستى بابا ، مامانم منو ميزد يا منو دوست داشت؟

مرد لقمه نان و پنيرى را كه درگلويش مثل سنگ شده بود را با ليوان آبى پايين داد، كمى خودش را جمع و جور كرد و در حالى كه سعى داشت به چشمان پسرك نگاه نكند جواب داد:

_ نه عزيزم، مادرت تو رو خيلى دوست داشت...

_ يعنى هيچ وقت منو نزده؟

_ نه ، هيچ وقت

به ظرف سبزى روى سفره خيره شد و بياد آورد آن شب كه باران سيل آسا ميباريد و پنجره هاى اتاق با پرده اى از آب پوشيده شده بود و او بى تاب و بى قرار بيرون اتاق زير سرپناهى ايستاده بود ، كلاه پشمى اش را در دستانش ميفشرد و با نگرانى به روشنايى پنجره خيره بود و به تركيب صداى فرياد زنش و برخورد قطرات درشت باران به كف سيمانى حياط گوش ميكرد كه ناگهان:

صداى گريه بچه اى و جيغهاى كشدار زن و بعد صداى " يا حسين، يا حسين" .... زمانيكه بداخل اتاق رفت بچه تازه بدنيا آمده را ديد كه بهمراه زنهاى همسايه همگى با هم در حال گريه بودند و در آن ميان تنها زنش بود كه آرام خوابيده بود.

 

صداى مردى كه با لگد به چرخ دستى اش ضربه ميزد او را از افكار دور و درازش پراند:

_ مرد حسابى ، يه ذره پياده رو را گذاشتند براى اينهمه آدم كه رد بشند ، بابا برو يه جاى ديگه كه تمام راهو گرفتى...

نگاهى به مرد چاق و سنگين كه ته ريش به صورت داشت و تسبيح بلندى را دور مچش پيچيده بود كرد كه هر از گاهى ضربه اى به چرخ دستى اش ميزد و تكرار ميكرد:

_ يالا ، يالا، اينجا رو خلوت كن ، شب عيدى جلوى كسب و كار ما رو گرفتى، اصلا جا نذاشتى كه يكى جلو ويترين يه دقيقه صبر كنه

او هم چينى به ابروهايش داد و در حالى كه سعى ميكرد با پنجه پايش تكه آجر پشت چرخهاى چوبى را كنار بزند جواب داد:

_ باشه، باشه، چه خبرته تو هم ، خب ما هم آدميم، داريم دو زار كاسبى ميكنيم چه خبرته داد و بيداد راه انداختى؟ رفتم بابا، رفتم

 همينطور كه چرخش را به طرف سربالايى خيابان هل ميداد زير لب جواب فحشهاى مرد تسبيه بدست را ميداد و با نگاه جستجوگرش بدنبال محلى براى مستقر كردن چرخش ميگشت و همچنان فرياد ميزد:

_ ترو تازه چاقاله، نوبر بهاره چاقاله، ترد و سبزه چاقاله ، بدو ببر كه آخرشه ....

درست روبرو مغازه اسباب بازى فروشى ، همان مغازه اى كه در چند روز گذشته بارها به ويترين آن نگاه انداخته بود ايستاد . همانطور كه كوشه نگاهش به به ويترين بود با ابر آغشته به اب چاقاله هاى تازه را ابيارى ميكرد

 

_ بابا، رنگش سياه باشه ، دمش هم بلند و سرش هم رو به بالا باشه...

و در حالى كه تلاش داشت با دستان لرزاد و لاغرش حجمى را در فضا بسازد ادمه داد:

_ اندازه اش هم اينقدرى باشه

دستانش را در هوا معلق نگاه داشته بود ، لحظه اى مكث كرد و به چشمهاى مرد خيره شد و با نگرانى پرسيد:

بابا خيلى كه گرون نيست؟

مرد هم لبخند تلخى زد ، دستهاى لطيف و گرم پسرك را در ميان دستهاى زمخت و چروكيده اش گرفت و گفت :

_ نه عزيز دلم گرون نيست، تازه مگه يادت رفته كه بهت قول دادم، اونم قول مردونه

_ يه چيزى بپرسم بابا؟

_ بپرس عزيزم

پسر مثل هر زمان كه قصد عشوه گرى داشت لبهايش را غنچه كرد وبه سقف اتاق خيره شد وبعد مثل اينكه قصد غافل گيرى داشته باشد بيكباره به مرد خيره شد و با لبخند مليحى پرسيد:

_ بابا دوست دار بزرگ كه شدم چكاره بشم؟

سر كوچك پسر را روى پاهايش گذاشت و همچنانكه با موهاى لطيفش بازى ميكرد ، با چهره اى شاد و شكفته به هلال ماه كه از پشت پنجره اتاق سرك ميكشيد ، لبخندى زد و آرام جواب داد:

_ نميدونم، شايد دوست دارم دكتر بشى، و يا مهندس...

_ دكتر؟ من دوست ندارم دكتر بشم

_ چرا دوست ندارى پسرم؟

_ آخه دكترها آدمهاى خوبى نيستند ، هى آمپول ميزنند، آدمهاى ديگه رو اذيت ميكنند،همه اش به آدم دوا ميدند و اون چوب تلخ و بدمزه رو ميكنند توى دهن آدم.....

سرفه اى بميان حرفهايش دويد ، سرفه هايى كه در ابتدا آرام آرام و تك تك شروع ميشد و آنقدر ادامه پيدا ميكرد كه صورتش سياه ميشد و مرد هم در حاليكه نفسش را در سينه اش حبس كرده بود پشت پسر را مالش ميداد و با نگرانى تكرار ميكرد :

_ چيزى نيست عزيزم ، چيزى نيست، الان تموم ميشه

و چند دستمال تميز كه به رنگ سرخ درآمده اند. مرد دستمالها را در داخل سطل آب ميشست وبى توجه به بارانى كه از تنگ بلورى چشم خانه اش بدرون سطل ميباريد

 

چاقاله ، نوبر بهاره چاقاله ، بيا ببر كه فردا عيده، عيدى ببر خونه ات...

 

به پيراهن سفيد زل زده بود و كلمات مثل آوار روى سرش خراب ميشد

_ پدر جون نه بيمه دارى نه پول، نميشه كه ، هر شب كلى پوله تخته، پدر من برو كميته امداد ، برو بهزيستى ، شايد كارى برات بكنند

تكه كاغذى در لابلاى انگشتان سفيد و لطيف مرد سپيد پوش بازى ميكد كه هر از گاهى آن را جلوى صورت مرد مياورد و با اشاره اى به آن ادامه ميداد:

_ پدر جان بيا برو به اين آدرس، بيمارستان مخصوص همين بيمارى هاست، بچه رو تحويل اونها بده و برو دنبال زندگيت، كارى از دست ما برنمياد ، مريضى اش هم مسريه ، خطرناكه ، بقيه هم ميگيرنند...

گويى از دهان مرد سپيد پوش توده هايى از خاك و گل به رويش فرو ميريخت و احساس زنده بگور شدن ميكرد. نيم تنه اش رو با پائين خم شده بود و پاهاى لرزانش توان نگه دارى او را نداشتند. از پشت پرده اى از اشك پسر را ديد كه چند متر آنطرفتر روى صندلى فلزى نشسته بود و با چهره اى رنگ پريده به دختر بچه اى كه لبه مقنعه اش تا زانوانش ميرسيد لبخند ميزد. نفسهايش به شماره افتاده بود و چيزى در چشمانش ميسوخت. سرش به دوران افتاده بود و بغض سنگينى از گلويش به انگشتانش كه لبه پالتوى كهنه اش را چنگ ميزد هجوم آورد. دلش ميخواست فرياد بزند و نگاهش روى عكس پرستارى كه انگشتش را به نشانه سكوت روى لبانش گذاشته بود خشك شد

 

 پريموس با تمام قدرت در تقلاى روشن كردن اطراف بود ، هوا تاريك شده بود و تنها چراغهاى فروشگاهها و ماشينهايى كه با عجله در رفت و آمد بودند كمى به خيابان روشنايى ميداد . مدتى بود كه ديگر كمتر كسى از آنجا عبور ميكرد و هنوز مقدارى چاقاله داخل سينى باقى مانده بود

 

_ بابا كى ميايى؟

_ يه كمى كه هوا تاريك شد ميام...

_ بابا؟

_ جانم پسرم

_ چرا من مريضم؟

نميدانست چه جوابى بدهد، كمى اين پا و آن پا كرد و جواب داد:

_ خدا خواسته...

_ خب ، چرا خدا منو خوب نميكنه؟

پشت به پسرك روبروى آينه ايستاد و با پشت دستانش اشكهاى سمجش را در حفره چشمانش له كرد و آرام زير لب تكرار كرد:

_ نميدونم ، نميدونم ...

 

اسكناسهاى داخل دخل را جمع كردو روى هم چيد و با انگشتانى كه ميلرزيد شروع به شمارش كرد

_ رنگش سياه باشه با يه دم بلند

داخل مغازه اسباب بازى فروشى كه شد، صاحب مغازه با خستگى و بى حوصله گى پرسيد:

_ بله پدر جان ، چى ميخواستى؟

زير چشمى به چرخ دستىاش نگاهى انداخت و گفت :

_ اسب، يه اسب سياه كه سرش رو به بالا باشه و دمش هم بلند

فروشنده چند اسب سياه را روى پيشخان چيد و مرد يكى از آنها را در دست گرفت و گفت :

_ همين ، همين خوبه

 

ساك پلاستيكى كه اسب سياه را حمل ميكرد به دسته چرخ چوبى آويزان بود و تكان ميخورد و او هم بى توجه به عابرين با سرعت به طرف خانه براه افتاد و پريموس كه نفس هاى آخرش را ميكشيد و به پت پت افتاده بود

 

_ بابا زمستون كى تموم ميشه؟

_ زود، خيلى زود پسرم ، هوا كه گرم بشه حال تو هم خوب ميشه

تنها نور اتاق شعله لرزان و زرد رنگى بود كه از دريچه بخارى نفتى وسط اتاق به بيرون ميتابيد و. از پشت پسر را بغل كرده بود و تمام صورتش را در ميان موهاى نرمش فرو كرده بود و نفس ميكشيد . پسر بد خواب شده بود و دلش ميخواست كه حرف بزند

_ بابا همه اسبها آزادند؟

_ بعضى ها آزادند و بعضى ها هم نه

_ من اسبهاى آزاد رو دوست دارم ، وقتى كه ميدوند موهاشون توى آسمون پرواز ميكنه

با دستهاى چروكيده اش بازوان پسرك را نوازش كرد و پرسيد:

_ چرا اينقدر اسبها را دوست دارى؟

پسر جوابى نداد، او به خواب رفته بود

هر چه به خانه نزديك تر ميشد چهره اش شاد تر ميشد و به اسب درون كيسه پلاستيكى كه قدرت جاذبه را به مسخره گرفته بود نگاهى ميكرد و لبخند ميزد

 

به اتاق ساكت و سرد كه وارد شد پالتوى كهنه اش را آويزان كرد و به بالش نمناك گوشه اتاق تكيه زد . چشمانش را بست و پس از دقايقى دوباره باز كرد . پسرك از درون قاب عكس فلزى كوچك روى تاقچه با مهربانى به او نگاه ميكرد . سرش را به طرف كمد چوبى گوشه اتاق گرداند كه داخل آن پر بود از اسبهاى سياه با دمهاى بلند و سرهاى رو به بالا و به اسب سياه جديدى كه در ميان آنها جاى گرفته بود لبخندى زد و آرام چشمانى كه در آن ستاره ها ميدرخشيدند را بست .

 

پايان

 

رامين ، فوريه 1999، روتردام ، هلند

 

 

برگشت