چهره ی قانا

 

 

پريده رنگ، همچون سيمای عيسی

و هوای دريا در ماه آوريل...

باران های خون و اشک...

 

٭

بر روی اجسادما

وارد قانا شدند

و پرچم نازيان را

بر فراز سرزمين جنوب بر افراشتند

و ايّام آدمسوزی را باز گردانيدند...

 

هيتلر

آنان را در اتاق های گاز به آتش کشيد

و بعد از او

آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند

 

هيتلر

آنان را از شرق اروپا راند

و آنان ما را

از سرزمين خودمان راندند

 

هيتلر

زمان نيافت تا ريشه کنشان کند

و بعد از او

آنان آمدند تا ما را ريشه کن کنند!

 

٭

مثل گلّه های گرگ های گرسنه

وارد قانا شدند...

تا خانه ی مسيح را

به آتش بکشند

و بر جامه ی حسين

و بر خاک عزيز جنوب

لگد بکوبند

 

٭

گندمزاران را

و درختان زيتون را

و بوته های تنباکو را

در هم کوبيدند.

و آوای بلبلان را.

 

کنفسيوس را

در مرکبش در هم کوبيدند

دريا را درهم کوبيدند

و افواج مرغان دريايی را.

 

حتّی بيمارستان ها را هم در هم کوبيدند

حتّی مادران شيرده را

و کودکان مدرسه يی را.

 

زيبايی زنان جنوبی را در هم کوبيدند

و باغستان های چشم های عسلی را

 غارت کردند

 

٭

و ما اشک را

در چشمان علی ديديم

و صدايش را شنيديم

وقتی که در زير باران های آسمان خونين

نماز می خواند...

 

٭

چه کسی هرگز

داستان قانا را خواهد نوشت؟

بر روی کاغذ های پوستی.

اين، کربلای دوّم بود...

 

٭

قانا

راز های نهان را

آشکار کرد

 

و ديديم آمريکا را ما

که لباس کهنه ی حاخامی يهودی را بر تن کرده است

و اين قصّابی را راهبری می کند

 

و بر روی کودکان ما آتش می گشايد

بی هيچ سببی.

و بر روی زنان ما آتش می گشايد

بی هيچ سببی.

و بر روی درختان ما آتش می گشايد

بی هيچ سببی.

و بر روی انديشه های ما آتش می گشايد

بی هيچ سببی...

 

آيا در قانون اساسی آمريکا

ـ اين سرور عالم ـ

به خطّ عبری نوشته اند:

بايد اعراب را به خاک ذلّت نشانيد ؟

 

٭

آيا هر فرمانروايی در آمريکا

که رؤيای شيرين رياست جمهوری را به سر دارد

بايد ما عرب ها را

کشتار کند؟

 

٭

منتظر آمدن يک عرب ـ عربی واحد ـ بوديم

تا خنجر را از گردنمان بردارد

 

منتظر يک بنی هاشمی بوديم

منتظر يک بنی قريشی بوديم

منتظر يک دن کيشوت بوديم

 

منظر يک پهلوان ملّی بوديم

که سبيل او را نتراشيده باشند

 

منتظر خالدی بوديم

يا طارقی

يا عنتره يی...

 

امّا

جفنگ و ياوه ی بی سر و ته خورديم

امّا

جفنگ و ياوه ی بی سرو ته نوشيديم

 

برايمان فاکسی فرستادند

بعد از تقديم مراتب تأثّر و همدردي

و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان

به انجام خود رسيده بود !

 

٭

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از فرياد های ما ؟

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از "فاکس بازی ها"ی ما ؟

"جهاد فاکس"

از ساده ترين جهادهاست:

متن واحدی می نويسيم

برای همه ی شهيدانی که رفته اند

و همه ی شهيدانی که خواهند آمد !

 

٭

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از ابن مقفّع ؟

از جريد؟

و فَرَزدَق؟

و از خنساء

که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟

 

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از لاستيک آتش زدن ها ؟

و امضای بيانيّه ها ؟

و ويران کردن مغازه ها ؟

 

او می داند که ما اميران نبرد نبوده ايم

بلکه اميران جفنگ و ياوه ی بی سر و ته بوده ايم...

 

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از بر طبل کوبيدن ها ؟

و از پيراهن، چاک کردن ها ؟

و از خراش دادن گونه ها ؟

 

چرا هراس داشته باشد اسراييل

از اخبار عاد و ثمود ؟

 

ما

 

در تاريکی ملّی فرو رفته ايم

و از آن اعصار و روزگاران فتوحات

حتّی يک نامه هم ديگر

به ما نرسيده است

 

٭

ما

ملّتی هستيم ساخته شده از خمير.

هرچه اسراييل بر تروريسم و کشتارش بيافزايد

ما بر سستی و بی خيالی و خونسرديمان می افزاييم

 

٭

يک وطن ِ خفه شده

يک لهجه ی محلّی

که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جويد.

يک وحدت سبز

که در انزوا و تفرقه است که تحقّق يافتن خود را انتظار دارد.

درختی که در تابستان

عقيم و بی ثمر

در خود خميده است.

و مرز هايی که هر وقت هوس کردند

مرز های ديگر را پاک می کنند !

 

٭

چرا اسراييل، ما را ذبح نکند ؟

چرا هشام و زياد و رشيد را محو نسازد ؟

وقتی که:

بنی ثعلب

با زنانشان مشغولند

و بنی مازن با غلامبچگانشان.

وبنی هاشم

شلوارهايشان را پايين کشيده اند

و سرگرم مغازله و ماچ و بوسه اند...

 

چرا بايد اسراييل، از اعراب بترسد

وقتی که بعضی از آن ها

يهودا شده اند ؟

 

 

 

نزار قبانی، شاعر بلند آوازه ی عرب (۱۹۹۸ـ۱۹۲۳)

 

 

برگشت