وروجکلند

 

 

 

 

شهر موش ها، اولين فيلم بچگى ما

ياد نوارهام بخير!

181710.jpg

 

«آهاى، آهاى، خبر دارم خبر» اين شعرى بود كه جارچى فيلم شهرموشها مى خواند؛ خبرهم اين بود كه اخيراً باز سروكله «اسمشونبر» پيداشده و اين اسمشو نبر، يك «گربه سياه» بود، جارچى وقتى اسم اصلى اون رو گفت همه موشها غش كردند و قرار شد ديگه اسمشو نيارن.
اين يك رسم در همه جاى دنياست كه از روى سريالهاى موفق تلويزيونى فيلم سينمايى تهيه كنند، فيلم شهر موشها يكى از اولين فيلم ها و تا آنجايى كه يادم مى آيد تنها فيلمى بود كه از روى يك سريال موفق تلويزيونى كه براى بچه ها پخش مى شد (مدرسه موشها) ساخته شد. در مدرسه موشها يك مشت بچه موش شلوغ و البته جذاب سركلاس درس اتفاقهاى خنده دار و بامزه راه مى انداختند كه معمولاً هم دليل اصلى اين اتفاقات خصوصيات اخلاقى هركدامشان بود، اسمهاى به يادماندنى آنها هم بيشتر به همين خصوصيات اخلاقى اشاره داشت: نارنجى يك دختر لوس و نازك نارنجى بود كه زبونش هم مى گرفت و هى مى گفت: هيش، چقدر بدم مياد از اين جور موشا، كپل هم كه از اسمش پيدابود كه يك موش شكمو و پرخور و تااندازه اى تنبل است، دم دراز يك موش تر و فرز و حاضرجواب، دم باريك حسابى دست و پاچلفتى كه كپل هى گولش مى زد و خواركيهايش را مى خورد، گوش دراز كه گوشهاى خيلى تيزى داشت، خوش خواب كه همش مى خوابيد، عينكى و خواهرش كه بچه درس خوان كلاس بود و…، آقا معلم هم با آن عينكش هى سعى مى كرد شاگردانش را كنترل كند و آشپزباشى كه در اواسط سريال سروكله اش پيداشد، وقتى كه بچه موشها به پيك نيك رفتند (اين قسمتهاعيد پخش مى شد.)
وقتى فيلم شهر موشها پخش شد، واقعاً يك اتفاق براى ما بچه هاى ۷ـ۸ساله آن موقع بود چون همه شخصيتها را مى شناختيم ولى فيلم خيلى كامل تر بود، انگار كه سالها يك سرى برو بچه ها را دوست داشتى كه اولاً كم مى ديديشيون (چون هر قسمت ۱۵دقيقه يا ۲۰دقيقه بود) و بعد هم هيچ شناختى از خانواده شان نداشتى، ولى يكباره با همه كس و كارشون مهمون شما مى شدند، يكجور كنجكاوى شيرين و هيجان انگيز وجود داشت داستان شهر موشها هم جذاب بود، بعد از حمله «اسمشو نبر» قرارمى شد موشها همگى به جايى برند كه دست هيچ گربه اى به اونها نرسه (اين را جارچى مى گفت) جايى كه اسمش، شهر موشهاست، ولى يك مشكل به وجود آمد شهر موشها دوتا راه داشت، يك راه طولانى ولى امن و يك راه كوتاه ولى خطرناك، بعد قرارشد پدرها و مادرها از راه كوتاه برند خانه ها رو بسازند و بعد بچه ها كه از راه طولانى تر مى رسند به آنها در شهر موشها ملحق بشوند، سرپرستى گروه بچه ها هم به آقامعلم سپرده شد. بچه ها در راه هم خوش مى گذرانند، آواز مى خوانند و شادى مى كنند و هم با مار روبرو مى شوند كه يك موش كاراته بازژاپنى به اسم موشيروميشونه آن را از بين مى بره (شعرى هم كه مى خواند اين بود: من موشيروميشونه،هيچ جا ندارم خونه!) و با گربه سياه هم مى جنگند و آخرش به شهر موشها پيش پدر و مادرشان برمى گردند.
شهر موشها فيلم خيلى مهمى بود، چون اولين بارى بود كه من به سينما رفتم! و خيلى هاى ديگر رو هم بعداً شناختم كه شهرموشها اولين تجربه فيلم ديدنشان بود، و بعد از ديدن فيلم بابام رو مجبور كردم دوتا نوار فيلم را كه داستان و آوازهاى فيلم را داشت براى من بخره، تا مدتها نوار را گوش مى كردم و لحظه هاى فيلم را دوباره تو ذهنم بازسازى مى كردم و اين جورى بارها و بارها فيلم رو ديدم .چه حيف نوارهام ديگه گم شدند!

 

 

بر گرفته از يکی از روزنامه ها سال 1383

 

 

 

برگشت