
خداوند از ما خسته شد
January
07, 2007
سایت نق نقو
http://www.neghneghoo.com
آفریقا میعادگاه برخی ازغم انگیزترین ودردآورترین
تراژدی های بشردرسال های اخیراست. چون این قاره
مادرهمه انسانها عوامل
موردعلاقه ابرقدرت هارا ازقبیل نفت کمتردارد، سوگمندانه، فریاد دردمندانه آدم های آن که
قربانی خشونت قدرت جنگ سالاران می شوند وصدای آن دسته ازسازمان های حقوق بشری که
تلاش دارند تراژدی های آن را به وجدان جهان برسانند با گوش های کروچشم های کورمواجه
می شود.
شاید کمترکسی بداند که بسیاری
ازاین جنایت های بشری درآفریقا به نام اسلام وبدست مسلمانان
انجام می شود. نوشته زیر که اززبان
جان داو پسرگمشده سودان روایت می شود
یکی ازهمین فاجعه هاست که بیش ازبیست سال پیش اتفاق افتاده وآن را ازآخرین شماره
مجله نشنال جیوگرافیک ترجمه کرده ام.
هم اکنون نیز درسومالی و دارفور عین همین
تراژدی جریان دارد.
تا چندروزدیگرفیلمی
که براساس همین واقعه به نام
"خداوند ازماخسته شد" ساخته شده برپرده سینماهای آمریکا اکران خواهد شد وکتاب جان داو
نیز به همین نام منتشرخواهد شد.
اگرحوصله دارید حنماً ادامه یادداشت را بخوانید. نکته
جالبی که درآن دیدم اینست که همه مصیبت ها ی روایت جان داو برای
پسران ومردان اتفاق می افتد واین خود (همانطورکه اشاره کوتاهی هم به آن
رفته) نشان ازعمق بیشترفاجعه ایست که برسرزنان ودختران میرود.
"پسرگمشده"
شاید درمورد جان داو سی و چهارساله با قدی حدود دومتر
نامگزاری مناسبی نباشد. ولی او به این نام که درست ترش
"پسرگمشده سودان" می باشد، افتخارمی
کند. جان داو یکی ازهزاران مرد
سودانی است که درسال های دهه هشتاد ونود میلادی توسط دولت عربی سودان درشمال مورد حمله
قرارگرفتند. جان داو به مدت 16 سال درحال
فرارازارتش سودان، یا شبه نظامیان عرب، یا
حیوانات وحشی، یا گرسنگی بوده ویا دراردوگاههای فراریان چنگ به
سربرده است. درسال 2001 او این شانس را پیدا کرد تا به آمریکا مهاجرت کند، جائیکه تا
قبل از هفده سالگی تا هنگامیکه خواندن ونوشتن را
بیاموزد هرگزنام آن را نشنیده بود:
وقتی به سودان
فکرمیکنم ، می خواهم زندگی درروستایمان را به
یادآورم. زمین درآنجا حاصلخیزبود وآب وچراگاه های فراوان برای
گاوها وبزها داشتیم که مردم ما، دینکاها، ازآن راه زندگی میکردند. ولی درسال
1983 هنگامی که من ده سال داشتم دردسرشروع شد. جعفرمحمد نمیری رئیس جمهورعرب،
سودان را یک کشوراسلامی اعلام کرد
وقانون شریعت را برآن حکمفرما کرد. اما ما این را
نمی خواستیم. بنابراین جان
گارانگ، یک دینکا، ارتش آزادی بخش مردم
سودان (اس.پی.ال.ا) را تشکیل داد تا درمقابل
دولت مقاومت کند. او میگفت: ما
آفریقایی ها سودانی هستیم درحالیکه
عربهای استعمارگرازمناطق
شمالی به این سرزمین آمده اند. مزدبگیران اس پی ال
ا دراتیوپی آموزش میدیدند ولی گاهی به دهکده ما
میامدند.
ما بچه ها نگرانی بزرگترهارا
ازگفتگوهایشان می فهمیدیم وروستا
های اطراف هم گاهی مورد حمله قرارمیگرفت. چیزی نگذشت که سروکله فراریها درده ما
پیدا شد. ما ازآنها استقبال میکردیم وحتی پدرم که کدخدای ده بود
برای پذیرایی ازآن ها گاوهای خودراقربانی
میکرد. کم کم شنیده می شد
که عربها پسران دینکارا می کشند
تا بعدها نتوانند به ارتش بپیوندند. ماخیلی ترسیده بودیم. موادغذایی
کمیاب شده بود ومادرم به ما غذای کمتری میداد تا
برای روزهای سخت آماده باشیم. اوبه ما میگفت اگردهکده مورد حمله قرارگرفت
دستهای هم رابگیریم تا
درهنگام فرارهمدیگرراگم نکنیم. دریک شب
تابستان سال 1987 درفصل باران سودان ازصدای
هیاهو ازخواب پریدم. همه داشتند
فرارمیکردند وفضا پرازصدای انفجاربود. پدرم داشت
فرارمیکرد ومن هم اورا دنبال کردم. زنان وبچه ها
میدویدند وفریادمیزدند. زوزه گلوله
هایی که ازکنارمامیگذشت هنوزدرگوشم مانده
است. فکرکردم همانطورکه درانجیل آمده دنیا
به آخررسیده است. من همچنان به دنبال پدرم می
دویدم تااینکه ازده خارج شد ودرمیان
علفزارها زانوزد تاسربازهارا ببیند ووقتی به
اورسیدم دیدم که اوپدرم نیست بلکه
آبراهام همسایه مان است. او به من گفت ساکت باشم
ودرمیان علف ها سینه خیز به راهمان
ادامه دادیم. من خیلی ترسیده بودم.
ازاو پرسیدم خانواده من کجایند واودرحالیکه دست مراگرفته بود ودنبال خودش می
کشید فریاد می زد: پیدایشان می شود.
صدای تپش قلب آبراهام را می شنیدم. درهنگام سحر ما یک زن
ودودخترش راازده خودمان پیداکردیم وباهم
به سوی اتیوپی فرارمیکردیم،
جایی که فکرمیکردیم درامان خواهیم بود. پاها
وزانوان من اززمین خوردن
زخمی بود ومن همانگونه که از خواب پریده وفرارکرده بودم، هیچ
لباسی به تن نداشتم. درطول فراربه جز ریشه علف ها ویا
کدوتنبلی ازمزرعه های سرراه چیزی برای خوردن نداشتیم. شب ها که می
خواستیم بخوایم پشه ها دمارازروزگارمادرمی آوردند.
بعد یکروز گیرشبه نظامیان طرفداردولت
افتادیم. آن ها ابراهام را روی زمین
خوابانده وبا چوب اورا به باد کتک گرفته وازاو پول می
خواستند. او پولی نداشت بنابراین پیراهن اورا ازتنش درآوردند وبا پشت
خونین برروی گل ولای رهایش کردند. من خوشحال بودم که ابراهام رانکشتند.
به راهمان به سوی جنوب شرقی ادامه دادیم تا گیرشبه نظامیان
نیفتیم. درروزهفتم دوباره با گروهی دیگرازشبه
نظامیان روبروشدیم. بازهم ابراهام را به
بادکتک گرفتند واین بارمراهم کتک زدند ودرهمان حال کتک خوردن میدیدم که زن همراه ودودختراورا
مورد تجاوزقراردادند واین آخرین باری بود که آنهارادیدیم.
حالا فقط مادونفربازخم هایمان باقی مانده
بودیم وراه خودرا ازمیان کوره
راههای میان علف ها که قدشان ازما بلندتربودادامه دادیم. هرجا
که مقدوربود کدوتنبلی راازمزرعه
ای میدزدیدیم ولی بیشترمجبوربودیم
باجویدن ریشه علف ها گرسنگی
خودرا تسکین دهیم. باگوش دادن به صدای
قورباغه ها راه خودرا به سوی برکه های آب
پیدامیکردیم. درکنارآب بسیارمواظب
بودیم گیرنیافتیم زیراجایی بود که
دیگران ازجمله شبه نظامیان عرب هم به آنجا می آمدند. آبراهام به من
یادداد که چگونه خودرا درآب پنهان کنم وفقط بینی ام را برای نفس کشیدن
ازآب بیرون نگهدارم. خوب شد که این کاررا
یادگرفتم زیرایک بارعرب ها
برای شنا کردن به همان رودخانه آمدند که ماهم درآنجا
بودیم. ما پنهان شدیم وماراندیدند.
شبها برای من هولناک بود زیرا ازحیوانات وحشی: پلنگ ها وکفتارها می
ترسیدم. هواهم خیلی سرد بود، چهارچنج درجه بالای صفر. هیچ لیاسی برای گرم
شدن نداشتم وناگزیرنزدیک به آبراهام می خوابیدم. چند هفته
به همین احوال گذشت
تا به شهری به نام پایبورپست رسیدیم. درآنجا گروه
دیگری ازفراریان را پیداکردیم. دومرد وهفده پسر که همگی مثل خودمن
هیچ لباسی برتنشان نبود وجوانترینشان پنج شش سال بیشترنداشت. به آنها ملحق
شدیم وامیدتازه ای درمن جان
گرفت. احساس میکردم همراه داریم. البته گروه
بزرگترمشکلاتی هم داشت. حالا درمیانه
پائیز بودیم، هوا خشگ ترشده بود وپیداکردن
غذا برای گروه مشکلتر. حرکت پنهانی نیز
با توجه به تعدادمان بسیارمشکل بود.شبها راه
میرفتیم وروزها درجنگل می خوابیدیم. قبل ازاینکه حرکت کنیم یک
مرد را به همراه یکی ازپسرها برای سرکشی می
فرستادیم. یکی ازبالغ هارا به این ترتیب ازدست دادیم،
یکی ازپسرها هم بعداً ناپدید شد.
به قلمروقبیله ای به نام "مورله" رسیده
بودیم که با عربها همکاری میکردند وبا ما
دشمنی. هرچه هوا حشگتروگرمترمیشد گیرآوردن
غذاهم مشکلترمی شد. خیلی ضعیف شده بودیم اما به رفتن به سوی رودی به نام
"کانگن" ادامه میدادیم. وقتی به
آنجارسیدیم بستررودخانه خشگ شده بود وآفاب داغ داغ بود. گرسنه وتشنه
بودیم. دریک برخورد افرادقبیله مورله دومین مرد بالغ همراه ماراهم به قتل
رساندند وبه این ترتیب آبراهام تنها فرد بزرگترهمراه مابود.
همینطوربه دنبال آب پیش می رفتیم
ازفرط تشنگی گریه
میکردیم ولی اشگمان هم خشگ شده بود. خسته شده بودیم و
می خواستیم دیگرنرویم ولی ابراهام همچنان مارابه رفتن
وامیداشت ومیگفت به زودی به آب خواهیم رسید. وقتی یه آب
نرسیدیم چندتاازبچه ها ازرفتن سرباززدند. بالاخره یک استخر
پرازگل پیداکردیم
وبه میان آن پریدیم تا گل هارا برای رطوبتشان
بخوریم. چندروزبودکه آبی ننوشیده بودیم، زبانمان خشگ و پوستمان خاکستری شده
بود، ونمی توانستیم حرف بزنیم. آبراهام ادرارخودرا درظرفی ریخت وبه من داد تا بنوشم.
اکنون فقط چهارتا پسرهمراه آبراهام مانده بودیم. سرراهمان جسد مردگان را
میدیدیم که لاشخورها مشغول خوردن آن
ها بودند. من دعا میکردم وتمام ترانه های
مسیحی را که بلد بودم برای به دست آوردن
آب می خواندم. سپس پس ازدوروز به یک منطقه
مردابی رسیدیم، به میان مرداب پریدیم وآب نوشیدیم..
وقتی تشنگی برطرف شد تازه یادگرسنگی
افتادیم. لاک پشت های آبی را
گرفتیم وکباب کردیم. همچنین ملخ
هارامی گرفتیم ودرآتش می انداختیم ومی خوردیم. اولین باری بود که بعدازترک
دهکده پروتئین می خوردم. سه هفته را درمرداب های دوروبر کانگن گذراندیم تا
کمی قدرت بگیریم.
بعد به راهمان ادامه دادیم وازمرزگذشتیم وبه اتیوپی غربی
رسیدیم. اینجا قلمرو قوم "آنیواک" بود که
ازهواداران اس پی ال ا بودند. آن ها به ما کمک کردند
وبه ما ذرت دادند تا با خودمان ببریم.
وقتی افراد اس پی
ال ا به ده ما امدند به ما گفته بودند دراتیوپی
ودرنزدیک مرز سودان اردوگاهی به نام
پین یودو هست. این اردوگاه مقصد ما بود.
بالاخره دراواخرماه نوامبر وپس از چهارماه
راه پیمایی به آنجارسیدیم.
اما پین یودو جای خوبی نبود.
فراریان جنگ ازهمه سو به آنجا سرازیر شده بودند واهالی اتیوپی به آن
ها کمک میکردند. نیروهای سازمان ملل چند
هفته بعد به آنجارسبدند. من به عنوان سرپرست یک گروه
دویست نفره پسران انتخاب شدم وما ناگزیربودیم ازخودمان مراقبت کنیم. به جز
مقدارناچیزی غلات چیزدیگری برای خوردن نداشتیم، و سرپناهی هم
درکارنبود. هوا به شدت گرم بود ووقتی می خواستیم ازسایه
یک درخت به سایه درخت
دیگری پناه ببریم پایمان می سوخت. به زودی وبا
دراردوگاه شایع شد وزندگی بسیاربدترشد. پسران گروه من دسته دسته می
مردند وکاری ازدستم برتمیامد. صبح
که مبتلای بیماری می
شدند تا بعدازظهرمی مردند. با چوب ودست گورهای کم عمقی را درخاک می کندیم واجسادرادرآن
می گذاشتیم ولی پس ازچندساعت دست وپای اجساد خشگ می
شد ومثل چوب بیرون
می زد. شبها کفتارها برای خوردن اجساد هجوم می آوردند.
بعضی ازبچه ها تحت تاثیراین شرایط دیوانه می
شدند. عجب دوران نکبتی بود.
بعدازوبا بیماریهای
دیگرنیزحمله ورشد، سرخک وابله مرغان وسیاه
سرفه وبچه های بیشتری را به کشتن داد. نمیدانم چرا من زنده ماندم شاید خواست خدابود.
بعد کم کم اردوگاه سروسامانی
گرفت. گروه من به 1200 نفرافزایش یافت وما
پناهگاههای گلی برای خودمان درست کردیم. لباس هم به مادادند. به ما یاددادند
که چگونه آبریزگاه عمومی حفرکنیم وکم کم غذای بیشتری به ما
میرسید که حتی شامل شیرهم میشد. شیررا
جلوی آفتاب می گذاشتیم تا
ببندد، خوراکی که ما دینکاها عاشق آن
بودیم. با وجوداین بعضی ازبچه ها اردوگاه را ترک میکردند وافرادمحلی آن هارا
متهم میکردند که به کشت وذرع آنها دست درازی می کنند. بعضی ازبچه
ها توسط آنیواک ها مورد اذیت وآزارقرارمی گرفتند. شنیده
می شد که آنیواک ها ازآنها به عنوان طعمه برای به دام انداختن
پلنگ وبدست آوردن پوست این حیوان استفاده می کنند.
بعدازچهارسال درپین یودو بزرگترها به ما گفتند
باید ازآنجابرویم
زیرامحلی ها خیال دارند به کمپ حمله کنند. تنهاراه ما بازگشت به
سودان بود. ازکیسه های
پلاستیکی برای خودکوله پشتی هایی
ساختیم تا موادغذایی رادرآن همراه
خودببریم. بعد همه ما، 27000 نفر که تقریباً
همگی پسربودیم راه درازی را
آغازکردیم.
پس ازچندروزکه به رود"ژیلو"
رسیدیم جریان آب به شدت جاری بود وما کروکودیل های
درحال انتظاررا درکناره آن میدیدیم. درکناره رودخانه جمع شده
بودیم که ناگاه شورشیان اتیوپی به ما حمله ورشدند وشروع به
تیراندازی به سمت ماکردند. من
ازترس به رودخانه شیرجه زدم وباتمام قوا شروع به شنا به
آن سوکردم. یک پسردیگرهم تقریباً به روی من شیرجه زد وچون شنا بلدنبود
خودرابه من چسباند. تلاش کردم به اوکمک کنم ولی جریان آب فشارزیادی داشت ومن
نیزقدرت کافی نداشتم ورودخانه داشت
هردوی مارا به کام خود می کشید. مجبوربودم
اورارهاکنم. هرطورکه بود بالاخره خودرا به آنسوی رودرساندم. درآن روز 9000 پسربچه وچندتاازمردان را
دررودژیلوازدست دادیم. اما 18000 نفر که اغلب
پسران قوم دینکا بودیم توانستیم به میهن
خودبازگردیم.
داستان غم انگیز جان داو
دراینجا به پایان نمیرسد. پسران گمشده 9 ماه را درشهر"پوچالا" که درتسلط اس
پی ال ا بود گذراندند تا اینکه دولت سودان شروع به بمباران شهرکرد. جان داو به همراه 1200
پسربچه وتعداد کمی بالغ به سوی کنیا
فرارکردند. درطول ششماه بعدی آن ها دایم درمعرض
گرسنگی وتشنگی وبمباران های ارتش
سودان قرارداشتند. تنها 800 نفرازبچه ها توانستند عاقبت خودرا
به اردوگاه بزرگ "کاکوما"
درشمال کنیا برسانند. داو ده سال بعدی زندگی خودرا دراین
اردوگاه گذراند. دریک کلاس درس که
درهوای آزاد برگزارمیشد او خواندن، زبان انگلیسی،
ریاضیات، جغرافی وتاریخ وعلوم اجتماعی را آموخت. هم اکنون او دردانشگاه
سیراکیوز (آمریکا) مشغول
گذراندن دوره کارشناسی می باشد ویک بنگاه
خیریه برای حمایت ازیک درمانگاه کودکان جنوب سودان تاسیس کرده است.
بسیاری ازدوستان واقوام او هنوزهم دراردوگاههای فراریان درشرق آفریقا بسرمیبرند.